<$BlogRSDUrl$>

 
Tuesday, May 31, 2005



اگر رای ندهم چی می شود !!!!!؟؟؟؟؟

هرروز که می گذرد و به انتخابات نزدیک می شوی سوال تکراری را در بعضی از محفل های خودمانی و کوچه بازاری می شنوی ، خوشبختانه روز بروز هم به تعداد کسانی که این پرسش را می کنند دارداندک می شود
می گوید : اگر رای ندهیم به کی رای بدهیم ؟ خودش هم پذیرفته بی کسی بددردی ست زیرادر آستینش می بیند 3-4 نفری ست که بیرون می آیند

می گوید : ما اینجا هستیم ، میان تورم و چپاول ودزدی و بگیر و ببند و بخور و بخور
جلو نفس کشیدنت هم می گیرن تا فضا برای تعمق تنگ شود آنقدر که بگویی این را می خواهم یا .. نه ..،، آن یکی را .. تا لااقل روزنامه را بخوانی و در میانش ببینی این مقام درجه حکومتی مرتبه 18 مورد مواخذه قرارگرفته تا دلت یه جورائی خنک بشه ، و بیشتر از آن وقتی می خوونی نظر فلان کارشناس آسیب های اجتماعی که میگه یکی از راه های ورود قرض های اکستاز پارتی ان ست که توسط ایرانیان خارج از کشور وارد می شود یه جورائی به خود می گی فضا باز شده آنقدر که اگر روزی چند بار سجده بروی و شکر کنی بیم داری که مبادا کم کردی

به همین سادگی ، کسی رو نمی شناسیم
می دانیم معین هم خاتمی ست و می دانیم با این انتخابات اگر حرکتی نیست و قرار نیست چیزی تغییر کنه اما باز از بد وبدترین یه جورائی وسط هردو اونها هل می خوریم اما دیگه می دونیم درجه دار ارتش حزب الله شانش انتخاب شدن نداره
اون هم در این برهه از زمان
درست در حالیکه این انتخابات داره یه جورائی جنگ تعیین کننده میان مردم وحکومت میشه
درست در حالیکه در هیج دوران از حیات حکومت جمهوری اسلامی تا این اندازه علنا مردم ومشخصا دانشجویان شعارهایشان رادیکال نبوده و حکومت رو بطور صریح زیر سوال نبردند
گوشه کنار می شنوی که می گن تحریم هم دیگر کافی نیست
باید اعتراض کرد بیرون ریخت و فریاد زد
جنبش کارگری خواست حداقل دستمزد 450000 تومان رو مطرح می کنه که این خواست فقط مختص به جنبش کارگران نیست ، این خواست اقشارمختلف جامعه ست که می بینیم مستقیما می خوان بگن این رژیم ناکفایت باید بره
جنبش ها روز به روز گام هائی به طور عینی و واقعی در جامعه قدم به جلو برمی دارند و هرروز هم به تعدادشون اضافه می شه
این شروع کاره ، قبلا نبود اما حالا هست
بنابرین اگر رای ندیم ، تحریم کنیم و گامی جلوتر یک صدا اعتراض کنیم به دنیا می فهمونیم که ما دیگه از اینکه بعد چی میشه و نکنه رای ندیم بدتر بشه نمی ترسیم



Saturday, May 28, 2005



با لرزش دست
انداختش بروی زمین وهزار پاره شد
آمد جمع ش کند شکسته شده لبخندی زد و او را جمع کرد

****************************************

می بینی !!!! ؟ همیشه هم قهرمان قهرمان باقی نمی ماند
روزی که هوا تاریک ست ومه آلود
بزدل ریش سرخ خود را شفق می نامد و قهرمان ، و فردا که ...


