<$BlogRSDUrl$>

 
Tuesday, September 30, 2003



شرمساری وحماقت را با آن قوانین ضد بشری تان از دوش خود سبک کنید ای متحجران حاکم که بی آبرویی شما ننگی برای سرزمین من است
حکم اعدام افسانه نوروزی باید لغو گردد

از 190 کشور در سطح جهانی 112 کشور بطور مشخص اعدام را لغو کردند .. در افریقا کشورهایی مثل آنگولا - ساحل عاج - موزامبیک - وافریقا جنوبی اعدام را ضد انسانی نامیدند ...
شما حاکمان ایران با اجرای قوانین قرون وسطایی خود بدانید دیگر حقه وترفند های اصلاح پذیری شما با رنگها والفاظ مصنوعی تبلیغاتی انتخاباتی و یا حمایت ازاعتصاب غذاهای باصطلاح سیاسی وسخنرانی های دولتی و نهایتا فدا کردن این وآن وجلو انداختن شهره نامی آن هم به قصد ادامه حیات خود راه عبثی ست.. این را من نمی گویم شرایط کنونی ابران می گوید




Saturday, September 27, 2003



پاییز که میشه معصوم ساکت میشه ... ..
خیلی وقته ما تو خونه اسم معصومه رو بدون اجازش بریدیم وبهش معصوم می گفتیم ....

سالهاپیش چنین روزهایی برگهای پاییزی بیشتر شتاب واسه ریزش داشت با آ ن وزش بادهای حزن آلودش و آن سکوت مرگ آورش

غروب همچین روزی معصوم از مادر پول میگیره تا بره نوون بخره ... کوکوسبزی رو اجاق تخته سیاه شد وحتی بوی سرخ شده اون دیگه محو شده بود و از معصوم خبری نبود ... شب مادر به کلانتری محل ، مقر سپاه پاسداران پرسجوی کرد معلوم شد که یه خونه حزب اللهی که کارش لو دادن جوانان بود با سه راهی توسط افراد ناشناس مورد حمله قرار گرفت به این خاطر همه کسانی که اون حوالی تردد میکردندغیراز افرادمسن رو دستگیر می کنند که معصوم ساده اندیش . مهربان هم جز دستگیرشدگان بود .. به مادر می گویند فردا دردادستانی همه چیز روشن می شود
مادر آن شب نخوابید ، دخترش با آن ذهنیات وافکار ساده اش اولین شبی است که در خانه نمی خوابد ، شب که او را صدا می زند تا طبق عادت همیشگی اول کمد لباسهایش را مرتب کند وبعد بخوابد.
دادستان با قدی کوتاه شکمی گنده که گواهی کمترین کارو تلاش را نشان می داد با آن چشمهای ریز و وموذیش از پشت عینک وقتی مادر خود را معرفی کرد کاسه خون شد وبا عصبانیت از کریدور درحین عبور به مادر گفت : دختر شما اعدامی است .. بیخود اینجا نایستید .. انگار گردی زمین تماما در دستش بود وبعد سریع وارد اطاق کارش شد.
مادر پاهایش سست شد همانجاروی پله های کریدور نشست ..
معصوم در چنین روزی وقتی پاییز تکرار غم راازشمارش قدم های جوانان که برای بازجویی یکی یکی به اطاق دادستانی می رفتند نشان میداد روانه زندان شد وتنها چیزی که تکرار میکرد . " میخواستم نون بخرم " بی پاسخی اش خشم آنان را برانگیخته بود .. معصوم ساده دل نمی دانست سیاست محل از اعرابش را در کجا می بایست جستجو کند وبه این خاطر اورا در تاریکی با چشمانی بسته به جاده دوردستی بردند که صدای ریگ وسنگ ریزهااززیر پوتین های سخاوت تنها اهنگ سکوت محض بود ..
صدای چند پاسداردر راهی نا معلوم شنیده میشد .. دستهای معصوم از پشت بسته شده بود .. پاسداری فرمان ایست می دهد ... وباز صداهایی دیگر ... " امشب حال می کنیم " صدای ژ3 وبعد دستور آماده باش...
معصوم وسط بیابون که باران اشکهایش تمامی گستردگی صورتش را خیس کرده بود با لرزش تمامی بدنش زیر لب می گفت" می خواستم نون بخرم " صدای پاسدار دیگری می اومد که می گفت " آماده باش .. برای شلیک .. وبعد شمارش اعداد 1 .... 2 ... 3 ... ناگهان صدای دیگر شمارش را قطع کردصدایی که چکمه هایش بروی سنگ ریزه ها اصلا شنیده نشد وبا صدای رسا وشمرده گفت " دستور آمده است فعلا دست نگهداریم " وبعد معصوم زیر باران اشک سوار ماشینی کردندو دوباره برگشت به سلول ...
فردای آن روز پاسداری معصوم را به زیرزمین می بردو در آن را نیمه باز میگذارد .. کوهی از لباس وکفش در اندازه های مختلف که بروی اغلب آنا ن قطرات خون ریخته شده بود .. به او می گویند اینجا کمی صبر کند اما کمی شد یک فردا .. معصوم تنها آن شب در زیرزمین سرد با موشهای بزرگ که صدایشان مونس تنهایی اش شده بودند همراه با رطوبت وبوی پاییزغم زده وبالشی از لباسهای خونی که صاحبان انان شاید ساعتی پیش زندگی داشتند سپری کرد ...
زیرزمین با درب گشاد پذیرایی معصوم بود ... فرداپاسداری که به عمد معصوم ساده مارا در آنجا نگاه داشته بود از معصوم وخدا طلب بخشش میکرد .. اورا به سلول بر می گردانند .. واکنش معصوم بی آنکه بداند در آن زیرزمین برگ ازادی اش شد .. بعد از 3 ماه او بدون نون به خانه آمد ... 15 کیلو از وزنش کاسته شد ..... حالا بعد از اون سالها پاییز که میشه معصوم ساکت میشه







