<$BlogRSDUrl$>

 
Sunday, February 27, 2005



امروز را به فردا موکول نکردم
برای من تماشای دختران فقیر حسرت زده کافی بود
دیدن زنان پستان خشک آویزان شده ، با گردانی از بچه پس انداختن که شام شب را در تاریکی نه از برای تفریح بل از سر ماندن در آغوش مردانی متمول بسر می بردند که روز کارمندان شریف بانک نامیده می شدند و هر شغل دیگر ، وشب گرسنه گانی شهوت آویخته از چشمهایشان توام با حرس وولع در بدر دنبال شکاری بودند تا نیاز ی که سیرابی ندارد را پاسخ دهند
می توانست برای من خود دلیل کافی باشد تا امروز را به فردا نسپارم

مردانی که شب گرگ وار و روز بره وار مملو از احترام همه اعتبارشان را و همه زندگی شان را در حلقه های پارتی و روشوه به گردن یکدیگر می آویختند و چهره هاشان آنقدر نیلگون می شد تا باورت شود پاکیزگی انان را نمی توان جائی یافت ، چهره های تقدس شده در روز ، زالو های کثیفی که بوی تعفنشان در شب ، شهر را حتی اگر برمیداشت طلبکارانه به آن افتخار می کردند ، زیرادر اول شهر وانتهای شهر دروازه بان های مواجب بگیر از آنان با همه گونه ابزار نمایش خفقان حمایت می کردند
می توانست کافی باشد تا بروم و با صدای بلند وبی محابا بگویم ، دیگر وطنی ندارم

فرسنگ ها راه آمدم
گذشته را آنقدر از خود دور کردم تا بنشینم وبه قضاوت تاریخ بدون تعصب با خودم دردل کنم

برای اولین بار اسمم را با صدای بلند گفتم
اما کشورم را با جوهر پررنگ در پاسپورت بی وطن نوشتم
پاسپورتی که در قلبم در کارخانه و مطب دکتر و پارک همه جا همراه می برم
و هر گز با کشک بادمجان و فرش کرمان و گلاب قمصر و پنیر تبریز و گیوه اصفهان نمی تواند
ملموم شود
قلبی که همه هوس هایش و همه دوست داشتنی هایش را بعد از کار روزانه با خود دارد و می گوید

وطن من دور نیست ، در کار من است ، زحمتی که می کشم و به هیج کس هم بدهکار نیستم



Saturday, February 26, 2005



بهترین دوستم با 2-3 سرفه به مهمانی سرطان دعوت شد به دلایلی مدتی از او دور شدم واکنون که می خواهم با او مکالمه کنم نمی دانم از چه بگویم... با رفتن او خاطرات من هم کمرنگ می شوند
آن دوران برای هیچ و پوچ هم می خندیدیم
برای خریدن یک دکمه لباس وبه بهانه همه چیز و هیچ چیز سر تا سر خیابان های مرکزی شهر می گشتیم تا خود را در میان شادی های زندگی پیدا کنیم
روشنی شب صبحی می دیدیم که با ما کودکانه قدم می زد و با ما بستنی گلاب اعلی می خورد تا مست شویم و حساب دیر وقتی و نگرانی خانواده را فراموش کنیم


بهترین دوستم مهماندار مهمان ناخواند ه ای است
و من حتی اگر بخواهم از پوچ بگویم دیگر نمی توانم

سرش شلوغ است با شیمی درمانی








Friday, February 25, 2005



این بار نمی توان گفت : این شتری است که دم درب هر خانه ای نشسته است این روبا ه است روبا ه .. و انسان ها را به خاطر بیان عقید شان خرد می کند ... نگذاریم افکار انسان ها را محدود کنند و آنان را به زنجیر کشند .... امضا ء کنید
Visit hasanagha Site



