<$BlogRSDUrl$>

 
Wednesday, December 31, 2008



قسمتی از وصیت نامه فرزاد کمانگر ، معلم شریف که در انتظار آویخته شدن طناب دار بر گردن اندوه بار نشسته است




من را محارب " خواندند ، می پنداشتند به جنگ "خدا"یشان رفته ام و طناب عدالتشان را بافتند تا سحرگاهی به زندگیم خاتمه دهند و از آن روز ناخواسته در انتظار اجرای حکم میباشم. اما امروزکه قرار است زندگی را ازمن بگیرند با "عشق به همنوعانم" تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه ی" عشق ومهری" که در آن است به کودکی هدیه نمایم . فرقی نمیکند که کجا باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه ی کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می نشیند ، فقط قلب یاغی و بیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی تر از من آرزوهای کودکیش را شب ها با ماه وستاره در میان بگذارد و آنها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکی اش خیانت نکند ، قلبم در سینه کسی بتپد که بیقرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بر بالین نهاده اند و یاد "حامد " دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت ؛ "کوچکترین آرزویم هم در این زندگی برآورده نمیشود " وخود را حلق آویزکرد.
بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگ پوستش چه باشد فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پینه بسته پدرش ، شراره ی طغیانی دوباره در برابر نابرابریها را در قلبم زنده نگهدارد.
قلبم در سینه کودکی بتپد تا فردایی نه چندان دورمعلم روستایی کوچک شود وهر روز صبح بچه ها با لبخندی زیبا به پیشوازش بیایند واو را شریک همه ی شادی ها وبازیهای خود بنمایند شاید ان زمان کودکان طعم فقر وگرسنگی را ندانند ودر دنیای آنها واژه های "زندان ، شکنجه ، ستم ونابرابری" معنای نداشته باشد.
بگذارید قلبم در گوشه ای از این جهان پهناورتان بتپد فقط مواظبش باشید قلب انسانیست که ناگفته های بسیاری از مردم وسرزمینش را به همراه دارد از مردمی که تاریخشان سراسر رنج واندوه ودرد بوده است.



Tuesday, December 30, 2008



ما جنگ طلب نیستیم

افکار جنگ طلبی داریم
تازه نیست
کهنه کاران گفتند ما اصالت داریم
و اینطور شد که این مـــــا غلظت پیدا کرد

پس از این خاکی که برایش می جنگیم
مابالتفاوت عرب عجم را
در خیزش خیابانی می بیند
و در نزاعی

به جای آنکه بسازد ویران می کند
براستی کاری از این راحت تر دیگر سراغ دارید که انسان هایش در حالیکه به یکسان بروی یک فرش زمین زاده شده اند
بخواهند جنین خود را با برتری طلبی خودخواه هانه
در جام نادانی
با افتخار سر کشند ؟؟





وبلوگ بهم خورد
دیشب درگیرش بودم
حالا هم در گیرش هستم اما در یک چیز خوشحال ، دوباره می تونم. بیام تو خونه خودم . نزدیک بود برم دست به دامن حسن آقا ناپدری وب لوگ نویسان ایران بشم



Wednesday, December 24, 2008



وقتی احمدی نژاد ا نترنا سیونا لکی می شود
احمدی نژاد :: از نظر من واژه‌ فرار مغزها واژه‌ درستي نيست. نگاه ايرانيان در طول تاريخ نگاه جهاني بوده و فرهنگ و تمدن و انديشه ايراني با رفت وآمدها گسترش پيدا كرده است.
اینجا رئیس جمهور ما دیدگاه جهان وطنی دارد و آن را به حساب ایرانیگری هم می گذارد . البته تا حدی ، آن هم تا آنجا که به منافع سیاسی و اقتصادی شخصی خود و دوستانش خدشه ای وارد نشود ، و گر نه هر جا مدافعان حقوق بشر در هر کجای دنیا صدای اعتراض خود را از نقض ابتدائی ترین حقوق اولیه مردم در ایران بلند می کنند فورا موضع می گیرند که ما حقوق بشر اسلامی ولایت فقیه ای داریم



Tuesday, December 23, 2008



حسین درخشان را درست نمی شناسم
دولت ایران هنوز بطور رسمی خبر دستگیری و به زندان انداختن این وبلوگ نویس را منتشر نداده است . می گویند حسین درخشان پدر وب لوگ نویسان هم می باشد من این پدر را نمی شناسم شاید وقتی کوچک بودم همسایه گان آشنا او را به پدری البته از سر لطف برگزیدند ، اما حالا چه فرقی می کند ، حسین درخشان می گویند در زندان است اگر درست باشد او به خاطر ابراز عقیده و تجسم افکارش حالا خوب و یا بد ، درست یا نادرست در وب لوگ شحصی اش محبوس شده ست و باید بدون هیچگونه تعمقی هرچه زودتر آزاد شود