Thursday, September 25, 2003



دارم تو پوست خودم از خوشحالی منفجر می شم
خوشحالم ... امشب رادیو بی بی سی بخش فارسی اعلام کرد.. امینه زن نیجریه ای که قرار بود فردا سنگسار بشه تبرئه شد و حکم در موردش لغو گردید...
وای چقدر خوشحالم .. انگار یه تیکه از بدن من قرار بود سنگباران بشه ... انگار من بودم که فردا درمیان هر اصابت سنگی قطره شیری ازپستان هایم آویزان میشد تا بیاد کودک گرسنه ننگ بشریت را بر روی گودال جهالت بنشانم و فراموشی آن را حتی اگر باد بخواهد به حسرتشان بگذارم........





Wednesday, September 24, 2003



درمشهد به گفته دارس قضایی آن شهر تنها از 50 زن دستگیرشده 45 نفر آنان به جرم آلودگی صوتی دستگیر شدند .. اقای دادرس توضیح ندادند که آلودگی صوتی به جه معنی می باشد ؟ ؟
حتما این زنان مثل من صداشون وقتی از حنجره شون بیرون میاد کمی کشدار بوده !!
منو بگو که از کودکی ( مادرزادی ) حنجره نازکی داشتم ودارم .. حرف که می زنم آخر جمله م خود به خود یک حالت ریتمی به خوش میگیره ... . نه که فکر کنید عشوه گری یا چیزه دیگه ای تو کاره ها .. !!!
می ترسم این بگیربه بندها از مشهد به اینجا سرایت کنه ویکی از همین روزا منو به همین جرم آلودگی محیطی نه .. نه .. منظورم آلودگی
صوتی دستگیر کنن .. عجایب خلقتی والا .. !!!!
به مادرم گفتم بهتره ازفردا که میرم خیابون یه دونه آلوچه سبز اگرهم گیر نیومد یه دونه گردو تو دهنم بچپونم تا اگر تو تاکسی یا تو مغازه خواستم حرف بزنم صوت به ظاهر طنازه گری ام تو هوا پخش نشه وکار دستم نده ... وگرنه به جرم جریحه دار شدن عفت عمومی باید 2 سال زندان و500 هزار ریال جریمه رو نوش جوون کنم ...