Tuesday, February 22, 2005








باز هم در کشورم تعدادی از انسان ها جان خود را از دست دادند
طوری شده است که انگار می دانیم فردا قرار است چه چیزی به وقوع بپیوندد
مرگ وحوادث ومیران خسارت از آن هم طبقاتی است
خانه های کاهگلی برای قلب های کاهگلی





هر اندیشه ای خود به خود خطری نیست
آژیر خطر زمانی نواخته می شود که شخص بخواهد آن اندیشه را به روز کند
حال این اندیشه چیست ... از منافع چه طبقه ای دفاع می کند می توان با آن میزان مخطرات ش را تعیین کرد





سوسیالیست سوسیالیست
کار مزدی عامل بردگی انسان
پیش به سوی برابری و آزادی وعدالت
داشت همه این ها را می گفت ومی نوشت و تمرین سخن وری می کرد که پسر نو جوانش وارد اطاق شد
صدایش را آرام کرد وبرای آنکه پسر نتواند از حرف های پدر سر در آورد فورا گفت : برو درست را بخوان .. فراموش نکن سربازی نزدیک است
وباز تنها که شد
تمرین کرد
سوسیالیست سوسیالیست





هیکل مهیب و بد قیافه اش رو انداخته بود روی دختر
هر دو دست ظریف ش رو محکم گرفته بود و فشارمیداد تا فرصتی برای تقلا نباشد
بوی گند دهانش تمام فضا ی اطراف را احاطه کرده بود
لبهای زمخت خود را که از هر دو گوشه اش شهوت تراوش می کرد به لب های دختر آرام ارام نزدیک کرد
با بوسه ای داغ صورتش افروخته شد و راضی کنان آهنگ پیروزی را در عربده هایش سر داد و با افتخار از روی زمین بلند شد
دختر سنگی بلند کرد
راحت می توانست به شقیقه هایش پرتاب کند تا گیج شود و روی زمین آنقدر کوچک شود تا همطراز با زمین دیده نشود
به نگهان یادش آمد که در کلاس درس آموخته بود حیوانات قابل ترحم هستند
سنگ را انداخت





کلیک کن ، کارت نباشه
بنویس وبعد کلیک
در هر حال تو محکومی
اقدام علیه امنیت کشور
چه فرق می کند
از دختران اعدامی دفاع کنی یا ازکودکان خیابانی
از معتاد یخ زده کنار جوی یا از کارگر اخراجی خانه بدوش
اول وآخر آن یک جمهموری ست آن هم از نوع اسلامی



Tuesday, February 15, 2005



مسجد ارک آتش گرفت .. انسان هائی در آنجا سوختند ..
پارچه های بردیوار آویزان شده همچون گلوله های پنبه ای در هوا رقص مرگ را به نمایش
گذاشتند
زنان همراه با کودکان معصومشان در مسجد ارک تقلا زندگی و ماندن داشتند اما شانسی برایشان باقی نماند تا بر سر دو راهی ماندن وگریز ، تعمقی خیلی کوتاه داشته باشند

چادر وروسری در دخمه های آتش سپر جان آنان نبود زیرا آنان را به مرگ بیشتر نزدیک می کرد ، و متاسفانه باز آن جان بدون روسری وچادر در بیرون از مسجد بهائی ارزش ندارد

آتش جسم آنان را به مرگ یکباره دعوت کرد وشاید هم نتوانستند در مقابل یک تصمیم غیرمترقبه آن پارچه های عفیف واحترام را از خود برهانند و خود وکودک را نجات دهند

بیرون از مسجد شاید کسانی منتظر بودند تا حکم زن بد حجاب را ابلاغ کنند شاید ..

