<$BlogRSDUrl$>

 
Friday, April 29, 2005



وب نویسی یعنی بیان خاطرات و تجربیات و احساسات و گاهی انتشار خبرهائی که اینجا وآنجا دیده میشود ..
نویسنده می تواند مرد باشد ، زن باشد پیر باشد و جوان .. اما در هر صورت کسی هست که می نویسد اما چیزی که برای من قبولش آسان نیست آن ست که مردی در تمام این مدت در نقش زن احساسات دروغین و خاطرات دروغین را بروی صفحه مونیتور در چشم همگان به نمایش بگذارد
این باید کسی باشد در هم ریخته و متزلزل .. یک روز همچون اب رودخانه جاری ست آنقدر می رود که کسی جلودارش نیست
یک روز می بینی شاعر عاشق پیشه می شود و همه نویسندگان وشاعران با او در کافه می نشینند وبه سلامتی هم می می نوشند تا بوق سگ بحث می کنند و سیگار می کشند
روز دیگر زن شلیته و دریده
عجب !!!



Thursday, April 28, 2005



آن نیمه ، مادر قرار ست در یک روز بهاری عاریه کند
آه !!!!! چه منحصر به فرد
آن نیمه ، جواب در هوا می دهد
پنجره درون وبیرون قانون ست
و عریان در خواب اقاقی ها
قدرت کور را به قبرستان مهمان می کند





Wednesday, April 27, 2005








معمولا در همه کشورهای دنیا داوطلب انتخابات پارلمانی منتی بر سر مردم نمی گذارد اما در کشورما که نه متعارف ست ونه قانونمند کاندیداتورش همچون رفسنجانی آنچنان خودش را به عرش کبریا برده ست که گویی برای نجات کشور که در حال غرق شدن است حقیقتاغریق نجات خوبی ست
با ناز و کرشمه خاص خودش ( نمونه اش چندین سال پیش چهره اش را در نقشه ترور قلابی ایشان دیدیم )اعلام میدارد :: داروی تلخ نامزدی در انتخابات را باید نوش کنم
او خوب می داند که برای ماندن یک راه بیشتر ندارد اعلام وضعیت بحران وکشتار و خشونت که در آن صورت یعنی نوشیدن داروی سمی ونه فقط تلخ ویا واگذاری سرنوشت کشور بدست خود مردم که در هر دو حالت برای او هم نوشیدن ست هم تلخی و هم مرگ



Monday, April 25, 2005



قدم هایمان احتیاط ست تا کودک زیر پاهایمان ورق نگردد
قدم هایمان بدنبال بانی ومقصر زمانی که همه چیز عادی می نماید نیست
با آنکه روز عادی و شلوغی ست دست کودکم را می گیرم ودرمانده به سوالش به سرعت باد می گذرم .. فردا شاید این من باشم کنار خیابان





Sunday, April 24, 2005



نمی دانم چرا آنانی که مصمم هستند از پس استیصال در انتخابات شرکت کنند مرا یاد این شعر می اندازد
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید





