<$BlogRSDUrl$>

 
Wednesday, May 26, 2004








میگه مگر انسان نمی تونه تغییر کنه ؟؟
من هم میگم چرا می تونه .. اما نمی دونم چرا فکر می کنم آدم واسه چیزهای ابتدائی بدیع احتیاج نیست تازه بفهمه وبعد بخواد خودش رو تغییر بده .. مگر نه نه هاجر خودمون که حتی یک کتاب دستش نگرفته ودر هیچ نشریه وانجمن روزنامه نگاری مقاله هم ننوشته
سال های بدام افتادن جوانان واعدام های سال 60 و 67
خونه همسایه نمی رفت تا در مراسم عزاداری با آنکه حکومت منع کرده بود شرکت کنه ؟؟ مگه با آنکه بیسواد بود با انکه کاری از دستش بر نمی اومد نفرین ونفرت خودش رو نشون نمی داد .. اون با آنکه عوامل رژیم تهدید کرده بودند اجرای مراسم عزا ممنوع کارش شده بود دلداری وتسکین پدرمادرهایی که فرزندانشون بالباسی که بتن داشتند شبانه خاک شدند ...
اون سال ها همون هائی که میگی حالا تغییر کردند مشغول تحلیل کتاب حیلیه المتقین بودند ویا دردانشگاه های خالی ویا تک اندیش مدرس جیره خواربودند ..
راه دور نمی رم نمونه اش همین مسعود بهنود روزنامه نگار .. این که بعضی از وب لوگ نویسان به او لینک داند یه انتخاب شخصی ست
اما همانطور که گفتم این تغییرات در تفکرات فکری اونا همچون حجاریان و گنجی وسروش وباقی که اون موقع کاره ای بودند با آن اتفاق های ناهنجار اعدام ها که دل هر انسانی رابدرد می آورد آنان را به تماشا بسنده میکرد ..
حالا می بینی که ننه هاجر حق داره که همه این باصطلاح اپوزیسیون خا رج ازحاکمیت رو پفیوزیسیون بنامه



Tuesday, May 25, 2004



وعده بهشت آخرت گران بود
متقاضیان یکی یکی باور خودرادر صف های عریض الطویل نشان دادند
هر سال که گفتیم دیروز بهتر از امروز
نوید بهشت موعد با حجم توهمات بی حصر برایمان
این حقیقت را روشن می کند :::
من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود ، وعده های فردای زاهد را چرا باور کنم



Sunday, May 23, 2004





به تصویر خوب دقت کنید
آیا اینان همان حزب الهی های چماق بدست نیستند که در تجمع آرام معلمان وکارگران دراعتراض به عدم پرداخت حقوق معوقه هر کدامشان به تنهائی قانون محض می شدند و به مرد وزن با چماق وزنجیر حمله می کردند ؟

امروز جلوی سفارت انگلیس حاضرند و نصیحت های برادر خود سردارطلائی فرمانده نیروهای انتظامی را هم گوش نمی کنند
شبه نظامیان غیرتی ما اکنون در خیابان دانشجویان دلسوز می شوند وسردار طلائی یک وظیفه شناس که رابطه را فدای ضابطه نمی کند .. آخی !!!





سالگرد آزادی خرمشهر


با آزادی خرمشهر انگار همه چیز آزاد شد .. مسافت تا کربلا حتی روی نوشته تابلو کنار جاده کوتاه به نظر می آمد .. در شهر وهرکوی وبرزن ماشین ها جیغ می کشیدند و مردم چمدان هاو بقچه های لباسشان را آماده می کردند تا به خانه هایشان که بر اثر بمبارن هوا وزمین بکل نابود شده بود وتنها با خطوط پاره های آجر میشد تشخیص داد عزیمت کنند ..
آسمان کشور با دودو باروت وصدای هلهله وشادی گرچه ترکیب تاهمگونی داشت اما خبر از پیروزی بود و احتمال نزدیکی پایان جنگ

برگ برنده را به دست باد دادیم .. باد باخود برد .. هرروز اسب سفید و فرشته نجات کلید ظفر را در جبهه قسمت می کرد تا گام ها به جلو بتازند تا خطر اسلام مهار شود
در میان دود وآتش دولت مردان در حالیکه در اطاق بزرگی مشغول تصویب ادامه جنگ با شعار جنگ جنگ تا پیروزی بودند
اطاق دیگر مردان دیگر فزندان دلبندشان را برای ادامه تحصیل از برای اسلام راهی اروپا میکردند

