<$BlogRSDUrl$>

 
Saturday, February 28, 2004




هر چه می خواهد دل تنگت بگو از حکومت اما چیزی نگو

می توانی به عنوان یکی از اعضاء انجمن حمایت از حقوق کودک در مطبوعات آمار درصدی کودکان خیابانی را ارائه دهی
درصدی کودک معتاد .. در صدی کودک افسرده و در صد دیگر پرخاشگر ووووو همین طور بگیر تا آخر .. می توانی بگوئی آينده کودکان خیابانی در ایران نامعلوم و مبهم است و تصريح کنی آن هم در تیتر درشت روزنامه که : فقر مهمترين عامل در بروز معضل کودکان خياباني و کار هستند و در صورتيکه مسوولين برنامه ريزي در خصوص حمايت و رسيدگي به وضع اين کودکان را در اقدامات فوري خود قرار ندهند ، طي چند سال آينده با بحراني به نام کودکان خياباني و کار مواجه خواهيم شد .
اما هر گز نمی توانی نامی از عامل و مسئول مستقیم این همه بدبختی و اب شدن انسان ها را در این کره خاکی (ایران) بر زبان آری

دمکراسی اسلامی هر چه می خواهد . دل تنگت بگو





Friday, February 27, 2004



امروز واسه من از اون روزهائی بود که معلوم نبود جهت طلوع افتاب کدوم طرفه .. نه حوصله دیروز و نه حوصله یک هفته پیش رو داشتم

صندلی عقب تاکسی نشسته بودم .. پنجره باز بود و موهای کوتاه جلو پیشونی ام با وزش باد رقص کنان به سمت راست و چپ صورتم شلاق می خورد
توفکربودم در مورد همه چیز و هیچ چیز .. و برا اینکه به وقت سرعت بیشتری بدم در طول مسیر شروع کردم به شمارش درختهای بیشماری که وسط جاده ناموزون پشت سر هم با فاصله یکمتر دیده میشدند
شمارش با ترمز کردن ماشین قطع شد .. مسافری جوان سوار شد ورو صندلی جلو بغل دست راننده نشست .. راننده هم انگار دنبال یه هم صحبت وراج می گشت نخ صحبت رو با مسافر جوان گرفت تا یوقت در نره .. دوتائی رفتن تو باغ سیر وپیاز
منم تا می خواستم درخت شماری رودوباره شروع کنم ، با حرف های اونا ناخودآگاه برده میشدم به اول خط و حواسم حسابی دور میشد
راننده : بچه کجائی ؟
جوان : سوسنگرد
راننده : ها !!! محشره .. محشر .. سوسنگرد بودم خیلی با صفاست .. چه هوائی !!!! چند سال پیش با عیال اونجا بودیم .. قربون خدا برم تا چشم کار میکرد فضای سبز و رودخونه و اب
جوان : گیج و مبهوت گوش میداد ولحظه ای هم تا می خواست چیزی بگه هجوم کلمات راننده امانش نمی داد
جوان بعد از مدتی که حس کرد راننده گر چه پیش او نشسته اما ازش خیلی دوره دیگه به حرفاش اعتنائی نکرد .. ابروانش رو کمی در هم کرد و سر چهارراه پیاده شد و یکباره محو شد

من که داستان اونا رو دنبال می کردم نتونستم خودم رو کنترل کنم وزدم زیر خنده
راننده انگار متوجه کاری که کرده بودشد و واسه خیال جمع خودش از من پرسید : کاری کردم ؟ چیزی گفتم ؟
با تبسمی بر لب از راننده پرسیدم
شما می دونید سوسنگرد کجاست؟
مردد جواب داد .. خوب آره .. طرف های شمال
یکباره فکر کردم میون ادما بودن راست راستی صفائی داره ها






Thursday, February 26, 2004



آزاد آزاد

کلاه بر سر کسی نمی گذارم .. آزادم که حرف بزنم زیرا حرف است و وزن سنگی ندارد تا حملش کمر تو را بشکند
...می خواهم ازاد باشم .. می فهمی چه می گویم ؟؟ و برای آنچه که می گویم جانب احتیاط را نمی خواهم
آنچه از دل بیرون می اید تنها حرف است وحرف کسی را نمی کشد ... خرمن ها را آتش نمی زند ...گرسنه گان را سیراب نمی کند

حرف در مجموع کلماتی که از گلو تراوش می کند عمل نیست .. جرقه کبریت نیست تا جامعه را بسوزاند حرف است
می خواهم آنچه را که در ذهن دارم حتی افکار تابودار هم بیرون بریزم
می فهمی چه می گویم ؟؟
کسی کور نمی شود
کسی روح بیمارش را از من نمی خواهد
کسی نیست تا خسارت ویران خانه اش را از من طلب کند حرف است
حرف
وحرف کوتاه می شود
و حرف بلند می شود
گاهی نرم
گاهی خشک .. اما برایش تاوان نمی دهم زیرا فقط حرف است