چهره شهر

بازار قدیم شلوغ ست .. رهگذران می روند ومی آیند
صداهای فروشندگان ، خریداران بی پول
روی میز ماهیان به افقی چیده شدند .. از قباد ، سنگسر ، حلوا ، سرخو ، صبور ، راجگو ، زبیدی ، سفید ، شیر ، این یکی را نگو که همچون پنبه سفید و همچون ژلاتین روی میز با برخورد هر عابری می لغزد و می خندد تا مشتری یان تازگی ونوبری اش را به گرانی اش ببخشند
رهگذران می روند ومی ایند مکثی میکنند تا بپرسند . آب در دهان قورت می دهند وفروشنده گان بیحوصله ومایوس وخسته از جواب مگسان را کیش می کنند
جلو مغازه میز بزرگ فلزی گوشتهای مملو از فسفر را به ردیف چیده اند .. نزدیک یکی از انها زنی با زنبیلی بدست از مرد فروشنده قیمت می پرسد که بی جواب می ماند
فروشنده بی اعتنا وخسته نگاهش را دور می کند وبا دستمالی خیس روی میز دستی می کشد
رهگذری از میان انانی که می ایند ومی روند صحنه را می بیند به فروشنده اعتراض می کند که جواب مشتری بی اعتنائی نیست
فروشنده که مگس کش را بر می دارد ودرهوا تکان می دهد با صدای بلند می گوید :: از صبح کارمان شده است جواب دادن به مشتریانی که بی پولند قیمت می پرسند اما نمی خرند
رهگذر معترض با این احساس که به آن زن بی حرمتی شده ست عکس العمل نشان میدهد با طعنه به فروشنده می گوید :: اگر خسته می شوی قیمت ها را بنویس وبالای سر جنس بگذار و یا با خرید یک ضبط صوت وپخش صدایت کار حنجره ات را آسان کن، این بهترین راه حل ست تا به مشتری بی احترامی کنی .. کیف برای پرداخت خالی ست اما زبان برای جواب پرسش بریده نیست



Saturday, April 23, 2005



دو سال پیش هم در خوزستان شورش شد .. اما کسی صدایش در نیامد .
کسی به دست فروشان که همه سرمایه شان تکه پارچه ای بر سنگفرش خیابان بود و سبزی خوردن ویا دمپائی و اسباب بازی پلاستکی ارزان بچه می فروختند کاری نداشت .. انگار انها که مورد هتک حرمت قرار گرفتندو تنها سرمایه شان بروی زمین بالگد و چکمه ماموران به هوا پخش شد بیکار نبودند .. کسی صدای انها را نشنید ، برنامه آن بود که چهره ونظم شهر که با بودن دستفروشان کریه شده بود زیبا گردد.

امروز باز در خوزستان شورش شد و مردم محروم ان مورد ضرب و شتم وحشیانه قرار گرفتند.. مردمی که جز محرومیت چیز دیگری نصیب انها نبوده ست .. در گرمای 50 درجه نه آب و نه برق ونه کار ونه نان ..
می گویند باید منطقی حرف بزنند انگار که نزدند .. میگویند باید اصول وسلسه مراتب را بشناسند وانگار که نشناختند .. درد وزخم خوزستان تازه نیست اما دست هائی به جای انکه به فکر جواب دادن به مشکلات عدیده مردم باشند مرتجعین را وارد میدان می کنند تا بگویند این طایفه و آن قوم زبان مادری را می خواهد تا بلکه جمهوری اسلامی و سرمایه داری با تعریف خاص خودشان بتوانند نجات دهند ، بیخود نیست که رفسنجانی هم در تبلیغات انتخاباتی خودش اعلام می کند : دولت اینده در برگیرنده و ترکیبی از ملیت های گوناگون خواهد بود . قرار ست مردم را بنا بر ملیت خود تقسیم ودرجه بندی کنند ..
ناسیونالیست یک بیماری مزمن بسیارخطرناکی ست که ویروس هائی را با عناوین فرهنگ ، مذهب ، و قوم وعشیره پخش می کن تا نسل بشریت را به نابودی کشد ..
جواب این همه معضلات وستم مضاعف مردم خوزستان نه گلوله های سرمایه ست و نه ناسیونالیست ست .. جواب حل بحران بیکاری ست .. بالا بردن سطح آموزش و پرورش و سواد ست .. رفاه و مسکن و آسایش و بهداشت رایگان ست که تنها حکومت مردم بر مردم می تواند جواب دهد



Thursday, April 21, 2005



طناب دار را برای اسماعیل محمدی آماده کرده اند .. جلو این عمل ضد انسانی را بگیریم


لطفا پتیشن را امضاء کنید و ادرس را به هر کس که می شناسید معرفی کنید
petitiononline.com








دهان کجی به هر آنچه جبر ست



Wednesday, April 20, 2005



انسانها حیوانات را موجودات اخلاقی نمی انگارند پس نبایدانتظار داشت که حیوانات انسان ها را موجودات اخلاقی بدانند .. از زبان حیوانی این می شود که : از این پیش داوری دست کم انها در رنج نیستند