****************************************

آموخته ها را تکرار نکن
نیاموخته ها را بگو
که تشنگی سیلاب دانش
دیگر فرجه ای بتو نخواهد داد







گنجی های نا مشهودی در زندان های ایران محبوسند .. گاهی مادرانشان و یا همسرانشان و خواهرانشان به دیدار آن گنجی ها میروند ، به جرم شرکت در این گروه وآن گروه غیر قانونی حکم اعدام گرفتند عده ای از آنان ملاقات ندارند ودرانتظار هرروز و شب طناب دار بروی گلویشان هزاربار کشته می شوند
با آنکه گنجی به دلیل سوابق سیاسی و عملکردش دررابطه با حکومت در سال های -67-59 مورد اتهام قرار گرفته ست صحت وسقم آن را به زمان وسروقتش می سپاریم
اما مثل هرزندان سیاسی دیگرخواهان آزادی فوری او هستیم
خواسته های ما ناتمام ست
تازمانی که یک نفر فقط یک نفر به خاطر ابرازآنطورکه مافکرمی کنیم فکر نمی کند در اسارت ست ناتمام هم خواهد ماند



Wednesday, May 25, 2005




پا برهنه ها پا برهنه ماندند
دیروز ، امروز
پینه پاهایشان عبور خونسرد ماشین ضد گلوله ای ست که که 25 سال بینائی اش را در جاده های هوس و قدرت از دست داد
هزینه اسارت یک فکر آزاد
اگر کفشی برای هر پابرهنه ای از زاهاریا استانکو تا کوچه های جنوب دشت آزادگان در برنداشت
اما کتابداررا اصرار داشت تا
حساب را برای انهائی که جمع وتفریق هم نمی دانند سرراست بگوید
که گوله و سپر و باتوم گرفت

و آن که ماند در زندان معترض با سرم غذائی نفس می دمد
تا به دنیا بگوید
پابرهنه گان
همه سهمشان از زندگی
آفتابه پلاستیک پاره و دمپائی کهنه ست تا کیلوئی به قیمت جانشان بفروشند
براستی انقلاب ازآن پابرهنه گان ست ودر این انقلاب یک اشتباه رخ داد



Monday, May 23, 2005



قناری امروز روی شاخه درخت نبود و
آسمان سیاه
کمر خم کرد تا جرعه ای آب بردارد آب او را برد
کاش زبان قناری را می دانست وقتی دیروز آواز می خواند



از زندگی چیز بزرگی نمی خواست
حاضر بود چمپاتمه بزند و در یک سلول بخوابد و بنویسد و بخواند و غذایش را در بیرون از این سلول بخورد ودوباره برگردد به جای اول .... اکنون که نه سلول ست و نه غذا می گوید باور ندارم سهم من توقع مرگ باشد
..



Saturday, May 21, 2005



قلب پر گیرودار منی تو
که چنین ناشناسی و گمنام ؟
یا سرشت منی ، که نگشتی
درپی رونق وشهرت ونام ؟
یا تو بختی که از من گریزی ؟



من در سینه ات دیدم غباری غم خاکستری که همیشه تردید بود با پرسشی سنگین !! ایا می
شناسمت ؟ ؟؟
هنوز بعد از آن سالها احساس می کنم این من هستم که در تو متبلور می شود.. غمخواری مشترک





هیچ چیز در ایران دیگر هیجان آور نیست ، انگیزه برای فعالیت اگر هم باشد برای زنده ماندن ست ، در لجنزار رقابت و دریدگی همدیگر انسان های بی گناه ممتاز می شوند،
خیایان را نگاه کن ! ولوله بیداد می کند ، انسان ها می روند ومی آیند ، کسی زیر پا له می شود و کس دیگر مدال لیاقتش را با بلند شدن ازروی زمین به سینه اش وصل می کند ، به همین راحتی و تا یک دوره روز می چرخد . آه .. کوچک شمردن انسان ها در ایران براستی کی پایانی دارد ؟



