<$BlogRSDUrl$>

 
Sunday, September 24, 2006



سخنی با تو
می دانم وانمود می کنی نیستم ، گفته ات ناآشنا نیست که می گویی :: من چیزی نمی دانم و همیشه باید درس گیرنده باشم نه درس دهنده







افتخار با انوش

از این افتخارات که تازگی ها بیشتر مطرح می شود قبلا به نام دیگری در بورس ناسونالیستی رواج داشت اما این بار دارد برای ما بار جهانی می آورد .

از روی نعش مردم این نوع افتخارات گذر نکرد ند، خودشان کیسه شان پر بود از میراث خانوادگی . میراث های دیگر بعدها ظاهر شد که تا امروز به اینجا رسید
نه .. من آن افتخاری را نمی گویم که
جلوی فعالیتش را گرفته بودند و کار برایش نبود و منتظر شوهر در خانه همسایه فال قهوه می گرفت
افتخار این دفعه تعریف دیگری دارد فضائی ست به همراه کتاب مقدس در فضا
درست 2-3 سال بعد از اینکه با همان اجرا عملی کتاب مقدس ، قدرت در کشور نهادینه شد او آمد از ایران بیرون تا برای چنین روزی بکار آید
به تصادف نبود به همراه ده ها دوست کلان و با نفوذ خود در انتخابات آمریکا دمکرات ها در آمریکا را پشتیبانی مالی کردند
اسم اور را درشت کردند او که از همان اوائل انقلاب از ایران مرز پر گهرش گریخت و در جای دیگر سرمایه اش را بسط داد البته مقداری هم با کمک غیر مستقیم فامیل های کسبی دولتمردان ایران
و حالا هم سر به فضا
قرار است روز به روز با توسعه سرمایه بخش خصوصی و عزم جزم بیدریغ همه آنان ما افتخار باران شویم تا تلویزیون های خارج کشور به اولین زن فضا نورد از نوع ایرانی اش بر خود مباهات کنند



Wednesday, September 20, 2006




سارا یک عروسک دارد
عروسک او انتخاب شده ست تا سارا دوستش بدارد
روز وشب با او نماز بخواند
ودر آینه تمرین نجابت را هرروز تکرار شام کند

سارا یک عروسک دارد
عروسک او انتخاب شده است
تا دوست داشتن دایره ای قرمز گردد
تا سلیقه های کنترل شده سارا شانس بیاورد
و در وزارت فرهنگ وارشاد کتاب شود
و داراها و هزاران ساراهای دیگر
در بازار 27 زمستان تهوع آور
مدال نمونه فرزندان این آب و خاک را به سینه زند

سارا یک عروسک دارد
و آموخته است تا دوستش بدارد
روش صحیح نشستن و راه رفتن بیاموزد
و خندیدن در ملاء عام را منع کند
و دیگر احتیاج نباشد امامی در روز جمعه
از هشدار آتش گرفتن پیراهن های دختران بازیگوش خطبه سر دهد
سارا درسش را خوب می آموزد



Tuesday, September 19, 2006



دل من یک عالم زندان دارد
اگر روزی این دل آزاد شود
عمری باید وقش به درمان سپری شود
با این حال بی صبرانه منتظر آن روزم
تا جنایات قرن حاضر را با تو مرور کنم و با اطمینان هر دو از عدم وقوع تکرار آن بر خود مباهات کنیم






رفتار حساب شده بیولوژیکی و رفتار حساب شده فرهنگی اجتماعی انسان ها نمی تواند تعیین کننده قوانین آن جامعه باشد

اینجا متهم می شوم به چپ افراطی و رادیکال که مرز نمی شناسد

سنت شکن هستم
سواسازی جنسیتی ماوراالطبیعته را منکر می شوم
زن تعریف خود را دارد و مرد تعریف خود
و با این نوع تفکرات است که لاحیه پشت لاحیه بیرون می آید و این بار
ساعات کار زنان تقلیل میشود
تا خانه دار و مادر مهربان و همسر وفادار در کتاب دائرالمعارف دوباره تجدید چاپ شود و نفی آن هم در کار نباشد
تا بگویند بالاترین جهاد زن ، مادر مهربان که بهشت زیر پای آنان است . البته در حرف !! زیرا جهنم زمینی را هرروز همین زنان لمس می کنند