جنگ نه با آزادی خرمشهر پایان یافت ونه جنگ با ییروزی خاتمه یافت
درهر کوچه وخانه حجله ای نورافکن شدو پدران ومادران تنهامیعادگاهشان قبرستان شهرشد ..
شادی با عزیزانشان رفت وهرگز هم برنگشت
عزیزان آن مردان بزرگ در آن اطاق های امن اکنون صاحبان دیگر قدرت اند از برای اسلام






داستان آشنا بود .. اواخر حکومت شاه مردم از هر گروه ودسته در خیابان مرگ بر شاه را فریاد می زدند وکمی بعد ..
اوائل انقلاب مردم برای خواسته های روشن خود باز به خیابان ها آمدند .. دختری با شور وهیجان مشت گره کرده خود را بطرف تعداد معدود حزب اللهی بلند کرد و تمامی طول وعرض خیابان زمانی که شعار نان مسکن ازادی سر میداد صدای او بود ، ناگهان روسری کوتاهش از سر افتاد ( بدون روسری آنجا تو محلی از اعراب نداشتی ) فردی حزب اللهی به محض دیدن دختر بدون روسری که موهای مشکی کوتاهی داشت از ترس عکس العمل مردم آهسته نزدیک دختر آمد وگفت : ....سر فرح دیبا که شما را بی حجاب کرد( نقطه چین فحش است خودتان حدس بزنید

داستانش آشنا بود.. اوائل انقلاب دانشگاه شلوغ بود و رهبران دانشجوئی یکی بعد از دیگری دستگیر می شدند، کنار دانشگاه همراه با دیگر پسران ودختران فریاد دانشجو زندانی آزاد باید گردد را که سرداد از فاصله خیلی دور تکه های سنگ وآجر برسر باریدن گرفت
آخوند جنتی دررادیو اعلام کرد، ضد انقلاب قصد دارد شهر را به آشوب کشد، دختر دوید وازترس به خانه ای پناه آورد ، با کمک صاحب خانه لباس خونی را با بلوز رنگ آرام ودوراز هیاهو عوض کرد تا توانست از خیابان محل تجمع چاقو بدستان خودرادور کند ..
اکنون بعد از این همه سال سربریدن .. چاقو زدن .. خفه کردن .. تهدید کردن واخراج کردن را همان کسانی هدایت ورهبری می کنند که آن زمان پیشتاز درسرکوب بودند .. داستان اشناست



Tuesday, May 18, 2004



سینه اش شکافته نمی شد .. هیچ کس از کارش سر در نمی آورد .. به یکبار یکروز غیرمترقبه سینه اش را با دست خودش شکافت .. داخلش تاریک بود وچیزهائی دیده می شدکه همه را فریفت .. جمع درسی آموخت که بزرگترین هزینه اش همین فراموش ناپذیری این فریب بود





با هم مهربان باشیم گرچه سیاست مهربانی حالی اش نمی شود .. دروغ نگوییم تا بتوانیم توهم را دربدترین شکلش بخواهیم واقعی قلمداد کنیم



Sunday, May 16, 2004



به گل گشت جوانان
یاد ما را زنده دارید
که ما در ظلمت شب
زیر بال وحشی خفاش خون آشام
نشاندیم نگین سرخ روشن را به روی پایه انگشتری فردا



Saturday, May 15, 2004



هنوز بعد از سالها تبلیغات نهضت سواد آموزی بخشی از
آگهی های تبلیغاتی در تلویزیون رادر بر می گیرد و با کمال وقاحت از همه انسان های بالاتر از 10 سال دعوت بعمل می آورد در کلاس های ویژه آن شرکت کنند
مرد ویا زن 50 ساله و کودک 10 ساله برای حکومت فرقی نمی کند .. دعوت نامه کلی ست

در اکثر ممالک دنیا آموزش تا سن 16 سالگی اجباری است و حکومت فرهیخته اسلامی ما بعد از 25 سال تازه یادش آمده است محترمانه از کودک 10 ساله دعوت کند تا کمی خیابان های سرد وپرگرد وخاک وآلوده را رها کنند و به علم سواد آموزی مشغول شود
چشم ندارد تا ببیند کودک برای پدر بیکار ومفلص خود کارگر ارزانی ست که کارفرما در صورت تخلف مثلا احیانا در صورت هوس مدرسه رفتن ومشق نوشتن دست وپایش را می سوزاندو یازیر دست وپا و مشت ولگد خردش می کندتا مخارج روزانه را سر وقت به مالک خود تحویل دهد