Tuesday, May 17, 2005



آیا شما هم مثل من فکر می کنید ؟؟
می دانم ممکن ست بگوئی حالا کو تاآزادی.. !! آره کو تا آزادی !! اما این ماجرای تمامیت ارضی حاکمیت ملی ترس وحشتناکی در دل من میندازه .. ترسی که مثل داستان دوستی خاله خرسه مبدل به جنگ مردم برضد مردم ختم بشه
باز همون دغدغه های شخص ناآرامی که می ترسه بوی خوش بهارآزادی با بوی نامطبوع ارتجاع قاطی بشه
اون هائی که همش ما رو از به خطر افتادن تمامیت ارضی می ترسونن یا دخالت نیروی خارجی آرزوی استقرار حکومت آزاد اکثریت مردم را در سردارند .. اون هائی که تحقق نطام حاکمیت ملی و تغییر قانون اساسی و حق تعیین سرنوشت را چاره ساز میدونن ، می خوان یه جورائی بگن : با خاک نان و آب بخور و زیر خانه حصیری بمیر ، از درمان رایگان چیزی نگو ودم از برابری مطلق میان زن ومرد نزن که مملکت در خطره
پنجره رو باز می کنم نفسی می دمم اما باز کابوس حفظ تمامیت گلویم را می فشاره و با آنکه هوا بهاریه گنداب آن راه تنفس را برایم دشوار کرده





درسته که فاصله طبقاتی در کشورمون روزبروز شکافش عمیق تر می شه، اما با این وجود خواسته ها ومطالبات طبقه زحمت کش و محروم همیشه به یکسان بوده ، مسکن ، درمان ، و اسایش ، رفاه .. این ها همه متاسفانه گریبانگیر اکثریت جامعه ما شده و هنرمندان هم از این واژه همه مجزا نیستن .. اما جامعه هنرمندان انگار بد جوری در تمام این مدت صبر کردن و دم نزدن که دیگه تاب نیاوردن و درخواست هائی رو برای پاس داشتن به این قشر و ارزش گذاشتن به آنان مطرح کردن :: انها بیمارستان مخصوص از شهردار و هرنهاد دیگر طلب می کنن و خوشحال هستن که در بهشت زهرا به همت آقای خاتمی یگانه هدیه جمهموری اسلامی به انها اعطا شد ..


این قشر از جامعه ما یا در خوابن یا خودشان را به خواب ابدی زدند می گویند ::در تمام كشورهای دنيا شهرداری ها همگام با تئاتر برای ارتقاء سطح توسعه و فرهنگ تلاش می كنند اما در ایران یک نشست خودمانی این نهاد با هنرمندان برگزار نکرده
وای به کشوری که هنرمندانش ندانن هزینه پول قبر یک خانواده کارگر یعنی تمام هستی او .. هزینه بیمارستان یعنی مرگ او .. کارگر درد هنرمند ما را می فهمه چون جایگاه و تعلقات طبقاتی ش با هم همخوانی دارن اما ایا جامعه هنرمندان ما این را به درستی می فهمند ؟ یا نه



Thursday, May 12, 2005



از سادگی و صراحت لهجه ننه هاجر خیلی خوشم می یاد. وقتی در زمان جنگ ایران وعراق پسرش اسیر بودشکایت نامه ای نبود که ننوشت .. از حقوق بشر اسلامی تا حقوق بشر اجنبی .. نه رئیس قوه قضائیه رو تغریف وتمجید کرد ونه نادان دیروزی را عاقل امروز نام نهاد .. زبانش زبان یک مادر بود که تاب دوری بچه اش دیوانه اش کرده بود .. زبانش ادبیات عرفانی ونوشتاری و یا آن نامه نگاری به استحضار می رسانم تا بدست جنابعالی برسد نبود .. زبان یک مادر بود که می خواست بی درنگ با نفس گرم بچه اش گرم شود و آن رااز حاکمان و سرنوشت سازان مردم طلب می کرد .
نه عضو سازمان وحزبی بود ونه کتابی خوانده بود .. برای فهمیدن باید با مردم بود واو سالها با طبقی ( دکه ) که جور کرده بود از فروش آدمس خروس نشان تا کش تنبان و زنجاق سر و گیر ه لباس و لواشک ووو با انها بزرگ شده بود ، کسانی که او را درک می کردند و با او بودند وبزرگ شدند بهترین گنجینه حقیقت بود ..
زبانش رک وصریح بود و تا می توانست همه کسانی که شب می خوابیدند و فردای آن روز سرنوشت انسان های زحمت کش را تعیین می کردند و قانون از آستینشان دم بدم بیرون می دادند فحش می داد
اگر فقط چند تائی از این زنان و فعالین جنبش زنان ما داشتیم مطمئن هستم که تلاش آنان برای احقاق حقوق خود زنان در همه زمینه های اجتماعی بی ثمر نمی بود
ماجرای شنا کردن و هر کس و هرطور به شیوه خودش و آهسته برو تا بزه شاخت نزنه هم دیگه معنی نداشت
اینکه بگیم هر کس تلاش خودش رو می کنه و گله مند نباشیم و به شیوه اعتراض اونا ارج بزاریم .. یا آنها در آتش هستند وما در باغ گلستان در حال تفریح هستیم چیزی از واقعیت نمی کاهد .. باید ببینیم ما کی هستیم و کجا ایستاده ایم ، جایگاه طبقاتی ما کجاست