فرزاد کمانگر معلم و از اعضا فعالان حقوق بشر که وب لوگ شخصی نداشته ست و انسان مسالمت جو و طرفدار صلح می باشد پس از تحمل شکنجه های فراوان در زندان کرمانشاه و سنندج به اعدام محکوم شده ست و هر لحظه امکان دارد اجرای حکم فرا رسد و این مرا بسیار آزار می دهد
معلمی زحمت کشی با آنکه بیگناه هست و جرمی مرتکب نشده است اما اعلام داشته ست در صورت دادگاه علنی می تواند از خودش دفاع کند ، تقاضای او طبق معمول بی درنگ رد شد و در عوض حکم اعدام گرفته ست



Sunday, December 21, 2008



شب یلد واسه یه عده ای شب یلداست

آجیل و انار و کاک و نو برنجی کرماشاه و نوقای تبریز هم باز مال یه عده ای هست که می تونن تو گلوشون فرو بدن ، شب یلدا سرماش یه طرف و نداری ها پای سفره هم یه طرف

اگر آن عده معدود می توانستن غیر از نوک دماغشون جای ها دیگر رو ببینن خوب بود
دنیا وارونه ست
و این دنیا هم تنها کشور من نیست



Friday, December 19, 2008



درس اول و آخر بلاخره معنا و مفهوم دمکراسی رو در کشورهای خاورمیانه ای بخصوص عراق و اففانستان که ایران هم دست کمی از انان ندارد یاد گرفتیم .
در افعانستان روزنامه نگار را جلوی درب خانه اش کتک می زنند و بعد می گویند خاطی، تازه اگر اسمش را خاطی بگذارند کمی احساساتی شده بود و چون او همچون میلیون ها نفر دیگر در کلاس تمرین دمکراسی در مرحله مقدماتی نشسته است باید تازه بعد از آن با تکرار مکرات تلاش کنند تا به نحو احسن در جامعه به خوبی امر دمکراسی جای بیفتد



در عراق لنگه کفش در هنگام سخنرانی پرتاب می شود و عمل فاعل منجر بر ان می شود تا انجمن خبرنگاران و روزنامه نگاران بیدرنگ خواهان آزادی آن شخص شوند ، آنان هم معتقدند با دستگیری او این آزادی بیان و عقیده ست که نقض شده ست
این گوه تعریف از دمکراسی مختص ما جهان سومی هاست ، که سقف دمکراسی در آن اینگونه و تا همین حد است و قرار هم نیست جلوتر گام نهد ، با این حساب با یک نقطه گذاری آخر جمله قرار نیست منتظر سر خطی باشیم . این درس تا همینجا و با فرهنگ و سنن جاودانی و تا چند صد سال دیگر باقی خواهد ماند ، بیخودی نه بدنبال و نه منتظر سرخط دیگری باش






هر چیز که به خوار آید روزی بکار آید ( گرچه این مثل از نظر من ارتجاعی ست ) اما خوب واسه همین جا خوبه ، یادتونه ؟ تا دیروز به کفش های زنان بند می کردند. از نظر مقامات بیکار کشورمان کفش های پاشنه بلند سکسی و چشم نظر و جلف و سبکسر بود و از هر کسی که به پا می کرد به آسانی نمی گذشتند ، اما حالا که قراره به پیشنهاد آخوند جنتی راه پیمائی روز کفش بر ضد اسراییل و آمریکا سازمان بدیم ، از آنجا که همیشه واسه این نوع کارها روی عده معدودی از زنان غیر از آن عده که مواجه بگیر هستند ) حساب باز می کنند، از حالا باید هر چه کفش پاشنه بلند و نوک تیز دارند اماده کنند تا بروی عکس ها و تمثال های نا مبارک دشمنان پرتاب کنند با این عمل غیر از غبار و گرد و خاک در هوا بذر شهوت و هوس های شیطانی هم از سر کشور ما دور و نصیب دشمن می شود



Tuesday, December 16, 2008



تورا نمی توانم دنبال کنم
نه آنکه راهت پچپده است
من کورم

ایستاده ای درست روبرو


اما من سر هر خط آخر را می بینیم
با ترسی آمیخته از استیصال

یک روز باید پذیرفت
از دست دادن دوست داشتنی ها با همه دلتنگی ها
اجنتاب ناپذیر است





روزنامه صبح
فنجان چای
سیگاری که خاموش نمی شود
و سوالی که روی میز هست
پایان یک روز