Wednesday, February 25, 2004



یکی از دوستان خوب وب لاگستان مبحثی را در مورد آزادی بیان باز کرده است
shabah.org



دوستانی که ترکه های شلاق وشکنجه جباران در سیاه چال های حکومت هنوز که هنوز است درد امروزشان است وبه خاطر نبود ازادی بیان سالها در تنهائی سلول چمپاتمه زدند و آرزوی یک فردای روشن ر ا برای همه ما خواهان بودند می خواهم در بحث شرکت کنند .. تجربیات خود را با دیگران در میان بگذارند وبگویند چرا حقیقتا چرا نباید برای آزادی بیان شرط وشروط قائل شد





http://www.borj.de/Digaran/Seda/JohnLennon-Imagine-10-12.2003.mp3





در این زندان من دلم را به آن روزنه کوچک گوشه دیوار نزدیک سقف خوش کرده ام

با تابش افتاب نور از آن روزنه همچون یک خط موازی به آنطرف اطاق قلاب می شود

در زندان آن نور جوشش مرا وصف ناپذیر می کند .. پاهای خشک شده ام را از جا ی همیشه سکون بلند می کنم
تکانی به خود می دهم ودستهایم را همزمان با پرش بلند پاهایم به روزنه نوری که اتصال دو دیدار است می آویزم وهزار بار خود را تا سینه بالا وپایین می برم
تا بگویم من هستم
تا بگویم روزنه باور من است با نفسی که می رود تا جاودانه شود وشکست را هزار پاره وخاکستر کند







سالهاست که حکومت خشونت را تولید وباز تولید می کند تا می رسد به بخش ساییدگی آن یعنی خانواده ...تلویزیون .رادیو .. مطبوعات مراکز باصطلاح فرهنگی همیشه بنوعی انعکاسی از خشونت را نشان داده اند .. جامعه ای که ابستن فقر وفلاکت وبیماری ست البته که خشونت می زاید

دختر 4 ساله زیر گردنش نزدیک به چانه اش به اندازه یک قاشق چایخوری سوخته است .. مادر این کودک 4 ساله می خواست عبرت را به این دختر بی گناه نشان دهد با قاشق گردنش را سوزاند زیرا درسی که می باید می آموخت نیاموخته بود
تربیت کودکان همراه با شیو ه ها وابزارهای آموزشی آن بعهده خانواده ها است دولت در این کارزار فقط نظاره گر است



Sunday, February 22, 2004



در جریان انتخابات دوم خرداد می گفت ما به کاشان رای می دهیم تا قم حساب کار خودش را بکند اکنون بعد از دودوره انتخاباتی می گوید : نه کاشان را می خواهم نه قم را

ما گزیده خود را کرده ایم .. از آغاز برایمان داستان انتخابات مضحکه ای بیش نبود .. بنا گذاشته بودیم تا دکور انتخابات را بر سر رویشان خراب کنیم باآنکه حکومت نیروهای سرکوبگرش را در آن روز دو چندان کرده بود وشهرها حالت شهر مرده گان به خود گرفته بود با همه دندان تیز نشان دادن ها ی حکومت ما شاهد اعتراضات وشورش های مردمی وخراب کردن صندوق های رای گیری بر سرشان بودیم .. کار اسان نبود ولی شد .

از همان اغاز با پیش بینی هایی که می شد طرفداران آرامش فعال و دیالوگ و مبارزه به شیوه های اعتراضی اعتصاب غذا و اب ومصاحبه های مطبوعاتی و غیره و یا دعوت مردم به صبروصبوری بهت همگان را دراین اعتراضات توده ای برانگیخت.. عده ای که همیشه در چنین موقعیت هائی سد راه جنبش مردمی قرار می گیرند وتلاش می کنند روند اعتراضات مردمی را کند ومختل کنند

حقیقتا کسی نه نگران آمدن راست ها بود و نه دغدغه چپش را پیش روی خود داشت .. قرار نبود چپ بیاید ونان را ارزان کند .یا حقوق معوقه کارگران را همان فردای روی کار آمدنش بپردازد وزنان به حقوق حقه خود هر چند اندک با کمی مباشات بازی و گذشت وقهرمان بازی یکی از ازدو جناح دست یابند
انتخابات با نتیجه اش هر چه که هست پایان وزندگینامه سیاسی جمهوری اسلامی ست .. پایان پروژه اصلاح طلبی واسطوره خاتمی وپل نجات حکومت را رسمیت داد .. پدیده ای دوم خردادی که به محاسبه خود می رفت ثبات وماندگاری حکومت را تثبیت بخشد از ان اصلاح طلب تندش تا آن میانه اش .. می رفت تا ما را قا نع و پذیرا کند تا سهم بیشتر را طلب نکنیم وآنچه را که می خواهیم در دایره همین حکومت می توان جستجو کرد