ما به آزادی اگر برسیم به برابری نمی رسیم تا زمانی که این من (اخوایسم) در تاروپود ما ریشه دوانده

جمله بالا را تو تنها نیستی که می گوئی ..
حالا به من بگو این وسط اگر بخواهند حلوائی قسمت کنند با آنکه می دانم عاشق حلوا هستی و حاضر نیستی گذشت کنی ایا دل می دهی تا آن حلوا عادلانه و بطور مساوی بین همه تقسیم شود ؟؟؟؟ من به این جواب کار دارم نه با کسی که مرتب بگوید برابری امکان ناپذیر است





پرده اول

زن در جمع دوستان در بلواری خوش آب و هوا روی گلیمی نشسته بود .. موهای مجعد بلند خود را صاف وآراسته برروی شانه های خود افشان کرده بود و با آرایش آرام وملایم خود پوست صورت خود را شادابی وطراوت خاصی داده بود
سفره روی زمین پهن و همه مشغول خوردن شام ، زن که می خواست در حال نشسته کودک یکی از دوستان را بغل کند وبه آنطرف سفره نزدیک مادرش برساند به یکباره متوجه حالات عجیبی در خود شد، آبشاری از اب زیر پایش فوران کرد ، بادلهره اشاره ای به همسر داد و با عجله غذا را نیمه تمام گذاشته وراهی بیمارستان شدند

در بیمارستان پرستار پس از یک سری سوال وپرسش تخت شماره 14 را نشان گرفت ، زن فکر کرد نفر 14 است و این یعنی نفرآخر .. شانس آورده ست تختی خالی او را صدا می زند
دم در ورودی ایستاد و با همسر حرف می زد ، نمی خواست داخل بخش شود ، درد نداشت و هیچ احساسی جز خیس شدن لباس زیر وشلوارش مشهود نبود
قیافه اش ، موهایش ، ارایش صورتش جابجا نشده بود ، شاید هنوز فکر می کرد هیج چیز آنطور جدی نیست.
همسر رفت و قول داد 3-2 ساعت دیگر دوباره برگردد ، در ورودی خود به خود از پشت بسته شد


پرده دوم

زن روی تخت 14 در حالیکه لباس متحد شکل آبی گلدار ریزی همچون زندانی به تن داشت بااحتیاط همراه با ترس به تماشای دیگر زنان که همگی در حال فریاد و ناله بودند نشست
ذره ذره طراوت و آن رنگ های نشاط آفرین آرایش از روی صورت محو شد ، این را وقتی در دستشوئی بخش روبروی آینه ایستاده بود ملتفت شد ودانست دیگر خودش نیست

آن موهای صاف بر اثر ارتعاشات درد دوباره مجعد شد وبطرف بالا جهت پیدا کرده بود، انگار برق همه جای بدنش را شارت داده بود ،لبهایش بر اثر شدت درد وگزیدن آنقدر متورم شده بود همچون اناری که از وسط قارچ خورده باشد ، با وحشت از دست شوئی بطرف راهرو آمد و برای آنکه صدای جیغ وداد دیگران را نشنود در همان راهرو ماند و دائم قدم می زد و پایین لباسش را در دستهایش فشار می داد و می چلاند ، انگار همه احشام داخل بدن او همچون طناب در هم و از هم تنیده شده بودند