ادبیات زن بی سواد وادبیات زن تحصیل کرده و حقوق دان یک مسیر و جهت را طی می کند و آن آزادی ست و برای بدست آوردنش نمی توانیم شاهرودی را عاقل و فهمیده نام نهیم .. باید آزادی را با صدای بلند طلب کنیم و مهر همبستگی ما خود دلیل خواندن ورسیدگی به آن به دادگستری یک تحمیل می شود



Wednesday, May 11, 2005



من اعتراض می کنم
در لابلای هر برگی از کتاب اگر نخواهی بخوانی قابل رویت هستم
برای آن کس که خود را به کوری می زند ، لال می شود ، بیراهه می رود تا صحنه های مصنوعی زندگی بسازد ، برای آن کس که می خواهد باورم دارد و در جاده طویل اما و اگر،، سردرگم راه می رود هستم

اعتراضم زنده بودن من است .. جنبنده ای که از همه چیز ناراضی ست واسباب زحمت را حاضر نیست با اسباب خجالت تعویض کند ، اعتراض او شرم نیست ، تو او را شورشی مایوس نام گذار و یا عصر راکد و خواب آلود ارنستو !!! هر چه دوست داری ، حتی می توانی هر حرکت را هر چند کوچک در مهمانی بوقلمون های سرخ شده روی سفره به تمسخر کشی و با قدرت و حجم زیاد ، خود را آنقدر بزرگ داری که باورت شود امپراطور زاده شدی تا مرابترسانی

اما من می توانم روز را با اعتراض شب کنم وشب را آتشفشان ولوله وغوغا ، تا خیابان مرگت را صدا زند
می خواهی باور داری یا نه
اعتراض حرکت من ست .. دیگر چراغ های الوان نمی تواند کسی را بفریبد
فراوانی چیپس ، کارخانه های نوشابه ، وسعت مغازه ها ، دیگر نمی تواند اعتراض را خاکستر کند
من اعتراض می کنم




*************************************************************************************
ترانه ای نیست که مرا بشوراند
خواننده ای ، نوازنده ای نیست که مرا حرکت دهد
آنچه را که دیدم اشک مرا در می آورد
می خواهم بایستم و این نوحه خوانی ها مرا خموده و دلمرده می کند
گیتاریست اشک می ریزد تا مرا بگریاند و آن که صدایش اصیل و قدیمی ست چهارزانو نشسته ست وملت را به زانو در آوردن و نوحه خواندن مهمان می کند