Sunday, September 21, 2003



به قبرسون که رسیدم با یه مشت اسامی غریب وتاریخی برخوردم .. رنگ باخته وافتاب زده ... با یه مشت عکسهای گردگرفته وپوسیده ...
ازخودم می پرسیدم چطور رد بشم که پا به شکم وسروصورت این همه آدم خواب آلود نزنم ... بو ی میت که می آومد یه فکرهایی از سرم گذر میکرد .. یکی نیست بگه آخه ادم حسابی از این هوای دم غروبی قبرستون اونم وقتی که شب میشه وآفتاب تو لاک خودش فرومیره چه انتظاردیگه ای میشه داشت ؟
کم کم به خودم میام وبه تختخواب سفارشی شده... پشت سرم که نیگاه میکنم چهارردیف قبر خالی می بینم .. یکی ازاونها رو به سفارش خودم که بوی رطوبت وتازگیش یه حالی میداد انتخاب کردم به خود گفتم بپرم تووش و وبرقصم وبخندم .. مثل صندوقچه آهنی مادربزرگ وتا دلم میخواد فحش بدم .. کفشا ولباسهامو در آوردم که شیرجه برم توش .. اما نه .. باید مواظب بود نبایستی اطمینون کرد .. اومدیم تو یه تیکه چاله جام نشد اونوقت چکار کنم ؟ لخت وپتی وبدون پول که نمیشه رفت شهر ..
یه نگاهی به دوروبرم میندازم ودلم رودرستی به دریا دادم وداخل قبر شدم ... چه تاریکه !!!! مگه تو قبرسون سیم کشی برق نداره ؟ آبم که نیست !! نمیدونم همسایه ها چطور مستراح میرن !! منو بگو فکر میکردم فقط دهاتهای دورافتاده و راه ها وجاده های مسافربری اینطورند.. خوب خدا رو شکر تو نمیری قبرسون امیدوارم کرد .. جای همه چیز هست .. اگه دلت نخواد تفس بکشی یه نبرویی بهت فشار میاره ، سوک سوکت میده تا ول بخوری و یادت بیاره که زنده ای .. دراز میکشم پشتم می سوزه .. حس می کنم داره باد میکنه .. دستمو که به پشتم می زنم میبینم سنگ نوک تیزی توگوشتم فرورفته .. خدای من آدم تو قبر هم نمی توونه اسوده بخوابه .. صدمرتبه شکر که توشهرمون تنها چیزی که ازما می خوان ومی تونیم داشته باشیم خوابه .. خواب ارزون تا دلت بخواد .. بعضی وقتها هم اگه دلت نخواد چشماتو روهم بزاری باتوم واست لا لایی میگه .. یکی نیست بپرسه پدرسوخته فلان شده وحق نشناس قبر دیگه واسه چیته ؟؟
اگه به کسی نگی ومسخرم نکنی به جون تو زیاد هم دلگیروپشیمون نیستم .. هرچه باشه اینجا دمای غروب بجای بوی گند آدمهای دغل باز بوی عطروگلاب میاد .. تازه شبای جمعه همونایی که ارزو میکردن راس راسی خاک تو سرت کنن حلوا برنجی ومیوه وهزار چیز دیگه واست میارن.. میدونی خاکش خوبه نرم ومرطوب .. تنها چیزی که هست دلم میخواد با خدا مکالمه کنم .. همون خدایی که میگن همسایه بغل دستی آدمه وهمه چیز رو کنترل میکنه .. آخه من عقده حرف زدن دارم .. حرف .. حرف.. حرف ..
اونجا که بودم تا لب تکون میدادی یه تذکر خشک وخالی میدادن .. اگه هم تکرار میشد مودبانه احضاریه میدادن وبعد هم یهو سراز تنت جدا میشد وانگار نه انگار تو ثبت واحوال شناسنامه ای به اسم تو خاک میخورد
حالا اینجا دیگه می تونم یه نفس راحت بکشم .. گمونم همسایه ها خوابن .. اما خوب باید باور کنم که دیوار بغلی موش داره .. موش گوش داره . موشهای قبرسون هم با موش های جاهای دیگه فرق داره ....