دوباره چشمش به خودش افتاد ، این باردر شیشه جنب در کریدور ، انگار این هیولا را برای یک لحظه در بلوار بعد از آنکه لباسش خیس شده بود ملاقات کرده بود ، شاید خود او بود که در وحشت هنوز جدی گرفته نشده بود ، موها همچون سیم ظرفشوئی ، صورت وارفته زرد ، نه ،، نه این خودش نبود
به ناگهان صدای پرستار را شنید که می گفت همسرتان در اطاق انتظار منتظر ست ، اما او آن صدا را نمی خواست بشنود.سرش را در جهت مخالف برگرداند و پرستار این بار کمی با عصبانیت و تحکم تکرار کرد ، و زن قدم هایش را تند کرد و داخل اطاقی شد که تخت شماره 14 انتظارش را می کشید
وبا ترس و این همه از خود بیکانگی دراز کشید و به خود پیچید و لباس چلاند و با مشت به تخت کوبید و تا توانست لبهایش را میان دندان هایش فشار داد
ساعت جلو نمی رفت .. شب دراز بود .. درد طولانی بود
وتا کنون در تاریخ حیات کسی که در تخت شماره 14 دراز کشیده بود و لباس می چلاند ودرد می کشید یک قرن بود



Tuesday, April 19, 2005



نمی خوام دلتون رو آب کنم
اما وب من یه چیز دیگه شد
اگر این دوست مجازی نبود باز من وشما این دگرگونی رو می دیدیم؟؟؟؟؟؟؟؟
این هم کامنت
اگر مطلبی می نویسم که باب دل تو نیست ( اونهائی که جنبه اجتماعی وسیاسی داره ) دوست دارم ببینم تو چی فکر می کنی ونظر تو چیست .. اون هائی هم که تجربه شخصی منه اگر باب دلت نیست می تونی هر تعبیر وتفسیری از اون بکنی .. ما آزاد بدنیا آمدیم تا احساسات خودمون هم آزادانه بدون شرم بیان کنیم .. خوشحال هستم که در این خانه لااقل حساب بی رویه برای دیگران باز نمی کنم و حواس خود رامعطوف نمی کنم به این که چه کسی ناراحت میشه و چه کسی به به میگه . بقول برشت این من هستم که باید صورت حساب خودرا جمع بزنم وبپردازم نه دیگران
دوباره متولد شدم





هنوز بهار نرفته است تابستان را زودترازوقت موعدش بیاد می آورم
همیشه اواخر بهار عزای تابستان را داشتم

عطر وادکلن و اسپری و هزار بوگیر و عرق خفه کن رو باید می رفتم می خریدم
روسری و مانتو وشلوار نازک رو هم که نمی تونستی بپوشی زبرا به این بدن لعنتی ات می چسبید وکار دستت می داد
هر گونه برآمدگی مشخص بدن زیر پوشش لوندی آشکار محسوب می شد و جرم بود .. لباس های کمی ضخیم هم خدا بده برکت در گرمای تابستان کارخانه بو زننده رو در هوا آن هم در میان سیل جمهیت ایجاد یک رابطه بده بستانی را بوجود می آورد .. بو در بو


این بار هنوز تابستان نیامده است سردار طلائی باز خود را تجهیز کرده است
سردار طلايي‌ فرماینده نیروهای انتظامی به‌ خبرنگاران‌ می گوید ::: در فصل‌هاي‌ بهار و تابستان‌ بعضي‌ از رفتارها و پوشش‌ها از چارچوب‌ مقررات‌ و حدود متعارف‌ جامعه‌ خارج‌ شده‌ كه‌ اين‌ موضوع‌ باعث‌ ناراحتي‌ مردم‌ مي‌شود
مردم
تا چیزی می شود به بهانه آنها وارد معرکه می شوند
بهتر می بود می گفت : این موضوع باعث ناراحتی اقلیتی میشود که 26 سال به انسان های شریف و آزاده مشق روز وشب دیکته کرده اند
به زودی بهار پایدار خواهد آمد



Monday, April 18, 2005



با من راه بیا
اگر می خواهی دست در دست
احتیاج نیست جلو بزنی
احتیاج نیست عقب سر من راه بیافتی

این احساس تنها بودن شکست را نزدیک می کند
و اتکاء به نفس را آنقدر کوچک می کند که با ذره بین هم قابل رویت نیست
با من راه بیا





سومین پسر از یک خانواده
سومین برادر از یک خانواده
در سلول پرتنفس ز ترس
به انتظار اعدام نشسته ست
نه نه حرف از اعداد نیست
حرف از اعدام ست .. نگذاریم صداها را خفه کنند