Thursday, May 13, 2004



تعریف جنگ

معنی کن
اینجا در این محدوده نیست
برو جلوتر
تصویر هایش را بکش
آبی ممنوعه ست قرمز را پررنگ کن
گلویش را تا قسمت کمر کش هر جداره
غلظت بده

جنگ را تعریف کن
از دعوا های اطراف بگو
با فاصله

بمب و تانک و و تفنگ
راه کلاسیک
دیروز است
جنگ با نام
صلح وامنیت بهانه امروز است

جنگ شناور در دریای خون
مرگ وشیون
عراق وافغانستان
قربانی ساده خود می طلبد
زن را می طلبد
کودک را می طلبد

همه چیز آسان است
بگذار برقه باشد
تلویزیون را با زن هم زمان دار بزن
بیاویز سر های 5 زن به جرم خیانت بر سرگاه خانه هاشان
چه می گوئی !! ؟؟؟
فیلم خام تمام شد !!؟؟

دنیا ندید
درست به زنگار
دنیا خوابیده بود
دنیا دیروز بیدار شد
خطر با پای پیاده باحوصله نزدیک
باز بیداری نبود !!؟؟



امروز باز همانند روزهای نه چندان دور
جنگ از نوع دیگر است
فیلم سربریدن انسان سرخ جامه با الله شروع
و6 بار تکرارش صواب می شود
قدیمی ست فیلم
کارگردانان زیادی می سازندش


انگار جائی تا قبل از دیشب دیده شد
خصوصی ومحفلی
در خانه زنی سالمند
که با همسرش با شیوه یکسان با حکم الهی قصابی شدند

تعریف کن
ازآنجا
اما فراموش نکن نظر اینجا را
که الله اش یکی ست
که داستانش یکی ست



Wednesday, May 12, 2004



کسی که جان انسان دیگر ی را بگیرد وبرایش دلیلی شرعی .. عرفی .. فرهنگی و قومی و یا هر چیز دیگر نام دهد حیوان چهار دست وپائی ست که اشتباها نام انسان رابا خود یدک می کشد

پدر مادر آن آمریکائی غیرنظامی آیا فیلم ویدئوی سر بریدن دلبند خود را دیده اند ؟؟
چقدر از انسان بودن خود شرمگینم





چی میگی شلوغش کردی !!!!؟؟؟ میگی

. روحاني خوب آن روحاني است که مخاطبش را نه با خشونت که با مهر و محبت به طرف خود جلب مي کند. روحاني خوب آن روحاني يي است که يک جمله اش به اندازه ده ها کتاب اثر دارد وووووو

روحانی قشر زحمت کش جامعه نیست .. زحمت کش یعنی کسی که نیروی کارش را می فروشد .. روحانی کار نمی کند .. روحانی نیروی تخیلات و دست نیافتنی ووعد ه های پوچ وواهی را بزور وبا قدرت به جامعه تزریق می کند وبرای خودش حقوق کلان تعیین کرده است

روحانیت در ایران کار نمی شناسد ، یعنی تنها روحانی بودن . عرق نریخته است .. آفتاب سوزان پوستش را قرمز نکرده است اگر قرمز است از ماحصل زحمت کارگر است ..
اگر قرار است با فیلم مارمولک مراسم آشتی کنان میان روحانیت ومردم راه بیندازیم در واقع راه انحراف را نشان داده ایم
بهتر است همین جا با این جمله خاتمه اش بدهیم
دست روحانیت از حکومت جدا
روحانیت زمانی می تواند در میان مردم جای داشته باشد که مثل آن کارگر ایرانی وافغانی آستین بالا بزند زحمت بکشد نه آنکه تازه کارگر افغان را بیرون کند وبه جای پرداخت حقوق معوقه کارگران آنان را به اجر اللهی در آخرت نوید دهد و در صورت اعتراض ومقاومت آنان رااز کار اخراج کنند

مجوز پخش نمایش
فیلم مارمولک و بازی آشنای ممنوع کردن اکران به منظور بالا بردن تیتراژ آن ، نظر مردم را عوض نمی کند .. ما سالهاست این بازی ها را می شناسیم