داستان انتخابات آنطور که پیش بینی شده بود پایان یافت اما جنبش اعتراضی و آزادیخواهی مردم در روش ها وشیوه های مختلف ومختص به خود پایان ناپزیر است .. این جنبش به طرف جلو می تازد واز همان آغاز به باور من با برداشتن گام هائی جلوتر پیش رفت و نه بزرگی به کل حاکمیت داد .. اینکه بگوییم مردم تازه با این انتخابات پرونده انتخابات وپروژه اصلاح طلبی را برای همیشه بسته اند بی انصافی در حق مردم است . زیرا ناباوری مردم به همه دستگا ه های اجرائی آن از همان اول بوده و چشم امیدی به حکومت واسلامش نداشتند
مردم در واقع اتمام حجت خود را با روی کار آمدن و علم شدن خاتمی ومجلسش نشان دادند .. مجلسی که می رفت تا از کانل قوانین اسلام مدرن وراستینش در واقع حیات سیاسی رژیم را ابدی وماندگار کند
آنان میدانند روند دگرگونی وتغییرات بنیادی با زدودن یک جناح بر جناح دیگر حاصل نمی شود .. بلکه عملا باید وارد یک کارزار مبارزاتی فعال شد .. تظاهرات معلمان وبیکاران در جلوی مجلس ودرخواست ومطالباتشان اولین گام ورویاروئی با اصلاحات بود که جوابش را با گلوله گرفت یا می بایست در کنار مردم بود ویا برعلیه آنان جنگید و این حرف آخر بود که با شفافیت آن روز از طرف مردم زده شد ونمایندگان اصلاح طلب ، راه دوم را یعنی صدارت برصندلی رابرگزیدنند انتظاری که بیش ازآن نمی رفت زیرا ماهیت طبقاتی این طیف جدا از کل حاکمیت دیده نمیشد
مضحکه انتخابات وپایان آن وقداره بندی حکومت ونشان دادن قدرت زور برای ترساندن مردم وارد فاز جدیدی شده است که پیام ان در اعتراضات پراکنده شهری می توان مشاهده کرد این روند ادامه دارد ومی رود تا آخر خط را نشان دهد .. مردم با بی اعتمادی به کل حاکمیت عدم استقبال خود را به وضوح نشان دادند. اخرین ترفند رژیم جبهه اصلاح طلبی پرونده اش بسته شد و عملا هر گونه تلاش این جبهه چه از طریق مصاحبه های مطبوعاتی وپند ونصیحت وهشدار های دلسوزانه اش برای نجات حکومت بی حاصل شد
جنبش مردم واعتراضات وشورش ها ترس شدیدی رابراندام هر دو جناح انداخته است ..آنان می دانند که هر چه این جنبش وسیع ترو منسجم تر ورادیکال تر باشد شکست ومنهدم شدن حیات سیاسی آنان نزدیک تر خواهد بود
تنها یک انقلاب بنیادی است که می تواند پاسخگوی همه نابرابری ها وبی عدالتی ها گردد
و آن یعنی.. جنبش انقلابی طبقه کارگر




Friday, February 20, 2004



عجایب خلقتی دیدم در این دشت
حکومت برای آنکه بماند از دارندگان شناسنامه بدون عکس هم جهت شرکت در انتخابات استفاده کرد .. هنگامی که اینبار همان دارندگان بقصد رها ئی از ادامه زندگی زیر سلطه جمهوری اسلامی.. جهت صدور پاسپورت باید شناسنامه عکسدار را دارا باشند
************************************
فردا شاید بخوانیم آماروارقام شرکت کننده گان چشمگیر بود .... بخوانیم
بیشتر از نیمی از واجدین شرایط حضور فعال داشته اند.. اما هرچه که باشد این انتخابات مضحکه تاریخ شد
************************************

روزی که وقتش برسه
صبر آدم تموم بشه
کلاخود وباتوم ونیروی انتظامی دیگه
چاره فریاد نمیشه
سینه ها پاره میشه
عصیان چاره درد میشه
روزی که وقتش برسه
**************************************







آنکه گفت آری ... آنکه گفت نه
نبردی میان ماندن ورفتن

آنکه می ماند تلاوت حقانیت ماست
در برگی که هرگز در صندوقچه ارتجاع کور نیفتاد

با تحریم انتخابات رژیم را در مجامع جهانی بی‌آبرو کنید









Thursday, February 19, 2004



باز هم سانسور از یک فاجعه دیگر در ایران مصیبت زده

انتخابات فردا نمی بایستی تحت شعاع حادثه اسفناک نیشابور قرار گیرد به همین دلیل رسانه ها بخصوص رادیو تلویزیون ابعاد فاجعه را آنطور که باید زیر پوشش خود قرار نمی دهند

باز هم قربانیان کارگران زحمت کش بودند ، که مجاور خطوط را ه آهن در نیشابور کار می کردند و روستا ئیان محرومی که اطراف آن زندگی می کردند

از عرق جبین زحمت کشان سرمایه خون میمکد و کارگر دربدربه دنبال حقوق ناچیز عفب افتاده اش سرگردان