پتیشن
جمعی از وبلاگ نویسان ایرانی





دیشب 17 آپریل نمی توانستم وارد خانه شوم الان هم به سختی صفحه وب باز شد آیا شما هم مشکل من را دارید ؟
اما
آنچه دیدم برایم غیرمترقبه بود .. ساختمان حسابی عوض شد
می دانم کار با این تمپلت حساس ونازنازو آسان نیست اما دوستی این کارکرد وبی خوابی هم کشید
نمی دانم چه بگویم
اما قبل از همه امیدوارم با هم باشیم و عقیده ونقطه نظرات محتلف یکدیگر نتواند ما رااز هم جدا کند
به اندازه حجم خوبی ها که بی نهایت است سپاسگزارم از


mithras.org




Saturday, April 16, 2005



از دست این تمپلت کلافه شدم فلافل شدم نتوانستم درستش کنم



Tuesday, April 12, 2005



درخواست کمک
باور کنید خودخواه نیستم ... در بعضی نوشته ها تمایل دارم نظر دوست ودشمن را بدانم اما چه کنم که ناوارد هستم و با تلاشی که کردم موفق نشدم کامنت خانه را دایر کنم . در صورت تمایل منتظر کمک و اعلام آمادگی دوستان هستم .. جلو در منزل می ایستم تا نامه رسان نامه ات را به من بدهد





تعریف می کرد ::: اوائل انقلاب زنان صدای اعتراض خود را برعلیه حجاب اجباری نشان می دادند .. هر جا که می شد سکوی و یا چارپایه ای می گذاشتند و سخنران بر بالای آن قرار می گرفت و نطق خود را ادامه می داد ..
زنانی بودند که می گفتند روسری و کلا حجاب مشکل اصلی ما نیست .. مشکل ما رسیدن به احقاق حقوق اجتماعی وسیاسی ما زنان است در آن زمان عده ای با این گونه افکار برخورد جدی داشتند، معتقدبودن اینیعنی سلب آزادی های فردی و پایه اولیه فشارهای بعدی خواهد بودکه حکومت اسلامی در تدارک می بیند ..
اکنون با آنکه سال ها از آن واقعه می گذرد هنوز هم کسانی هستند که معتقدند اگر دمکراسی آزادی پوشش را به ارمغان بیاورد گام بزرگی ست و چه چیز از این بهتر ..
اینجا اشکالی نیست اما نمی دانم این دمکراسیچی ها چرا تا به مطالبات دیگر زنان می رسد فورا موضوع را عوض می کنند زیرا قرارنیست تغییرات اساسی صورت گیرد دو دستی کلاهت رابگیر و بگو خدا رو شکر



Monday, April 11, 2005



صدای یک نفر از صدای چندین میلیون نفر .. انتخابات نه اون هم نه به غلظت قیر آب شده بروی اسفالت خیابان درتابستان داغ

8 سال پیش خاتمی را امتحان کردیم .. گفت می خواهم اما نمی توانم .. در مصاحبه مطبوعاتی برای بدست آوردن دل جوانان سفره درددل یک رئیس جمهور بی اختیار اما پراز خلوص نیت را پهن کرد هوو شنید باز هم هوو .. از رو نرفت نباید هم می رفت زیرا دربحران سیاسی واعظ اعظم اورا به ادامه راه دعوت کرد آن هم زمانی که می رفت کار تمام شود، کار انهائی که با آنکه دستهایشان سرشار از جا ومقام لبریز بود اما با واهمه گی از دست دان جان خود حاضر بودن دست به هر کاری بزنند بنابرین نیروئی لازم بود تا صف منسجم وپرخیزش مردم ناراضی را همچون اسب افسار گریخته به عقب راند و حقا چه کسی بهتر از لبخند ژوکوند ما،
خاتمی ماند و شعار صبر وشکیبائی برای دانشجو ومعلم و کارگر و وو را در صدر برنامه اش گنجاند و مانع پیشروی مردم با خواسته های رادیکالشان گردید .. روبروی مجلس اصلاح طلب به زنان ومردان وکودکان حمله کردند و صف بندی خود را میان مردم وضد مردم برای آن تعدای که هنوز در توهم کامل بسر می بردند اشکارتر ساخت ،
به بختیار نخست وزیر وقت زمان اوائل انقلاب می گفتند :: ای بختیار نوکر بی اختیار و امروز بعد از آن همه سال پیراهن این شعار برازنده خود خاتمی بود وهست
..
تیر آخر حکومت برای روز طوفانی کاری نشد و مردم او را هم از گردنه خارج کردند زیرا لبخند تا کنون شکم هیچ انسانی را سیر نکرده است
طوفان در راه است وخواسته های مردم فراتر از یک انتخابات فرمایشی ست .. تا زمانی که احزاب و گروه های سیاسی فعالیت آزادانه نداشته باشند انتخابات جهش یک بعدی دارد و غیرعادلانه و عیر دمکراتیک ست ..