Monday, May 10, 2004



از
از این فضای تهوع آور دور شد .. گشتی خورد اما نه به چرخش یک روز . کمربندش را محکم بست و گفت تا بعد
سالها بود که ندیده بودمش . حالش را پرسیدم گفت : برایت دلم نمی سوزد اما از اینکه نمی توانی با من ودر من خوشی ها را حس کنی وببینی حسرتی بزرگ گلویم را چنگ می زند حتی انزمان که طراوت آرامش من عرق سردی می شود بر بوته های وحشی و تشنه تا جانی تازه گیرند در خاطرم بزرگ می شدی وهمه روزم را طوری بسته بندی می کردی که برای باز کردنش حوصله ام به یکباره تسلیم تو می شد

گفت : کسانی که می گویند : این نواهای خیلی دور حسنش به دور بودنش است و گر نه خوشی نیست .. .. کجایش را دیدی توجه نکن .
آنانی که می گویند هر کس رفته است پشیمانی اش کمرش را خمیده کرده و ارزوی آن سالهای سفره خالی را دارد به استهزا نگاه کن
گفت : در تمام این مدت نتوانستم قدم را به قد همسایه برسانم . او هر روز یک وجبی بالاتر می رفت .. همه محله را قرق کرده بود و برای سلام ندادن ما همه کس وچیز را می شوراند .. میگی چکار کنم ؟؟ استعداد بالا رفتن همچون سرعت برق را ندارم . این را مامائی که مرا از شکم مادر بیرون آورد در چشمانم دیده بود ، اما دم نزد تا مورد نفرین وخشم قرار نگیرم

گفت : اینجا من خودم هستم کسی نه نقشی به من می دهد تا بازی کنم ونه ناچار هستم باز یهای دیگران را حتی در نهایت شجاعت نگاه کنم و به سکوت راضی شوم .. می فهمی ؟؟ اینجا من خودم هستم

مدتی از آن هوا دور بودم و تازه داشت هویتم شکل می گرفت که سروکله یکی از آن با استعدادها پیدا شد. کنار رودخانه وسط انبوهی از درخت نشسته بودم .. که تفاخر را از شمال و زمین پر برکت ولایت مقدمه حرفش شد ، متوجه شدم می خواهد اینجا در میان فرسنگها فاصله با من یکی شود .. .. هیچ جا وطن نمی شود ، قربان آن جوی لجنزار های کنار خیابان که همیشه با شهرداری در گیر بودیم .. کوچه هائی که فاضلابش صراط المستقیم واستخر بچه ها شده بود
داشت ادامه می داد که گفتم : من وطن ندارم .. راستش سالهاست دیگر بی وطن شدم .. از روزی که موهایم را کوتاه کردند و در خیابان ادم خود فروخته به من می خندید
گفت : قلبم بعد از مدت ها از کدری و گرفتگی در آمده ، شادم و به زندگی می خندم . دوست داشتم زندگی را با تو قسمت کنم
خوشی را شادی را چیزی که در آنجا نمی توانستم به تو بدهم .. تازه قلب ترک خورده ام جوش خورده است





قطار ساعت 7:45
هرگز به ایستگاه نرسید .. زبان ها را کیلو کیلو با خود بردند تا بعد از چند ساعتی برگردانند.. قطار نرسید
صفحه حوادث روزنامه امروز وفردا تعطیل است منتظر نباش





اینجا عوض شده . باید عادت کنم.. کافی ست مرتب به دکمه های نا آشنا دستی بکشم



Sunday, May 09, 2004



اول عمل می کند بعد فکر می کند
آن دیگری اول فکر می کند بعد عمل می کند



Friday, May 07, 2004



کارش را با فلسفه شروع کرد
پشتیبان سروش هاست
مذهب را در خدا می بیند و می گوید خدا کسی نیست جزخود انسان
ایران در تاریخش می شناسد ومی گوید کسی که فرهنگ وتاریخ کشور خودش را نشناسد موجود قابل ترحم واحمقی ست
به راحتی و روشنی صبح با آسمانی صاف و عریان
مردم ایران را دنباله رو و حیوانات نجیب نام می دهد
می نویسد وهربارش هم کلمات شسته وتمیز را جلوی رویمان می گذارد تا هضم کنیم
گفتندش تاریخ شناس ،، گفتندش اندیشمند ،،، گفتندش فرهنگ شناس