Wednesday, February 18, 2004



سیاست وانتخابات این بار زبان کوچه بازار می شود و سراسر شهر قم را با تبلیغات انتخاباتی آذین بسته است.. قم شهر صدور ملا و آخوند اینبار نبض مردم را در زبانشان یافته است.. زبانی که می چرخد .. قول می دهد .. درویش می شود.. در قهوه خانه پرسه می زند .. تنبک ودایره راه می اندازد ، تا قدم ها را پای صندوق ها بکشاند
در شهر ما دختری کاپشنی قرمز می پوشد با کفشی زرد مایل به لیموئی وجلو ماشین ها را با لوندی وعشوه گری می گیرد تا به آنها برگ تبلیغاتی آقا ..؟؟ بدهد
در شهر اثری از ماموران منکرات نیست .. سیاه پوشان حزب اللهی دیگه رد وپا ها را نمی جویند تا بگردند کی وکجا چی پوشیده
دختر با لبخند ملیحی به راننده پژوه در حالیکه برگه تبلیغات رو میده میگه : پشیمونی نداره
نمی دونم چرا وقتی به کفش های زرد رنگ دختر نگاه کردم ناگهان یاد کفشهای خودم افتادم که چند سال پیش دوستی برام از دبی فرستاده بود
روی کفش با گل مینا پهنی که همه قسمت جلو را می پوشاند آذین شده بود... خیلی دوسش داشتم .. یکروز که کقش رو پا کردم وبه بهانه شرکت پست از خونه بیرون امدم احساس کردم دارم روی زمین همراه با موزیک شادی وسط ابرا سبکبال راه می رم.. روحیه خوشحالی منو حسابی عوض کرده بود. راست می گن که رنگها هم با آدم حرف می زنند.. با کفش نو وزرد رنگ مدتی ذوق کردم.. تا اینکه با شنیدن بوق ممتد وترافیک دیوونه کننده نگاهی به اطافم انداختم و دیدم سیاهی مانتو و روسری با کفش زردمایل به لیموئی یک ماشین گشت رو دنبال خودم کشوند ، باعجله بعد از پایان کارم تند تند برگشتم خوو نه

به خودم گفتم: آی رنگ زرد مایل لیموئی تو این همه سیاهی چکار می کنی !؟ اون موقع سیاست وانتخابات مثل حالا به مرحله حاد 180 درجه ای انفجار نرسیده بود .. چشمهای سیاه پوشان سایه به سایه دنبالت می اومد
روز بعد بر خلاف میلم کفش رو بردم کفاشی محل و گفتم : اقا می تونید تیره اش کنید ؟
کفاش نگاهی تجرب مابانه در حالیکه همزمان داشت با چکش کوچکی روی پاشنه کفشی می کوبید گفت : آره .. کاری نداره برات سیاش می کنم
گفتم : کی بیام ببرمش
گفت : چهارشنبه
روز ش اومد ومن رفتم .. کفاش با دو انگشت شست وسبابه اش کفش سیاهی که مثل نقشه جغرافیا تیکه تیکه شده بود آورد وتحویلم داد
با تعجب گفتم : این همون کفش رنگی منه؟
کفاش گفت : بله
گفتم : اما .. چرا کز خورده !!!؟ چی شده ؟؟
کفاش با قیافه ای حق بجانب گفت : با گاز پیک نیکی بعد از رنگ زدن خواستم گرمش کنم تا خشک بشه که یکمی اینجور شد
منتظر بودن تا بقیه حرفش را بزند اما نزد .. همین .. تمام شد .. کفش من بیچاره .. گفتم : من سالم کفش رو به شما تحویل دادم
کفاش گفت : خوب حالا .. چیزی که نشده .. کمی کز خورده
اشفته شدم وگفتم : کفش اصلا قابل پوشیدن نیست . سوخته شده .. مرد وسط حرفم پرید و با عصبانیت گفت : حالا چی می گی ؟ برو هر جا می خوای شکایت کن . من خودم رئیس اتحادیه کفاش ان هستم.. دو برادر شهید دادم.. یک مغازه از طرف بنیاد شهید در اصفهان دارم واین یکی هم دومیش ..
کفش کز خورده در گاز پیک نیکی رو گرفتم بطرف خونه راه افتادم .. به خودم گفتم اگر می دونستم انتخابات مجلس هفتم وبازی انتخاباتی این شکل میشه خوب صبر می کردم




Tuesday, February 17, 2004




دوستان من ، ثریا ومیترا به منظور خالی کردن فضای انتخاباتی روز جمعه چند روز زودتر از موعود در کوه دشت اطراق کردند.. استدلال آنها این است : در صورتیکه خیابان ها خلوت باشد خبرنگاران خارجی حاضر در صحنه انعکاس منفی آن را فورا به جهانیان مخابره می کنند وکوس رسوائی رژیم ملایان با ان انتخابات سیاه هشان آشکارتر می شود
ننه هاجر با دخترش شبی که میترا وثریا می خواستند عزم کوه و دشت شوند عکس نظر آنها را بیان می کردند ومصرانه بر مواضع خود پای می کوبیدند . ننه هاجر با آنکه سواد آکادمیکی ندارد اما حرفش برای من معقول تر آمد .. اطراف خیابان ها ومحله های صندوق های رای کمی دورتر از دوربین ها ومخبران پرسه می زنیم ومنتظر جرقه .. صدائی ... فریادی ... حرکتی ... جیغی ... اختلالی .. می مانیم وبعد الشروع..
ننه هاجر با آن لهجه کردیش می گفت .. تو اگه بر نخیزی .. مو هم برم کوه .. په کی برخیزن ها .. !!!؟؟
!!!!!!