Friday, September 19, 2003



بزرگی گوید : اگر سجایای انسانی ثمره محیط است پس مجیط را باید انسانی کرد
راستی چطور می شود محیط را انسانی کرد ؟؟ محیطی سالم وسرشارازآرامش وامنیت ورفاه وآسایش ووو ... ؟؟؟؟؟؟؟
انسان در هر کشوری بنا بر مناسبات وشرایط وموقعیت اقتصادی و سیاسی تعریف می شود ودر کشور ما هم از نظر حکومت و قانون گذاران انسان تعریف دیگر دارد که در مقایسه با دیگر کشورهای دنیا بی نظیر است .. !! هر روز می توانید حقوق وارزش انسانیش را همچون کاغذ های مچاله شده باطله با رقص باد در خیابانهای کشور ببینید که با هر وزش گلوی ناتوانی را خفه می کند .
به ما یاد دادند پولی در هوا پرت کنیم تا صدقه شود ونان شب یک شب از شبهای گرسنه حریص باشد واگر او از زندگی سهم بیشتری را طلب کرد با پتک اطاعت قانعش کنیم ..
دنیای وارونه با انسان نما های وارونه



Monday, September 15, 2003



هفت بند
خسته شده بود .. درچهاردیواری راکدماندن وبه اندازه یک پنجره فکرکردن وباخود ، خود آزاردهنده ویک مشت خاطره های پوچ وتلخ کلنجاررفتن اوراواداشت تا جثه لاغرش کوله باررابدوش کشد وبه سفری بی بازگشت تن دهد
ساعت 3 بارنواخت .. بعدازظهر با بارانهای درشت وزمینهای قرمز ... سکون بی فایده بود .. حادثه بوی تازگی خودرا ازدست میداد *****************************************************************
در نیمه راه رفیق رادید .. دستی به شانه اش زدواورابه حرکت مهمان ، جنبش در وجودش دریا شد .. رفیق خندید وتمسخر به چشمان پرفروغش سپرد تا بماند وفراموش کند .. گفت : " توهم است وزودگذر " اما او فهمید رفیق رابدرستی نمی شناسد .. می خواست موهومات رابجان خرد .. می دانست پرده کشیده خواهد شد .. اززمانی که درخشش نورفانوس شبهای درازپرتفکرش بود .. اززمانی که اندیشه اش به رهایی وگریزازچهاردیواری اورا به شوق زیستن تشویق میکرد ..پنجره کوچک میشد وساعت حرکت رادرذهن به خاطر سپرد .. دیگر درخت بلند همسایه دیده نمی شد .. باید رفت
******************************************************************
راه پرازخاروخس بود .. تیغها در بدنش جاده را فرش خون کرد .. جسدی چند کنارگودال افتاده بود .. خطر .. خطر .. .. باید تعمق کرد .. حادثه ای درپیش است .. جان برای رها شدن ورسیدن به آزادی را ، ازمدتهای دور ارزان به حراج گذاشته بود .. باید رفت ..
صدای هجوم پرنده گان وشکفتن میله های قفس آزادی راتفهیم کرد ..
چشم نداشتند می دیدند .. بال نداشتند می پریدند .. خورشید درمیان لاله آسمان می خندید وسلاله تمام درختان به شکرانه این پیروزی بارورترمی شدند .. هوا ابری وچرکین نبود وسفره های شهر از بی چیزی نمی گریست .. شهر صدا میکرد پنج .. از بند پنج گذرکن وبه ما بپیوند
*****************************************************************
تشنه وگرسنه .. .. بادیه های مصنوعی گوشت راباورکرد واسکناسهای درشت 1000 رقمی را .. تجمل ازنردبان زمان بالا می رفت وبه من می گفت " از پنجره حذرکن وبرگرد ،.. گفت " برگشت بهترین تفاهم زندگی ست .. پرده راکنار نزن .. در شب آرام بخواب ، چهارشنبه روز میلاد وبرد توست .." فریاد زدم : نه .. نه .. ودیدم یک پایم بریده ودرخندقی افتاده ام ..
******************************************************************
پشت درخت ایستادم .. می خواستم تردیدبه حقیقت مبدل شود .. سکوت وحرکت .. دستی محکم به شانه ام خورد دیدم کسی مثل من بودو با لبهای گشوده مرا به مهمانی آفتاب وجنگل دعوت می کند و صداها آن صداهای غریب گلویم را تحریک می کند ..... واز آن بود که فریادم حجم همه شهر شد .. رفتن رفتن از چهار دیواری رسیدن به اوج خواستن هاست ، رهایی وبیداد است که پیغام را به باد می دهد و مثل یک پرنده و برشاخه های طویل جنگل می نشیند .... آسمان خورشید رادرآغوش کشید وقطره های درشت باران زمین را قرمز نکرد .. دیگر حدودی نبود ودیدن به اندازحجم یک نگاه ساده تفسیرنمی شد و ما .. بیاد آوردیم حماسه طلوع را .. حماسه شکفتن را