-----------------------------
برای عشقم به آواز نیست که ترانه می خوانم
یا برای به رخ کشیدن صدایم
نه ، من آواز می خوانم تا با گیتار صادقم حرفهایم را بزنم
گیتار که قلبش از جنس زمین است
و همچون کبوتران بر آسمان بال می گشاید
ترانه من به دلپذیری اب مقدس
شجاعت را می ستاید و مرگ را
پس ترانه من همان معنی ویولتاپارا را دارد
آری گیتار من کارگری ست شادان
که بهار را بو می کشد
گیتار من برای قاتلان نیست
آزمندان پول وقدرت
بلکه برای مردمی ست که کار می کنند
تا اینده گل کند
چرا که زمانی یک ترانه معنی میدهد
که قلبش به توانمندی به طپش افتد
و از سوی مردمی به ترنم اید
که در حال جان سپردن نیز آن را می سرایند
ترانه خودشان را
برای مدیحه سرائی نیست که آواز می خوانم
یا برای به گریه واداشتن اجنبی ها
من برای دورترین نقاط سرزمینم می خوانم
که گرچه محروم است اما ژرفنائی بی انتها دارد
در زمینی که رویش آغاز می کنیم
در زمینی که رویش به پایان می رسیم
ترانه های شجاعانه ، زایش را به آوازی
همواره نو پدید حوالت می دهند

ویکتور خارا



Tuesday, May 10, 2005



بیچاره آن کس که غریب بدنیا می آید و غریب هم از دنیا می رود

صادق امیری چندروز بعدازروز کارگر و
پرویز سالاروند کارگر ایران خودرو در روز 23 فروردین پس از بازجوئی در زیرزمین کارخانه ناپدید شدند
غریبان را در یابیم که آنان آشنایان واقعی ما هستند
ای کاش شیرین عبادی سری به زندان های حکومت اسلام می زد و از آنان کسب خبر می کرد و
خانواده های نگران و غمگین را شاد



Saturday, May 07, 2005



دغدغه ها ی پراکنده اما ابتدائی که ذهن مرا وقتی مادر در یک روز سرد بدون اجاق روز زمین مرطوب بدنیا آورد واز آن روز برای من همین چیزای جزئی آنقدر بزرگ شد که تا کنون هم مشغله روز من ست با کمال امنیت اینجا می آورم
نگاه نکن به طول عمر و اندازه قد و سن گل های بی عاری که با تولدمن در باغچه نفس گرفت .. نگاه کن در لابلای هرسطر از نوشته ، تو .. بله تو انها راچگونه در حین سادگی هرروز در زندگی واقعی می بینیشان ، برای من مهم نیست که باورش داری یا نه .. من با همه انها بزرگ شدم و می بینی این همه جزئیات در زندگیم چگونه اساسی می شود
مثل من فراوان ،، شاید تو نباشی اما
آن کس که شکل من ست و در خیابان هم وقتی بدنش به خارشک میگیرد باید تمام ذهنش ومردمک چشمش را به این معطوف دارد تا رهگذری یا جنبنده ای او را نظاره نکند و بعد بخاراند اغراق نکرده ست .. آن کس که شکل من ست این جا می نویسد وخودش را با گذشت ان همه سال زنده می دارد



Thursday, May 05, 2005



من می دانم که نمی دانم . اما تو نمی دانی که نمی دانی ، اولین قدم برای آنکه خودت را بشناسی روراست بودن با خود ته .. کسی به تو نمره نمی ده ویا قرار نیست در هیچ محفلی سرزنش بشی
بیا اولین درس را بیاموز و این پرسش را نه از سر تفریح و فراغ خاطر که با شهامت از خودت بپرس .. چرا نادانستنم را کتمان می کنم ..




********************************************************************************

خواب را در یغ نکن

برپشت بام همسایه راه می رفت و زاغ سیاه چوب می زد ، دختر در اطاق ، لباس دست دوخت خودش را روبروی آینه پرو می کرد .. خودش را از پشت دیوار به حیاط انداخت و دستش را بلند کرد تا تقی به شیشه بزند که صدا ناهنجاری گوشش را لرزاند ::: "" پاشو برو ماشین رو بشور اکبیری