Monday, February 16, 2004



این چه داستانی ست !!؟؟ می خواهیم کدامین قصه را دنبال کنیم !!؟؟ از این می ترسم پایان قصه به سرکوب مخالفان ختم شود
اگر گفتگو متمدانه این است که بکسی بالاتر از گل چیز دیگری نگوئیم من آن را نمی خواهم.. . بیا بر دار ارزانی خودت .. من آتش ساکن خاکی اباد .. دختر مصطفی کارگر .. اعلام می کنم آزادی بدون قید وشرط یعنی هر کس آزاده هر حرفی که دلش می خواهد بزند.. با نام توهین وافترا به مقدسات ووو .. ازادی را سرکوب نکنید.. در جمعی همیشه هستند یکی دونفر که در اغاز بحث شروع به فحش آن هم از نوع فامیلی سرمی هند .. بگذارید بدهند .. بگذارید نوبت بگیرند وفحش خود را بدهند .. از دو حا ل خارج نیست یا این عده قلیل کم کم به جمع می پیوندند ویا با بی اعتناعی اکثریت صدایشان محو می گردد
آزادی بیان بدون قید وشرط یعنی همین .. یعنی فردا جلوی آتش گرفته نشودوبگویند آی .. چرا به رضا شاه دوم اقا نگفتی !!!؟ چرا اعلا حضرت از زبانت افتاد ؟؟ چرا به این وآن لقب تود ه ای دادی که از فحش بدتر بود !!؟
داستان را تمامش کنیم






Sunday, February 15, 2004



هفته آینده جمعه قرار است من رای ندم
تو رای ندی
او رای نده
علی می ماند با حوضچه اش که خشک است







هر که خوابه هسته ش بر آبه
اینو تو گوش ت فرو کن



Saturday, February 14, 2004



بالا وپایین .... دور ونزدیک


یکی دوردونه مامایی پاپایی نیستم .. 6 خواهر وبرادر دیگر پشت سر ، من را صدا می کنند که گاهی صدایشان را بلند تر ، تا بگویند ما

هستیم .. صاحب خانه مان اول های برج که کرایه را می گیرد سلام محکمی به پدر می دهد .. خانه ای بزرگ هم در شمال دارد و3 قطعه زمین در کرج .. دختر بزرگش هم سن من ست شکل من .. اما بازی هایمان با هم فرق دارد .
فکر کن .. بازی های من که در اغلب کتاب های معمول .اندیشه های عام ترسیم سادگی ده را دارد با آن خاکش که صداقت پارو می زند گرسنه گی را نمی بیند .. فقط بازی را می بیند .. بازی با خاک .. ..فکر کن بازی ما در خاک وگل موروثی ست ، از پدربزرگ به پدر جام شده است تا بگوید برازنده ماست این نوع بازی ها و براستی رازی در آن نهفته است
فکر کن عشق ساده وبی پیرایه ما افتخاری دارد که آن را از کودکی آموختم

اصالت ما حسرت بالای شهر شده است .. کتاب ها را از نوع دولتی اش باور کن که در آن نوشته شده است بالای شهری ها حسرت زندگی با خدائی ما را دارند ونوشته است بالائی ها اگر آنها روزی وروزگاری هوس آبادی ما را کردند و دلشان از خوشی های هرروزه شان درد گرفت ثانیه ای د قیقه ای پیش ما می ایند لبخند به لب عمل خیر همراه با عکس روی جلد جراید پخش میکنند تا بگویند بازی های ما را می شناسند وما اگر چه وجه تشابه ای با هم نداریم باور کنیم آن دنیا یکی می شویم و آن را فقط باور بکنیم.

در خانواده آموختم تقاضا ی عرش بالا نکنم .. پدر گرچه مهربان است و
.. بر سر سفره نان را به تساوی تقسیم می کند اما خوب می داند با همه تلاشش شکم گرسنه از پای آن بلند می شود
به کنسرت ونمایشگاه و افتتاحیه این وآن نرفتم جیب که خالی ست لذت کور میشود .. تفریح من بازی با خواهرانم در پستوی خانه مان است

پارسال همچون سال گذشته اش دانشگاه سراسری قبول نشدم.. نه فکر کنید هوش وذکاوت کمتری نسبت به دخترهای بالای شهر دارم .. تصمیم گرفتم آزاد بخوونم موضوع را با پدر در میان گذاشتم ، شرمنده بود وسکوت تنها جوابش .. آن روز نشستم وگریه کردم به پهنه تمام طول وعرض اطاق .. اعتصاب غذا کردم .. از کسی عصبانی بودم .. از چیزی .. اما نمی دانم کی و چی !!!!! درب اطاق را بروی دنیای بیرون خود قفل کردم .. نشستم لبه تخت واز داخل سینه خود را چنگ زدم تا بسوزم بسوزم بسوزم تا دیگرخود را از عطش سوختن نبینم ..
شب که شد گرمی بیش از حد بدنم مرا به هوش آورد ..برگشتم به جای اول .. به اینکه دنیا با من قهر است و ادمها مرا نمی بینند .. صدای پاهایم محیط را توجه نمی کند.. خودم را هول می دهم تنه می اندازم تا دیده شوم ....