ساعات کار زنان تقلیل می شود
زیرا گفته بودند و می گویند و خواهند گفت
زن را در پستوی خانه نهان باید کرد

جائی که در آن طرف دنیا زنان و مردان با هم خواست و مطالبه حق مساوی ساعت کار را دارند
این طرف دنیا می گویند
طبیعت توست
خانواده به نقش مادر ، همسر مهربان محتاج است

و نظام مرد سالار هم
از دین و سنت و فرهنگ و باورهای اجتماعی که زاینده خود آن نظام است
تغذیه می شود تا به عنوان قانون با اجرا بدون چون وچرادر دستور کار قرار دهد و ما ر ا مطیع و فرمانبر کنند
من معترض هم متهم می شوم به بی پروائی و بی ملاحظه گی ، این اتهامات تازه نیست
به خصوص برای آنانی که بارها می گویند حقوق انسان مجزا نه زن را و نه مرد را فقط انسان را می شناسد



Tuesday, September 12, 2006



می گن همه چیز رو دایره پول می چرخه
اگه خواننده و یا هنرپیشه می خوای بشی کافیه که یه دم کلفت پشت تو باشه
حتی اگر دکتر و یا مهندس و فیلسوف و یا معلم هم بخوای بشی به موقع میشی ، اگر باز اون دم کلفت فقط نسیمی از هوای اطرافش رو به طرف تو بچرخونه


کار به استثنی ها نداشته باش

برای هر چیزی و هر کاری می گن شانس مقدم ست
واسه همینه که همیشه کشورهای فقیر و نکبت زده که زیر دست دیکتاتورها کنترل میشه ، همیشه سرنوشت روی پیشونی ها نوشته شده
تنها سهمی که این مردم با دست و دل بازی نصیبشون میشه اینه

هر چه مقدر آید خوش آید
برای مردم زیر تنگناها ی اجتماعی و اقتصادی و سیاسی
اون وقت مرگ زود رس از راه می رسه
باز رو پیشونی اینجوری پلاک میشه که
پیمانش پر شده بود






آ ی آدمها که بر ساحل نشسته و شاد و خندانید
یک نفر در اب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید







همنوعان، انسان دوستان!
پدر و مادر عزیزم و برادر معلولم که خیلی نگران من هستند، همیشه دلشان به حمایتهای شما گرم بوده است. من خیلی وقتها با خودم فکر میکنم، کاش زندگیم طور دیگری پیش میرفت. کاش میتوانستم، درسهای پیش دانشگاهی را تمام کنم. کاش مجبور نمیشدم کار کنم و به مستخدمی خانواده شوهرم در بیایم. کاش به حد جنون نرسیده بودم. ولی من خیلی عذاب کشیدم و خیلی اذیت شدم. من واقعا قربانی هستم. و الان همین قربانی را میبرند تا با طناب دار اعدام کنند. این سرنوشت لایق من نبوده و نیست.
من در این روزهای وحشت و ترس، دوباره دست یاری به سوی شما دراز میکنم. از همه مطبوعات و رسانه ها و همه مردمی که از من حمایت کرده و گفته اند کبرا نباید اعدام شود تشکر میکنم. اینبار شاید برای آخرین بار میخواهم، آخرین اقدامات لازم را بکنید تا واقعا اعدام نشوم و شاید آزاد شوم. من آزادی را دوست دارم. در رویاهایم به آزاد شدن و زندگی خوب بعد از آن فکر میکنم.
من به اندازه کافی رنج کشیده ام، کمک کنید تا کابوس وحشتناکی که خیلی وقتها در خواب دیده و از ترس جیغ زده و از خواب پریده ام، عملی نشود. کمک کنید از مرگ نجات یابم. هر چه میتوانید بکنید، وقت تنگ است و روزها از پی هم سپری میشود و هر تیک تیک ساعت، برای من صدای نزدیک شدن طناب دار است. لطفا کمکم کنید! من از مرگ و طناب دار وحشت دارم. من از طناب دار و جرثقیل نفرت دارم. من میخواهم زنده بمانم. تمام راههای دیگر به روی من بسته است. کسی به داد من نمیرسد. تنها امیدم به مردم و همنوعانم است. دلم میخواهم پدر و مادرم را بغل کنم.
در پایان از زحمات خانواده ام و همه کسانی که برای نجات من تلاش میکنند متشکرم.