Saturday, April 09, 2005



چقدر شاعرانه !!!! چند نفری جلو مجلس از ماشین پیاده می شوند با مانع ماموران امنیتی خودشان را به داخل مجلس می کشانند .. با گا مهای استوار وصریح خود را به رئیس مجلس در حال سخنرانی می رسانند و با عصبانیت او را از پشت تریبون به طرفی هل می دهند و با یک هورا هورا او را که یقه لباسش بطرف آسمان کشیده شده در حالیکه دو نفری بازوان او را محکم گرفته اند به طرف بیرون مجلس می آورند
چند ساعت بعد مردم جلو مجلس خواهان برکناری حکومت می شوند .. آزادی زندانیان سیاسی . دمکراسی در کشور .. ایران برای همه ایرانیان .. نیروهای نظامی بروی مردم آب می پاشند .. تیر هوائی شلیک می کنند .. اما مردم عقب نمی شینند قدرت جابجا میشه و ایران میشه برای همه ایرانیان .. زندانی سیاسی آزاد میشه.. کشور روی دمکراسی را می بیند

بعد از آن دیگر در زندان ها زندانی سیاسی داریم اما شکنجه نمی شوند و مورد تجاوز قرار نمی گیرند ..قدرت را بین احزاب با نفوذ از بالا تقسیم می کنیم و دمکراسی را به ارمغان می آوریم .. زنان بدون روسری در خیابان ها تردد می کنند .. مشروب فروشی ها و کازینو ها دایر می شود .. حقوق ها با تورم بالا نمی رود .. قوانین طبقه بندی مشاغل با اندکی تغییر دوباره کارگر را اخراج می کند و کارفرما تهدید می کند
این فرم جابجائی و تغییر حکومت است
زیرا انقلاب در تعریف اصلاح طلب یعنی خونریزی وکشتار
یعنی زلزله سیاسی و واژگونی تمامی ساختارهای سیاسی واقتصادی حکومت
یعنی کارگر با اتحادیه اش کارفرما می شود و دیگر زندان برای سیاسیون ساخته نمی شود
دمکراسی پارلمانی جای خود را به سیستم شورائی می دهد . تصمیم جمعی دست دراز تعدی کنندکان به مال و جان شهروندان را کوتاه می کند .. انقلاب دگرگونی بنیادی در جامعه می آورد و این را ما خوب درک می کنیم تنها کسانی که در این جابجائی عمیق ذینفع نیستند می گویند :: مردم از خون وخون ریزی خسته شدند در حالیکه خونی که بدست خودشان به زمین ریخته می شود نه از رنگ قرمز که با پنبه سر می برد



Friday, April 08, 2005



آندره مالرو میگه : پیش از آنکه آزادی را از پنجره پرت کنی فکر کن
ما یک بار بدون فکرآزادی را پرت کردیم این تجربه گران مارا آبدیده کرده است ، تمامی منافذ انحرافی را خواهیم بست