برای همگان این چنین ؟؟؟





عکس خنده
دیگر نیست
پاره گی اش
روری زمین گریه می کند
آن روز که درد تو
نادانی من تو را باور نمی کرد

نه حماقت ارثی نیست
اما جهالت به رشد هر باغچه در هر فصل بستگی دارد





آقای خاتمی اگر زندانی شدن در ایران خفت نیست پس لطف بفرمایید اول شما در آن شرف یاب شوید
فکر می کنم مردم بخصوص آن قشر فهمیده به آن درجه از درک و آگاهی رسیده باشند که لااقل فریب این نوع ایثارگری که همیشه شگرد حکومت بوده ست را دیگر نخورند


از همان اولش هم می شد قبل از جنبش دانشجوئی نه کسی زندانی و شکنجه شود و نه نیازی بود تا عزت ابراهیم نژاد عجل بر گشته ( یادش گرامی ) ) کشته شود
و دیگر شما هم مجبور نبودید پس از گذر 4 ساله دوباره سخنوری کنید که زندان خفت نیست

نگهبان خانه جلو درب خانه ایستاده است و اجازه می دهد تا دزدان نابکار وارد خانه شوند و حرمت انسانیت را به فجیع ترین شکل ممکن لگد مال کنند و بعد با وقاحات تمام میگوید به حریم خانه جفا شده ست



Friday, December 12, 2008



انسان ها را زنجیر کرده اند
به تصادف جوان نیستند

جوانان همیشه ردیف اول اند
قرتیانی از دسته اوباشان

موهای تازه رشد پشت لبانشان
رنگ مایل به سبز صورت تازه تراشیده شان
شیطان برده یانکی
تا مجازات شوند


انسانی که اینجا
باد می خورد تا کتک استفراغ کند
انهم به جرمی که نمی شناسد


اینجا انسان ها یک جور نیستند
اما ادب می شود
تا یک جور شوند

تا بالائی خوش احوال شود

با لباس متحد شکل
و الفاظی که تنها از یک دهان
سیل می شود


تا ارزش ها در افتاب تقلبی

در خشش دروغین نمایش شود


بی جهت نیست که چشم به جوان خیره ست و


ساختن گنبد ملاک ترس از جوان



Friday, December 05, 2008



روزی که سرم از تنم جدا شد دستی نبود که انگولکی نکرده باشد

پایم که به جویبار کنار خیابان اصابت کرد و زانوی سمت چپ آن به روی زمین ساییده شد و بروی ان خراشی به بزرگی کف دست ایجاد شد بیست سر بدون بالا تنه به اضافه 300 سر بی تنه دیگر تمایل داشتند دست مرا بگیرند تا مرا از زمین بلند کنند


آن لحظه از نگا هایشان ترسیدم ، به تصادف در آن واحد آسمان شکل تیره و کدری به خود گرفت و با غرشی مهیب بدن بی سر من چنان حرکتی به خود داد که مرا از زمین یکجا بلند کرد تا با عجله فقط بدوم و باز بدوم و بعد از ان بدون هیچ اراده ای به ناگهان متوجه شوم جلوی دادگاه ایستاده ام


داخل دادگاه که وارد شدم

با پاشیدن آب خنک بر تن بی سرم و همچنین با لطف و کرم فراوان هزار سر و 300 سر دیگر
چشم به دهان کوچک من دوختند تا با به محض شنیدن یک بله از سر بدون تنه ، و با بریدن و دوختن به میمنت یک وصلت به پایکوبی مشغول شوند


و من که به دنبال یک سر بی تاب بودم
برای نشان دادن قابلیت خود بی درنگ از انجا گریختم
قبل از آنکه ورقه وصادت این و آن امضا شود





یه حسی گوشتزد می کرد مهربانی گرگ حکمت ست
و برای من که سری ندارم تا برای هر معما یی تعمقی لازم شود
با دو پا بدون توقع از عاریه پاهای دیگر
دربدر به دنبال سری برازنده دویدم و دویدم


این سر می توانست از زاغه نشینان و تا محله های اعیان نشینان برازنده تنه ایی شود که برای هر سوالی جوابی دارد و می داند چگونه سری بی نیاز برای این تنه نحیف و کوچک بجوید تا بعد ها اسم خود را که به تصادف همچون اسم هم نوع من است در دفتر اسناد کشوری به یک انسان مستقل خارج از زن بودن بیابد



This page is powered by Blogger. 

Isn't yours?