هنوز سوختن دختران یک دبیرستان در کشور عربستان در ذهنمان از یاد نرفته است ، دختران معصومی که در لحظه وحشت ومرگ دست وپاچه شدند و برای حفظ جانشان به یکباره قوانین حاکم را از یاد بردند و بدون حجاب از پنجره کلاس خود را به بیرون پرتاب کردند .. ماموران بیرون از محوطه در کمین بودند تا خلاف کاران را
مورد مجازات وتقبیح وهتک حرمت قرار دهند ، زیرا قهرمانان عفیف می بایست در آتش می سوختند تا آنکه بدون حجاب زنده از دربدر آیند



Sunday, February 13, 2005



چرا همیشه ما حرکات انسانی افراد چپ پیشرو رو تحریف می کنیم ؟؟ چه کسانی در واقع در این وارونه جلوه دادن ها ذینفع
هستند ؟؟
یا باید قبول کنیم آنان انسان های صادق ودلسوز بودند و خواستشان رفاه وعدالت همگانی بود وهست و بنوعی از این جفنگ بازی ها و سرکوب وبه صلابه کشیدن سوسیالیست دست برداریم .. یا بدون رودروایسی ودل پیچدگی عذاب وتعارف با خودمان ودوستانی که زمانی با آنان در خیابان ها شعار نان مسکن آزادی سر می دادیم اکنون در کنار یکدیگر همه آن عمل کرده ها را به یکباره به زیر بکشیم و زیر همه آنان علامت سوال بگذاریم و اعلام کنیم که : انقلاب مرد .. انقلاب تند است .. روح ظریف ندارد .. اعدام دارد ومدارا درآن نیست
بعد بگوییم حالا در جایی نشسته ایم که قبلا نبودیم

جایگاه من .. فرم لباس پوشیدن تو.. توقعات وافکارمن دمکرات شده است ودر شب سرد یخ زده به همه ضد انقلابیون خنجر به دست شیر شکلات گرم تعرف می کنیم و باز بگوییم همه آن شعار های اصلا از آن ما نبود
مثل .. کار کار این است شعار بیکار یا . . نان مسکن آزادی خواست ملت به زنجیر ، براستی نشنیدیم و فقط گوشهای ما این وآن اعدام باید گردد را شنید و همه آنان طنین افکن شهر وکوچه بود ، زیرا قرار نیست چپ عمده شود ، برنامه چیز دیگری است


چپ و سوسیالیست قائم به ذات بد است ، شادی اشتراکی ، رفاه و عدالت همگانی ، مسکن وبیمه بیکاری وامنیت شغلی وهمه وهمه آرمانهای یک جامعه سوسیالیستی هستند، موضوع بر سر روش به هدف رسیدن است ، نه آنکه چون ماهیتا با آن سر جنگ داشته باشی روسیه وکوبا و کره شمالی را با نقشه جغرافیایی شان کنار دست من بگذاری


چپ های فعال اما متفرق وپراکنده ما در زمان شاه در خانه های تیمی شان مشغول ساختن مواد آتش زا بودند تا بانک و یا مراکز صنعتی که ادراه کنند ه گانشان بیگانه گان در خاک بودند هدف قرار گیرند و منفجر کنند
این بیگانه ستیزی همه چیز بود ، ضد استعمار بودند اما ضد استثمار نه

زنجیر وابستگی شاه پاره شد اما زنجیر یوغ استثمار از ناموس وسنت وغیرت آن چنان گلویمان را خفه می کرد و چشمهایمان را از
حدقه بیرون آورده بود که حاضر بودیم برایش خواهر مادر و دختر خودمان را قربانی کنیم

انتقادی که من به چپ های جدی دارم این است که چرا ما همیشه جانب احتیاط را می گیریم و برخورد ما به مذهب .. ازادی زن ومرد

و سنت و غیرت و عشیره گری و غیره یک برخورد محتاطگرانه است؟
در زمان شاه هر وقت که خانه های تیمی را می گرفتند و زن مبارزی در آن خانه بود آن را جلو تلویزیون می کشیدند تا بگویند خانه فساد بود
در این حکومت هم هر جا در هر مکانی زنی در میدان مبارزه ، اعتراضی می کند پروژه اعتراف می گیرند تا بگویند رابطه داشته
است .. این رابطه همان رابطه های است که هنوز حتی برای چپ ها خود ما لاینحل مانده است