و با تکرارهر کدام از آنها هر بارش نوشته هایش رنگین تر می شد ، گر چه برای تیزبینان خواندن آنها حتی با عینک فشار بر چشم می آورد

یکروز به باور یک جمله همه چیز تمام شد
پایان
امروز روش نمی شود صیغه را آشکارا خوش آید
درب دیگری را نشان می دهد






سال سال چند سال

امسال پارسال پی یارسال
هر سال میگیم دریغ از پارسال


هرسال به مناسبتی آن خواننده و فیلسوف
آن مرد مبارز راه آزادی را ارج می نهیم
بر سر مرده قهرمان اگر نرویم از همین جا با فاصله بانگ می زنیم
خدمت به بشریت جاودانی اش کرده ست
هزاران زنده فعال وپرجوش حقوق انسان را در دست وپایمان خرد می کنیم بی آنکه آنان را بینیم
تا به گوییم ما همچون مرده گان مان قابل ستایشیم
مستقلیم.. منحصریم .. منقردیم
تا بگوییم این است راه پیروزی




Thursday, May 06, 2004



من میترا نقب زاده هستم

یکی دوردونه مامایی پاپایی نیستم ، 6 خواهر وبرادر دیگر پشت سر دارم .. پارسال دانشگاه سراسری قبول نشدم ، نه فکر کنید هوش
وذکاوت کمتری نسبت به دخترهای بالای شهر دارم
تصمیم گرفتم آزاد بخونم .. به پدر گفتم ، شرمنده بود وسکوت تنها جوابش .. آن روز نشستم تمام روز گریه کردم به پهنه تمام طول وعرض اطاق .. اعتصاب غذا کردم .و تمام روز با کسی هم حرف نزدم .
. .. گریه کردم به اندازه آسمون که واسه من حالا دیگه رنگ آبی ش در سیاه حل شده
نتیجه کارم ر ا از پیش می دونستم ولی می خواستم بغض بترکه ، منفجر بشه
پدرم قول داده برام رایانه بخره ، تاریخش رو نگفت می ترسه باز شرمنده بشه
تفریح وگردشی ندارم ، تنها تفریح من رفتن به مرکز شهره ، به بهانه خرید یک دکمه لباس هم که شده با دوستام که شکل من هستن همگی جمع می شیم و پیاده راه می افتیم
هر هفته و یا هر ماه برای خرید وسایل آرایش و یا چیز های دیگه سر از جزیره توریستی کیش در نمی یارم .. تا حالا هم کنسرت بین اللملی در تالارهای بزرگ شهر نرفتم
دختر پایین شهر هستم از مادری پایین شهر زاده شدم .. پدرم کارگر روزمزد است .. در خاکی اباد منزل داریم پلاک 1
سالهاست کوچه دیگری رو نمی شناسم ..
پدرم خانه نداشته اش رودر شمال هنوز دراختیار من نگذاشته .. تا حالا هم به من نگفته اگر قبول شم تلفن همراه واسم می خره .. یک خانه در شمال و یکی در کرج تقسیم نکرده
چیزی که هست تنها عشق به ما روعادلانه تقسیم کرده
من میترا نقب زاده هستم امسال می خوام آزاد بخونم اگر بابام باز شرمنده نشه



Tuesday, May 04, 2004



دو تا همسایه چپ داریم .. یکی ش حسابی چپه تا بهش می گی سلام میگه دنیا را باید عوض کرد ، لباس در تن این دنیا ناجور است

آن دیگری دو بار چپه .. یکبار دیگه ش برا اینه که با دست چپ می نویسه .. هر وقت او یکی چپ رو سر گذرگاه می بینه می گه : خرده بورژوای تحصیل کرده شیشه ای
بهش می گم چرا اینو میگی ؟
میگه ، تو باغ دیگری ست

چپ دو بار چپ ، می نویسد ، متعهد است و با تعهدش حسلب کتاب می کند
امروز صدایش بلند می شود فردا متعادل می شود ، روز دیگر صدایش در نمی آید

یک روز که همه چیز به تصادف بود بین آن دو گفتگوی کوتاهی در گرفت
چپ اول دو بار چپ را به مناظره دعوت کرد
چپ دوبارچپ ما من من کنان گفت : بچه م مریض ست وتاکسی مستقیم می رود

سالها می گذرد .. تاکسی مستقیم می رود .. بچه در تب می سوزد وتا بیمارستان راه طولانی ست