********************************************************************************
در خیابان زن بچه در آغوش خود را سرگردان و تهی غمگینانه به طرف من دراز کرد و گفت : خانم بچه ام مریضه و بیمارستان ها جوابم کردند .. رحمی بکن .. دست های سرد کودک در اغوش مادر آویزان و رنگ سفید او حکایت از مرگ او بود ، نمی دانستم چه بگویم او را به کجا راهنمائی کنم راه قبرستان را می دانست همانطور که راه بیمارستان را بلد بود اما امکان هزینه پرداخت را نداشت ،از من معجزه می خواست
و من آن قدرت را نداشتم ، مکثی کردم . تاآمدم نبض کودک را بگیرم ، رهگذر دیگری را دید بطرف او رفت و ملتمسانه گفت :بچه ام مریضه و بیمارستان ها جوابم کردند ، رحمی بکن
و سرتاسر شهر گشت و تکرار کرد و باز تکرار
تادر جمعیت گم شد
و من ماندم به عظمت انسان که ناممکن ها را با دست خود ممکن می سازد چه حقیرانه به سرعت یک وزش باد خرد می شود



Monday, May 02, 2005



زهرا اشراقی نوه خمینی تا زه گی ها دریک مصاحبه ای
معتقد است در سیاست جدی ست
و اکنون درست در این برهه ( تاکید از من ست ) از مشکلات زنان حرف زدن یک حق ست

در مصاحبه وارد عرصه خانواه می شود و تعریف می کند که حتی آنقدر در سیاست وارد ست که مشاوره خوبی در اغلب موارد برای همسرش ( برادر خاتمی نخست جمهور و دبیر کل جبهه مشارکت ) هم هست
ایشان تازه بعد از 26 سال معتقد هستند تبعیض هائی در مورد زنان در جامعه اعمال می شود
از طرفی خودش را فمینیسم مسلمان می داند که خواهان برابری و احقاق حقوق بشر که زنان نیمی از از آن را تشکیل می دهند می باشد ..
می گویند واژه های فمینیسم و غیر زیاد مهم نیست آنچه که مهم ست تلاش برای گرفتن حقوق انسانی زنان می باشد ، براستی انگار همه آحاد مردم زیر چتر حکومت اسلام از حقوق در خور شان انسان برخوردار بودند وهستند ، ایشان شلاق خوردن و خوار کردن و بی حرمتی به مردم خصوصا زنان و جوانان در میادین در این 26 سال را ندیدند
و بازامروز می آیند درست در این برهه ( باز تاکید از من ست ) از حقوق زنان در جامعه اسلامی سخن به میان می آوردند که قوانینش تماما از بند اول وآخرش با حقوق بشر در تناقض اشکار قرار دارد
خانم زهرا اشراقی به این امر هم معتقدند که همه گروه های اجتماعی در جامعه در تنگنا های اقتصادی و سیاسی قرار دارند اما اگر هم زمان برای در خواست مطالبات حقه خودبه خیابان ها بیایند و با هم حرکت کنند امکان بروز هرج ومرج حتمی ست .. شاید از بیان کلمه انقلاب ابائی داشتند !!!
داستان کاندیداتوری قالی باف ها و مصاحبه اشراقی ها و ثبت نام اعظم طالقانی هاکه تازه گی برای داوطلبی احراز پست ریاست جمهموری ثبت نام کرده ست ، حکایت روشنی را نوید
میدهد وآن جاری شدن موج خروشانی ست که از دم بساط این مرتجعین کم مترقی .. زیاد مترقی .. کم معتدل و زیاد معتدل را خواهد چید



Sunday, May 01, 2005




در اعماق وجودم
ریشه های کوچک هستی
به شاهرگ قلبم متصل شده ست
و این باور دارد
پایان شب سیه نه تاریکی
که روشنی ست اما نه به اندازه کور سوز شمعی

من آفتاب را می بینم
با ارزشی که در دست های ماست
وهمیشگی این باور
که پیوسته مارا به هم نزدیک می دارد

من به این باورم
که با هم بودن واژه تنهائی را در هر لغت نامه ای غریب میدارد
و این فکر
هرروز من را تازه می کند
و به من می گوید:: سلاح متال
نبض زندگی ماست
و با هم بودن ما .. با هم.. با هم .. با هم بودن ما





اول ماه مه و جشن جهان است امروز
روز فتح ظفر کارگران است امروز
وه چه فرخنده صباحی که از پیک خوشش
خرم وشاد دل پیروجوان است امروز




This page is powered by Blogger. 

Isn't yours?