آیا چپ سنتی (حالا نیمه سنتی هم می گویم که تو نگران نشوی) حاضر هستند این انتقاد را بطور جدی از خود بکند ..؟ یا باز کماکان سابق فقط به مبارزه با استعمار ادامه دهیم وسرخورده وشکست خوردگانی هم که زمانی از ما بودند واکنون نیستند سوسیالیست را بکوبند ؛ بگویند برای ما انسان از نوع ایرانی بودنش زود است و شعار کم خرج همه گیر ، دمکرات بودن را مطرح کنند



Thursday, February 10, 2005



دوستی می گفت مردم خودشان می خواستند این بلاها بر سرشان نازل بشه
قضاوت رو می سپارم به تو خواننده
انسانی رو سراغ داری که بگه از وضع موجود خسته شدم
چرا سنگسارم نمی کنید ؟؟
چرا دستم را قطع نمی کنید ؟؟
چرا کسی به من نمی گوید این را بپوشم آن را نپوشم ؟
چرا به خنده من ، راه رفتن من ، ناخن های من کسی کاری ندارد ؟
اگر در 22 بهمن سال 57 آن انسان من وتو بودیم وهمه این چرا ها را می خواستیم ، آیا حماقت قرن را با لبخند ملیح مرتکب نشدیم ؟؟





ای خدا ریزش برف و مناظر دل انگیز وطبیعی هم طبقاتیه .. خیابون نیاوران رو گذر کنیم ..
بیا با من بیا .. نترس بابا ، لیز نمی خوری ، تا حالا تصویر به این قشنگی از برف رو دیده بودی ؟؟

هر جا می رم تو بازار اینترنت ، وب لوگ ها ، جراید خیابانی برف بازی ست
. لذت و شادی وطراوت وتازگی ست ، اون هم از نوع خوبش

کسی سراغ داره ، دیده باشه ، خونده باشه ؛ برف سقف خونه ای رو متاسفانه از جا کنده و پشت بوم اون از بد شانسی به پشت بوم آن خونه قصر دراندشتی گذری نداشت ؟؟

کسی دیده یا شنیده ؛ ذغال در منقل خونه رو گرم نمی کرد و بچه ها در حال خواب ، نفس گرمشون با گاز کربن آمیخته شد و دیگه بلند نشدند ؟؟

کسی میوه های زمستونی رو دیده ؟ لبخند انار ساوه جلو مغازه در جلوه گاه شهر کهنه رو دیده ؟؟
اینجا رو ببین !!! پرتقال های بزرگ وآبدار گلوت را تراوش میده ، آب تو دهنت رو نگه می داری تا طعم اون رو بیشتر حس کنی
برف بازی لذتی دارد





Monday, February 07, 2005



باور کنید هیچ چیز در دنیا منزجرتر از این نیست که انسانی از سر ناچاری تن خود را برای مدت زمانی ( به کوتاه ودرازش ) کاری ندارم بفروشد وانسان دیگری در حالیکه براده های گوشتی که نوش کرده لای دندان هایش چمباتمه زده بخواهد با خلال دندان پاک کند و بگوید : خوب مجبور نیست .. این همه شغل در دنیا است .. و بعد از آروقی که می زند در حالیکه زیر نافش را می خاراند به سرعت یک نفس بیرون دمیده به خواب رود