Monday, May 03, 2004



در هیچ دوره ای از تاریخ ایران اینگونه نبوده است که جوانی سرشار از ناامیدی ویاس طناب دارش را با دست خود ببافد

پدر دخترش را در خواب قربانی کند

پسر معتاد در شکم پدر چاقو فرو کند

ایا با دیدن این همه تراژدی باز سر خود را غمگینانه میان زانوهایم بگذارم وبگویم پایان

شب سیه سپید است؟؟؟؟؟
روزی خواهد رسید که دیگر این مردم آرام اما طغیان زده وبهت زده را نتوان دعوت به ارامش کرد .. من آن روز را ترس دارم



Sunday, May 02, 2004



خمینی می گفت : من هم همچون پیامبر دست های پینه بسته کارگر را بوسه می زنم


دست های پینه بسته کارگر پینه هایش دوبل شده است وشکم گرسنه خانواده برایش رنج وعذابی شده وآرامش خوابش را هم گرفته است که با بوسه سیر نمی شود ای کاش درمانش یک بوسه بود که نیست

کارگردر دنیای امروزی مااستفاده ابزاری می شود بویژه در شکل حادترش در ایران .. تا کارتل های بزرگ ومافیای قدرت انباشت ثروت کنند وهراز گاهی هم برای تبلیغات سیاسی
ونشان دادن حرف با عمل نام کارگر را وسیله اهداف خود قرار دهند
فاطمه بیگم را که من می شناسم دیگر می داند تاریخچه روز کارگر از کجا شروع شد وبه کجا قرار است ختم شود
راه بسی طولانی ست.. هر چه سرمایه در دنیای ظالمانه اش رشد ونمو کند خواسته های طبقه کارگر روشن وکنکرت بزرگترین اهرم ونقطه دفاعی در مقابلش ظاهر می شود ..
او می داند حالا پرچم 32 ساعت کار در هفته را باید بالا برد همانطور که فاطمه بیگم های دیگر در آنطرف دنیا در همچنین روزی وتاریخی تراکت 40 ساعت کار را همراه با دیگر کارگران در بالای سر خود افراشتند

فاطمه بیگم می داند رسیدن به خواسته ها ومطالباتش در انجمن ها وشوراهای اسلامی نمی توان جستجو کرد

قراردادش تاریخ خاتمه به کارش را همین امروز وفردا در یک روز صبح ، پررنگ تر از همیشه روی میز گذاشته می شود تا برای تصفیه حساب به کارگزینی مربوطه مراجعه کند وبیکار شود ..
اینده اش نا مطمئن است..
فردای تاریک مدتی ست میل غذا خوردن را از او سلب کرده است... فردائی که به روشنی روز به او می گوید در خیابان یا باید باقلوا و پشمک بفروشد و یا در خیابان ها پلاس شود تا چیزی دست نیافتنی را بیهوده جستجو کند

در چنین روزهائی او صدایش را همراه با دیگر کارگران شریف وزحمتکش بلندتر می کند تا قراردادش تجدید شود .. بیمه بیکاری و بیمه درمانی وامنیت شغلی برای همه همکاران کارگر خود مطالبه کند

فاطمه بیگم کار مسکن آزادی می خواهد وخوب می داند که تنها در یک جامعه بدون طبقه می تواند حصول شود .
خوب می داند گرچه روز کارگر روز ی نبود که کمونیست ها تو خیابون آمدند بلکه اعتراض به وضعیت وناامنی شغلی بود که سراسری شد و همه مردم با گرایشات مختلف را به خیابان کشاند و طبیعی ست که هر جریانی با زوایای دید خود به خواسته ها ومطالبتش جهت داد که سوسیالیسم هم نسبت به مسئله طبقه کارگر با دید خود به مسئله نگاه می کرد

سوسیالیسم نه اسم وحشتناکی داره ونه در این دنیای عوضی ما ناشناخته ست

او خوب می داند واژه نان ، مسکن ، آزادی ، حتی اگر بیکار بشه در یک جامعه سوسیالیستی با ترس مترادف نمیشه .. ترس از آینده مترادف کلماتی همچون ترس در مقابل شجاعت غم با شادی ، بدبختی با خوشبختی ، کار با بیکار، دیگه معنی پیدا نمی کنه
حالا این را خوب می داند که جنبش کمونیستی جنبشی ست برای شناخت طبقه کارگر از خودش ..



This page is powered by Blogger. 

Isn't yours?