تفاوت زنبور وسرمایه
زنبور برای 200 گرم عسل شهد صدها گل را می مکد .. سرمایه کارگر را استثمار می کند تا خود فربه گردد



Wednesday, April 06, 2005




مسیح علی نژاد خبرنگار ایلنا پته نمایندگان پر توقع مجلس مردمی را روی آب آورد وحکم ممنوع ورودی به مجلس را گرفت
می گویند زیاده روی کرده بود وباید تنبیه می شد

باید گفت نمایند گان بخصوص آنانی که رای به اخراج این خبرنگار از مجلس راامضاء کردند یک معذرت خواهی رسمی نه تنها به او بلکه به همه خبرنگاران مسئول ووظیفه شناس و متعهد مدیون هستند
جلو این تعرض اگر گرفته نشود آنقدر پیشروی خواهند کرد که که یقه مصطفی تاجزاده را هم می گیرند با انکه از تاج زاده ها دلخوشی ندارم ویاد سال های60 به بعد می افتم
بیشتر لجم می گیرد ، اما اگر در همین موقعیت فعلی عرصه غرولند های اوراهم تنگ کنند جای اعتراض دارد یا سحرخیز و معین و خیلی کسان دیگر از همین قماش ،، نمی دونم اگر من مثل این ها کاره ای بودم در مقابل این همه جنایت سکوت می کردم و بدون شرمساری می گفتم دلیل این همه کشتار جوانان ودیگراندیشان یک ضرورت زمان بود یا نه؟ اما نه .. در همان سال ها صف بندی ها مشخص شد و هر کس خمیره خود را پیدا کرد .. شیون مادر عزیز از دست داده دل هر انسانی را به درد می آورد من این درد را از آن روز تا حالا در سینه دارم

اما موضوع خبرنگاران آن هم از نوع مسیح علی نژاد از نوع تاج زاده ها نیست
نباید گذاشت رویه سابق را این خودکامکان به راحتی ادامه دهند .. باید سد شدی در تقابل این تهدید وارعاب و محکم ایستاد تا حساب کارخودشان را حالا هرکس که می خواهد باشد در هر مقاوم منزلتی بکند .. باید بدانند دیگر اوضاع همانند سابق نیست هوا پس است وبه زودی جباران در هوای گرفته راه تنفسشان گرفته خواهد شد



Tuesday, April 05, 2005



درود بر تو شهرام اعظم که نشان میدهی انسانیت هنوز نمرده است

همان قدر که از خواندن شقاوتهایی که بر زهرا کاظمی رفته قلبم فشرده شد از دیدن چهره ای که آنها را افشا میکند و از اینکه می بینم هنوز وجدان انسانی در انسانها زنده است احساس شعف میکنم



گل کو عزیز مطالبی در مورد افشاگری شهرام اعظم دکتری که در بیمارستانی که زهرا کاظمی را در حالت اغما آوردند پزشک کشیک بوده در وب لوگش درج کرده که خواندنی هستند
اينجا را کليک کنيد!






پوست من کلفت شده
به ضخامت قطر ماهیچه های دیو

صورتم جاروب شده ست
وچادرم با تکرار رنگ ، دماغ وصورتم را پرس کرده ست
اما من با دیدن چرخش زندگی
در آستانه کهولت به استقلال درون وبیرون راه یافتم وهزار تجربه را کتاب کردم
تو می خندی و می گوئی تا وقتی صورتم جاروب ست
و پاهایم قدم های ظریف دارند حرف از استقلال ایستادن در مقابل درهای بسته ست

اما من خود را بروی زمین نیانداختم و هستی ام طراوت وشبنم روی برگ تازه جوانه زده ست

یادت هست لبخند صبحگاه من حتی شبی که خواب نداشتم افسانه تو بود ؟
تاریکی اطاقم با یک شمع افروز ست بگذار پریدن فیوز برق در کمد جنب توالت هر شب تکرار شود تاریکی نمی شناسم
اگر با من نمی یائی
خواهش می کنم از سر گذرگاه برو کنار



This page is powered by Blogger. 

Isn't yours?