Thursday, February 12, 2004



اتقلاب ما به بیراه رفت .. خوب !!!! چه می خواهی بگویی ؟؟ رک وراست حرفت را بزن .. . که اشتباه کردیم ؟؟
مخالف انقلاب دیگری هستی ؟؟ می ترسی حکومتی بدتر از حکومت طالبان بر سر کار بیاید و همین 4-5 کانال تلویزیون بر سر درخت های شهر آویزان شوند ؟؟ ما را از چه می ترسانی ؟؟ دلت را به چه چیزی خوش کردی ؟؟ به این خوش کردی که موسیقی زنان در سالن های تشنه صدا رشد کرده اند ؟؟ نویسند گان اسلامی مان از تن همین حکومت یکی یکی سر بر آوردند وهرروز آمارشان فزونی می یابد ؟؟؟ . پاتیناژ مخصوص بانوان دایر شد ؟؟
می خواهی بگویی مطالبات مان را آهسته آهسته بگوییم . سرعتش زیاد است ؟؟

اول از هر چیز بگویم که ترساندن ما ومقایسه وضع فعلی در ایران با بازگشت حکومت منقرض شده طالبان به مانند باز گشت سلسله خوارزمشاهی می باشد .. تاریخ با همه پستی وبلندی اش پس گرد ندارد .. بنابرین مردم را از انقلاب نترسان ... از اعدام های انقلابی و بلوا نترسان .. برایم شعر های گل وبلبل نجوا نکن .. بجای بیهوده گوئی بیا درسهایی که نیاموختی ونیاموختیم پیش روی خود بگذاریم وآنها را یک به یک مرور کنیم ..
با دوستانی که می گویند اعدام توقف ولغو فوری آن همصدا شویم
صدایمان را با کسانی که می گویند ازادی بدون قید و شرط همساز کنیم .. فرهنگ دیالوگ بحث های دین در حکومت وکلا مذهب را از هم اکنون شروع کنیم تا شهامت مطرح کردن آن بصورت نرم پزیرفته شده ای همه گیر شود وکسی جرعت نکند برای سر دیگری جایزه تعیین کند

ما را از انقلاب نترسان .. نگو که در دوران تاریخ تا بوده نتیجه خرابی داشته است .. .. نگو که در انقلاب شکست خورده ما دست کودک 14 ساله قدیم سه راهی ونارنجک بود به جای درس وکتاب ...!! مگر نمی بینی که اکنون در دست کودکان معصوم ما مواد مخدر به جای کتاب درس است ؟؟ وقرص های شادی آور به جای آدامس ونبات ردوبدل می شود زیرا حکومت اسلامی رنگ نفرت وسیاهی و فقر را حاکم کرده است وشادی جرم بزرگی ست ..... !!! ؟؟

چه ما بخواهیم وچه نخواهیم انقلابی در راه است و زمین مرده ایران را شخم خواهد زد
انقلاب یک سوال را در اولین برهه پیش روی می گذارد .. اگر قرار است چیزهائی نباشند چه چیزهایی قرار است جایگزین گردند ؟؟؟ بیا این ها را بگوییم






Wednesday, February 11, 2004



بهمن 57 اولین و آخرین بهار ما بود
که با شمشیر جهالت ملایان دروغگو وشیاد وگرگان همیشه گرسنه سرمایه
قبرستان عزا شد
سالها می گذرد با اندوخته هاو درس هایی از شکست
می تازیم
می تازیم
برای یک بهار ابدی وپایدار
پیش بسوی انقلاب



Tuesday, February 10, 2004



زنی که هر روز مشکل لاینحل آن روز است





مکتبی 25 ساله پیمودم
تا بیاموزم حجاب مظهر پاک دامنی ست

مباید می آموختمش که
آموختم
و اکنون با تکرار هرروزش پس میدهم از حلقومم

تا دولتیان جار زنند عادت فرم است
تا روزنامه ها عصمت زن را خوراک تبلیغ کنند
تا زهرا شجاعی ها بعد فرهنگی ش را در
در موج رادیو بی بی سی بلغور کنند

در شهر ودیاری که
اگر نان کمیاب شود
اب آن قطع
مشکل لاینحل آن روز منم
زنی از مشزق زمین
با حجابی بر سر
که نشانی از عفت است