کبرا رحمانپور از زندان اوین
شهریور ۱۳۸۵



Friday, September 08, 2006



آزار
همچون خمیر با وردنه غیرت ، حسابی ورز می شد ، تازه برای آنکه بهتر عمل بیاید مثل یک کاغذ تایش هم می کردند

امروز که از آن حقیقت چسبنده تلخ چند سال و 3 ماه می گذرد می بینی
لکنت زبان دارد
پاهایش درد می کند
و کسر خواب بسیار دارد

اما او با ذهن خسته کشیده می شود به لایه های فردا
و زمان او را با عجله با خود می برد و می گوید حرف از سلیقه نیست از ملزومات است
و او می رود ، که چه راضی هم می رود


راستی ،،،،، آن زمان که او ورز می شد
ساعت آهنگ نداشت ؟
دانشگاه باز نبود ؟
قانون تحت حمایه نبود ؟

آن زمان که
آل احمد مظهر اصل بود
و هر چه واژه خوب در کافه و عرق سگی گره خورده بود
کسی صدای او را که زیر خمیر از حجمش کم می شد نشنید ؟



شب ها انبوهی از آدم با سریال های دهن دره ای
خشتک های خود را می خاراندند و
آواز خنده سر می دادند
و خیابان که شهر را فقط در سطح یک خیابان می دید
کسی او را پیدا نکرد ؟

او که در روز خمیر می شد ، با هر ناله .. وردنه او را ورز می داد
کسی او را ندید ؟
نوشته ای نبود تا
.. مرد را سنگ نکند و زن را شیشه نشان ندهد ؟


سوخته گان آرام آب می شدند
و با یک لحظه کوتاه تعمق
چراغان آویخته جشن ملی
تو را از همه چیز دور می کرد

امروز که او می فهمد
در آغوش مذهب آرام آرام خفه می شود
این بار نه با وردنه که با احکام شرع



Tuesday, September 05, 2006



کسی که بدون اندیشه حرف می زند صیادی را ماند که بدون نشانه تیر خالی می کند


سخن رئیس جمهور حکومت اسلام در حضور جوانان برگزیده کشور برای آن
تعداد از دانشجویان اختصاص دارد که لااقل بر سر سفره هایشان عدس خشکی حال کم و زیادش یافت می شود و نه برای آن مردمی که تعداشان هم بیشمارند و حساب و آمارشان را ایشان نمی خواهند به مصلحت بدانند
این مردم نه عدسی پای سفره دارند و نه نان بیاتی

باز هر چه فریاد دارید بر سر سکولاریسم بکوبید تا ما بمانیم




مهم این نیست که چند نفر راه می افتند و یا افتادند
مهم این است دانشجوئی که برگزیده این نظام نیست
نه گقته است به تحجر و صف آنها روزبروز گسترده تر می شود



یک زمانی نمایشنامه های برتولد برشت مجوز اجرا بروی صحنه را نداشت
گفتند نمایش باید گو یش محراب شهادت و ایثار و مرگ در فضای اسلام باشد
امروز تا دلت بخواهد انجمن ها و انستیتو های فرهنگی با هر نامی دایر شده است و بعد از گذشت 27 سال از حکومت اسلام

می گوییم این فضا فرهنگی به همت این و آن باز شده است
از این منت ها بر سر مردم زیاد است
اما همه این ها در یک کلمه با 5 حرف خلاصه می شود
تحمیل



This page is powered by Blogger. 

Isn't yours?