همه دارند از دمکراسی حرف می زنند .. دمکراسی .. این کلمه منو یاد موضوع انشاء دوره دبستان می اندازه .. علم بهتر است یا ثروت .. بدون انکه تعمقی روی ظرف کلمه می بود , با اطمینان با خودکاردرشت می نوشتیم اقا علم .. خانم علم
یکنفری که که آخر کلاس بوی ثروت گیجش کرده بود مورد فحش وفصیحت ما واقع میشد
حالا هم همه یک کلمه را تکرار می کنیم دمکراسی .. آخر کلاس نشین که انتظار وتعریف دیگه ای از دمکراسی داره پارلمان را بر وزن دارمان تعبیر می کنه , بهش حمله می کنیم و ترسش رو بیهوده می دانیم





Wednesday, February 02, 2005



سمفونی جنگ جنگ تا پیروزی

بحران سرمایه داری، عدم تعادل وهماهنگی در چرخش اقتصاد به یکباره نظم به اصطلاح نوین جهانی را بر هم می زند ، و بدین سان است که با تاثیر پذیری وآسیب پذیری آن محیط ناامن و وحشت زا را در این چرخش بوجود می آورد تا خود بهانه ای شود تا در هر گوشه ای از دنیا و به هر بهانه ای آرام آرام سمفونی جنگ را همچون یک باور تغییر ناپذیر وضروری بنوازد

جنگ هیچ گاه انتخاب خود مردم نبوده است ، بلکه همیشه وبه هر ابزاری کسانی که منافع مادی و ادامه خود کامگی خود را در خطر می بینند وارد گود می شوند وبا انگشت گذاشتن بروی احساسات مردم ، تحت عنوان دفاع مشروع ، ناموس ، مام وطن ، غیرت ملی ، ووو بهانه هائی پدیدی می آورد تا انسان همیشه ناچیز شمرده شده ما ، این بار هم جانش را براحتی سپر بلا کند ، تا زورمندان پول وسرمایه بمانند وبه حیات خود وبا تکرار همین سیر مداری قتل وکشتار کنند و همه چیزرا شکل عادی جلوه دهند .
، چرا که حفظ خاک ، این خاک که هیچ گاه تعلق واقعی به انسان قربانی شده نداشته است ، نه سقفی برای زندگی داشته است ونه در تمام مدت حیاتش با شکمی سیر ودلی شاد سر به بالین گذاشته است ، اما اکنون باید به یکباره از دلبستگی به آن سخن به میان بیاورد و غیرتش در مقابل آتش وتوپ وتانک وخمپاره هزار تیکه شود تا نشان دهد که مرزپرگوهر اما در واقع بی گوهر ما انسان های غیورمند ی در دامان خودمی پروراند

به ما آنچنان تلقین کرده اند که هر چه باشد کشورمان ثبات دارد و ما را از عواقبی همچون افغانسان وعراق می ترسانند .. می گویند با جنگ اشوب بپا می شود نظم از بین می رود زیرا ما انسان های زیاده خواه وسرکوب شده اخلاق نداریم وخویشتن دار نیستیم ، همان سمفونی که در جنگ ایران وعراق نواخته می شد با این تفاوت که آن زمان زمامداران حکومتی اصرار به تخاصم داشتند تا بمانند و اما این زمان با بروز جنگ به یکباره آبرفت می شوند

سمفونی جنگ همان است وحاصلش حتی اگر به قیمت سرنگونی قدرتمندان زورگو در ایران باشد حاصلش کشتار انسان های بی گناهی است که همیشه از یک زندگی طبیعی محروم بودند
زمین هایی پر از مین های عمل نشده که سالها بعداز خاتمه جنگ ، هنگامی که کودکانمان در زمین بازی بدنبال توپ می دوند با انفجار یکی از آنها هزار پاره می شوند

سمفونی جنگ جنگ تا پیروزی را برای همیشه از طرف هر کس و هر جریانی هر کشوری که می باشد باید به شدت محکوم کرد

انسان مدرن هیچگاه نباید اجازه دهد تا تحت هر عناوینی و هر د لیلی حتی اگر آن دلایل را مقدس بنامندش ، جنگ را
مجاز وضروری دانست




This page is powered by Blogger. 

Isn't yours?