Monday, February 09, 2004



زندگی شایسته برای انسان شعار نیست .. تقاضای این حداقل ها هم برای از ما بهتران نیست .. لذت بردن از همه موهبت های زندگی پرطراوت عملی ا ست .. بشرط آنکه نقش و جایگاه خود را به عنوان یک روشنفکر بشناسیم و پای خودرا با مذهب وافکار قرون وسطائی به طناب جهل ونادانی محکم نبندیم .. باور کنید در میان این ریشه های حهل ونادانی زندگی از قید وبند های جهالت شیرین وشاد نمی شود .. آنکسانی هم که می خواهند وشهامت نشان میدهند تا این ریشه ها را بگستلا نند بازنداریم و رندانه متهمشان نکنیم که به احساسات مردم احترام نمی گذارند

تاریک اندیش روزنه نوری را نمی بیند .. پیله ای بدور خود پیچانده و درهمان پیله هم آرام آرام خواهد مرد .. مگر آنکه تارهای سیاهی را ازخودبدرد واندیشه نورا با همه مقدرات خطر همچون خدشه دار شدن محبوبیتش اعلام نا همسازی سردهد واز هم محلی های خود فاصله بگیرد وخلاف جریان پوسیده حرکت کند
تاریک اندیشان فرهنگی ادبی محتاط ما هروقت که در مورد آزادی های اجتماعی وسیاسی سخنی به میان می آید به بهانه احترام به عقابد مذهبی ملت وریشه دار بودن سنن وفرهنگ عملا راه هرگونه تلاشی را در جهت رسیدن به نوگرائی مسدود می کنند .. می گویند با اکثریت می نشینیم وبپا می خیزیم و با این عمل از نقش وتاثیرات واقعی خود به منظور زدودن افکار عقب مانده وارتجاعی غافل می شوند.. همچون بحثی که در وب لاگستان جریان است
آنان معتقدند که عوض کردن فرهنگ کهنه یک جامعه کاری یک شب وچندروز نیست .. سالها کار می برد .. حرکت آرام آرام ومحتاطانه همراه با صبوری بسیار حتی اگر بتوان تغییرانی را در کل بوجود آورد شاید نیم قرنی را اندازه شود تا شاهد دگرگونی لایه هائی درون جامعه گردد.. نقش همیشه بازدارنده آنان در فرهنگ ادبی وهنری محسوس است ..قدم های آنان به جای آنکه بطرف راه ترقی وپیشرفت منتهی گردد سهوا ویا عمدا پس می رود
شلاقی که همیشه از قشر روشن اندیشان وطنی خوردیم دردآورتر از شلاق حکومتی بود
زیرا آنان نمی خواهند نبرد فکری عمبقی را با تفکرات دینی انجام دهند وپایه های حقیقت های ارتجاعی مذهبی را با چاشنی های مرد سالاری .. بی حقوقی کودک .. فرهنگ عزا وشیون وخره مالیدن را بشکافند ونقد کنند..
به راستی جای روشن اندیشانی همچون صادق هدایت .. علی دشتی در ادبیات ما خالی ست .. کسانی که بی محابا کل ریشه اسلام را به مصاف طلبیدند و با لاس فرهنگی تن به مماشات نداند

تاریک اندیش روشنفکر ما .. ! باور کنید موج حرکت ضد اسلامی از مدت ها ست شروع شده است پرده ها را پس بزن واز نقش اعتدال بازی کردن دوری کن که بیش از هر زمان دیگر جامعه محتاج ادبیات روشن گری وجسورانه ست ..ادبیاتی که راه رسم زندگی را نه از خرافات مرسوم بلکه از نوگرائی ومدرنیت می جوید

دیری نخواهد بود که آخوند در بدر بدنبال سوراخکی برای پنهان شدن می گردد.. از اعتدال دست شوییم




Saturday, February 07, 2004



شخصیت یکی از وب لوگ نویسان منو یاد دائی منصور می اندازه ... یکروز کمونیست میشد .. یکروز فقط یک نویسنده متعهد ومنتقد روز.. دفعه دیگر لیبرال محترمی که در نوشت هایش سعی می کند نه سیخ بسوزد ونه کباب .. شاید شما هم با چنین شخصیت هائی در زندگی روزانه تان برخوردید .. کسی که خودش را در نظر خواهی های ترافیکی هل میده تا چیزکی بنویسه تا بتونه بلکه نون رو به قیمت روز بخره

