<$BlogRSDUrl$>

 
Monday, May 29, 2006



باز هم همان حرف های تکراری .. دیکتاتورها انگار از یک مادر زاده می شوند
دیروز آن یکی می گفت :: صدای اعتراضات در خیابان نوار است
امروز این یکی می گوید : تحریکات خارجی است








Sunday, May 28, 2006



اما همه این دنگ فنگ ها همه این غوغاها ؟ چند وقت پیش آب محله ای قطع شده بود مردم جاده را بستند و لاستیک آتش زدند این اعتراض بعد از نیم ساعت خاموش شد و آب هم به خانه هایشان وصل نشد
اما این نمنه ( کاریکاتور سوسکی چه کرد
ناسیونالیست لباسی با مدل پوست مار هفت رنگ



Tuesday, May 23, 2006



شبح عزیز
در آخرین مطلبش نوشته : "" مسلما در شرايطی عادی هرچند چاپ اين کاريکاتور عملی ضدانسانی بود و بايد محکوم می‌شد ""
یک کاریکاتور می شود عمل ضد انسانی ، انسانی اش از چه نوع است ؟

من از روشنفکران می ترسم ، از اینکه اینجا و آنجا می گویند این ناآرامی ها بهانه ای شد تا مردم غیور آذری زبان به خیابان بریزند و در مقابل اهانت به ملیت ها آرام ننشیند ( البته اینجا منظورم با شبح نیست ها
می خواهند از آب گل آلود به خیال خود ماهی بگیرند و اگر حسابی گل آلود شد و انقلابی هم به پا از هر شکل و شمایلی هر خنده جوکی هر طنز بی منظور و یا با منظوری که نتیجه اش همین عقب ماندگی هاست زندان برپا کنند و توبیخ ، که در قانون اساسی اش قطعا همه این بند ها را می نویسند
اگر با بیان این جمله سوسک بودن و سوسک شدن شهری به آتش زده می شود و اموال مردم به غارت می رود در فردای ایران انهائی که اعتقاد عمیق به آزادی بیان بدون قید وشرط دارند با این حساب جائی در ایران نخواهند داشت





دیو کوچک محاصره اش کرده بود
دایره ای بود که که پایش از آن فراتر نمی رفت ، می خواست نمی توانست
هرکاری و باری تخطی بود و مجازات
دیو بزرگ باور کرده بود که کاردان و متفکر دیو کوچک است زیرا تجربه ها را از کوچه های شرارت و پلیدی آموخته بود و می تواند همه را به تصور مامون نگاه دارد
سبب شد که دیو کوچک انقدر بزرگ شود تا دولت درست کند

او که در داخل دایره هرروز نفسش تنگ تر می شد چندین بار و هر بار پایش را فراتر گذاشت گرز برسرش کوبیده شد و چشمهایش زیر مشت و لگد آنقدربزگ و سیاه شد و بدنش آنقدر کوبیده و خمیر شد که دیو بزرگ بیاد آبرو به ورسان افتاد و کوچکتر از جنس خودرا به گوشه ای برد و نجواهائی کرد این را انهائی که می دیدند و اما دم نمی زدند می گفتند

هر بار که می خواست گلی بچیند و در باقی راه برود
هر بار که می خواست دیدنی ها را ببیند وبا شور هیجان جوانی مسرور شده اش در باغ پر گل قدم زند
هربار که می خواست به زنده بودن هر جنبند ه ای از عشق سلام گوید گرزبرسرش کوبیده شد و به دین سان بود که زودتر از زمان پیر گردید
وقبل از انکه دندان هایش عاریه زندگی گردند
به کسی که ندید به اولین رهگزر آری گفت و رفت
و کتاب با این مضمون بسته شد " طرف عاقبت به خیر شد







Friday, May 19, 2006






Thursday, May 18, 2006



احتیاجی نیست کمونیست باشی تا بلکه بتوانند زبانت را ببرند
کافی ست از میان انسان های شریف و زحمت کش بار رهبریت یک سندیکا و یا هیئت امنا ی یک کارخانه را به دوش بگیری
هرجا که اگاهی دهنده بودی و اطرافیانت را به حقوق خودشان آشنا همانجاست که موقعیت ارتجاعیون را به خطر انداختی

فیلمی تکان دهنده از بریدن زبان منصور اصانلو را اینجا ببینید


منصور اصانلو



Monday, May 15, 2006



رفتم که ببینم اما نتوانستم
فوراعلامت ضربه در را زدم وسایت را بستم
قتل عام مسافران جاده بم کرمان و بعد هم از این عمل شنیع فیلم تهیه کردن به نام هر گروهی و با هر پسوندی که لقب داشته باشد نمی تواند جائی را دردل مردم باز کند



مانکن هائی با چشمان بسته
در میان جمعیت محدود در پارکینگ خانه ای نمایشی برپا می کنند
هنر را به اسارت می کشند و می گویند این اسارت ست که برای خودش هنر می سازد





Friday, May 12, 2006



روی مبل خانه ات نشسته ای و آرام آرام چای تازه دم را مزه مزه می کنی ، چشمانت به ناگهان تصاویر تلویزیون را قاب گرفته ست ، آنها را زون می کنی ، خبر یک سونامی ، آتش سوزی یک شهر براثر لرزش ناگهانی زمین ، طغیان کوه سرخ با انفجار زغال های آتشفشانی و کشته شدن هزاران انسان در هنگام خواب ، همه این ها را می توان فهمید و با فهمیدن همه انها از بعد فاجعه و بار پرمصیبتش کاسته نمی شود ، اما با این حال قابل درک ست
چیزی را که من نمی توانم بفهمم سونامی هائی ست که ما انسان ها با دست خودمان برای خودمان می سازیم و با ذوق بی شائبه به استقبال
جنگ می رویم
این ست که باید گفت بشر امروز پایین تنه اش با بالا تنه اش جابجا شده ست



Tuesday, May 09, 2006



فرض غلط نتیجه غلط
برای محکوم کردن سوسیالیست و خاتمه دادن ایدئولوژی چپ گرایانه در جهان احتیاجی نیست ریسمان را به آسمانی وصل کنی که دستت به آن نمی رسد
داستان فرضی را نقل نکن که جوجه کمونیست ها زیر 18 شیشه شکستند و شهررا سنگپاره کردند



Monday, May 08, 2006




ولی الله فیض مهدوی برادر من ست
پسر تو ست
اصلا او را نمی شناسیم نمی دانیم چه کرده ست هرگز هم نخواهیم فهمید جرم ولی الله چه بوده ست
نه در کشورمان دادگاه علنی داریم و نه وکیل ، آن هم از نوع تسخیری اش
بنابراین آسان ترین راه برای مرعوب کردن اعدام ست

اما نباید گذاشت این اعدام ها صورت گیرد
نباید گذاشت باز هم انسان دیگر را بکشند
از هر راه ممکن مانع انجام آن شوید

فراخوان را امضاء کنید



This page is powered by Blogger. 

Isn't yours?