دائی منصورشبیه وب لوگ نویس ما وقتی به خونه مون می اومد با آن کت خاکی اش از مارکس سخن بسیار می گفت زندگی ساده اش ( چیزی نداشت) مارا هم کنجکاو و هم شیفته وعلاقه مند به روش زندگی بی پیرایه اش کرده بود .. می گقت زندگی کارگری افتخارش به زندگی ذلت بار پولدار مفت خور به مراتب بیشتره .. ما صداش می کردیم دائی خاکی .. روزهای تعطیل منو با خودش به کوه می برد و اونجا با صدای بلند آهنگ های انقلابی می خوندیم وسط کوه خسته که می شدم ومی بریدم تشویقم می کرد تا به راه ادامه بدم .. این ادامه دادن وپیشروی در هدف شده بود بهترین صفات بارز دائی
اما بر عکس تغییرات بتدریج وعوض شدن وب لوگ نویس ما .. یعنی اول از داستان مینیمالیستی.. بعد کورتاژ زنان .. بعد در دنیای وب گردی وهمینطور حذف کردن دوستانی که صراحت لهجه آنان خطری برای کامنت اش می شد وغیره .. خاکی بعد از ازدواجش یک دفعه حسابی عوض شد
در شرکتی مشغول به کار شد با صاحب کارخانه دوست شد و توانست اعتماد صاحبکار را به خود جلب کند .. بجای کتاب های مارکس همیشه در حال پول شماری بود .. درجه ترفیع گرفت وکارفرما شد .. از اون موقع به بعد جریان زندگی دائی خاکی طور دیگه ای شده بود . اسم کارگر دیگه روزبونش نمی چرخیدو راهش ودنیایش را با تجربه های پیشین قطع کرد تا مورد مواخذه قرار نگیره .

خر او از پل گذشت واما خر کارگر هنوز که هنوز است در راه سرگردان است





Friday, February 06, 2004




نگاهت ترنم زندگی ست
همه پرسش هستی ماست
دردستهائی که شرمساری امروزست


چشمهایت همه حرف ماست
امروز اگر این ست
قطره اشکی که از خوشه خشم آویزان
فردا شادی معرفت می چیند
وبه تساوی در شهر بهر می شود
امروز اگر این ست اما فردا



Wednesday, February 04, 2004



شب را ندیده بلعیدم
خیال روزی که بارانش عطر بودن جاودانی ست

جوانی ام در تارهای تنیده عجولانه
آنقدر پیچ خورده بود
که فردا را نمی دیدم

طلسم شکسته من
سایه ستون های ترس بود
با امواج چرخش روز
که محو شد در حیات کلاف باطل

شب را نیامده بلعیدم
تا روز را داستان ایثار کنم

اکنون دربدر بدنبال روز
التماس شب می کنم که مرا نهیب میزند
برای یک تفکر دریده اما روشن






Tuesday, February 03, 2004




دهان جوان را محکم گرفتند تا فریادی بر نیاورد
اعتراض به هجویات رفسنجانی در نماز جمعه اورابه شکنجه گاه کشاند
در هرکوی برزن چهره این جوان را نشان دهید تا شناسائی شود وحکومت قتل های زنجیره ای نتواند او را هم چون دیگر آزادیخواهان به زنجیر وصلیب کشد
عکس اورا بزرگ کنید ودر سطح شهر پخش کنید

این رویاست که از پنجره خانه ام به آسمان نگاه کنم ومغرورانه ستاره چینی کنم



Sunday, February 01, 2004



ایران شرایط گرجستان فعلی را ندارد که مردم ارام ارام وارد مجلس بشوند و باصطلاح انقلاب مخملی صورت گیرد و رئیس جمهور را مهلتی ندهند تا در مجلس اغاز سخنرانی کند .. در انجا در عرض چند روز به تعداد معترضین اضافه شد تا شکل سراسری به خود گرفت تا عاقبتش دولت مجبور به استعفا و انتخابات برگزار شد
اما ایران از نظر من شرایط یوگسلاوی زمان جنگ را به خود خواهد گرفت .. احتمال آن را بعید نمی دانم که دستجات اسلامی از تند ومیانه و به اصطلاح رادیکال جنگ های عشیره گری وقومی به راه اندارند وآنکه زورش بیشتر وبامش بیشتر خودش را صاحب و تام اختیار هر قریه و شهر واستان نماید
آنان بخوبی میدانند که ازپشتوانه مردمی برخوردار نیستند وفاتحه انان همان سال اوائل روی کار آمدن خاتمی با صدای بلند خوانده شد
مردم دگرگونی بنیادی می خواهند وآنانی که از نام انقلاب وحشت دارند می توانند برای دلگرمی خود نام مترادف دیگری برای خود بجویند .. این را چه ما بخواهیم و چه نخواهیم دارد صورت می گیرد .. خواسته ها ومطالبات مشخص و روشن است اما چیزی که فقدان آن محسوس است گره خوردن مبارزات مردم به یک تشکیلات قوی ومحکم و همراه با رهبری که جای خالی آنان احساس می شود گرچه تلاش هائی صورت می گیرد اما ضعیف است وباید برای جابجائی نیروها تلاش بیشتری شود


شعار همه با هم .. وحدت ویکپارچگی.. دیگر آن کارائی سابق را ندارد زیرا تجربه وشکست سخت از این اتحاد در انقلاب 57 همه نیروهای مخالف را فولاد آبدیده کرده است
جنبش های کارگری وارد عرصه مبارزه شدند که باید پشتیبانی وتقویت شوند





This page is powered by Blogger. 

Isn't yours?