Sunday, September 14, 2003



تمپلت باز هم مارابازی می دهد نوشتم ودر یک لحظه همه آنها به باد هوا رفت



Wednesday, September 10, 2003



نباید خاموش بود .. همچون شعله ای که به خاکستر می نشیند .... چراغهای نئون دردی را دوا نمی کند زمانی که قلبت همچون دخمه ای سیاه حرکت را متوقف کرده است ... نباید نشست و برای پسران ودخترهایمان شیون کرد چه آنان با مرگ خود موجودیت دنیایی رابه ثبوت رساندند ، این آغاز حرکت است نه پایان.
می تواند برای تو مادر که همیشه می بینی وچهره غمگینت را در لابلای سجاده ات پوشانده ای تجربه تاریخ باشد وبرای تو پدر که همیشه با مهر مسئول بودن نان وآب را به خانه آورده ای ... هنوز از برخاستن سخنی نیست .. چه وقت بطرف انبار باروت براه بیافتیم ؟؟؟ قلبم می میرد وقلب جمعیت برای برخاستن ازرهائی اسارت به طپش می افتد .... نباید خاموش بود وقتی اصالت خودرادرمیان رنگها وتزویرها ازدست داده ایم .... دیگر شاهکارها نمی توانند کاری کنند ... این روح باورداشتن است که بدانیم کجا وبرای چه زندگی می کنیم ومتکلم وحده یک عمرزندگی ما چه کسی بوده است ... انسانها با هم توافق نکرده اند هنوز چشمهایشان را به این خیمه شب بازی های قاره ای خوش کرده اند درست زمانی که خاک زیرپایت رازیرورو می کنند تاوقیحانه در ایستگاه بلاتکلیفی با مشت های گره خورده پرتاب شوی ، نه پیش و نه پس .. تا بگوئی راه علاج ادامه زندگی ست .... زندگی هزاران انسانی که هرگزآفتاب را ندیدند .... خاموشی نه
من بارها حرکت ماشین هارا می بینم وازخود سوال می کنم این مردمان خوش باور چگونه ساده وموقر در حین بی خیالی از شب می گذرند گوئی که هیچ اتفاقی رخ نداده است ؟ .. آنها معتقدند که چشمهایشان ازگذرگاه روزنامه ها عبورکرده است وحادثه ای در کارنیست چه صادقانه همراه می شوندو باور می کنند !!! .. این شگرد قدرتهاست .. بازی باسادگیهاست صداقتهاست ودرخاتمه استثمارشونده ها .... نه نه خاموشی بس .. اکنون زمان توقف است وپرتاب مهملات بیگانه از سرزمین خود ... زمان زمان تفاهم است .. تفاهمی که بگوئیم سلاح ما اندیشه تشخیص ماست ، این آگاهی را من ، تو ، ما به جهان میدهیم








هیچکس تو خونه حرف نمی زد .. هرکس خودش روبه یه چیزی مشغول کرده بود تاناراحتی وترسشون رو بتونن پنهون کنن .. ساعت 5 بار نواخت وپدرکلید به درب انداخت ووارد حیاط شد .. مجتبی با شنیدن صدای درب با عجله خودش روپشت درخت کنار که وسط حیاط بود قایم کرد

سکوت تو خونه شلوغ عادی نبود وپدر این رو خوب می فهمید .. در حالیکه مشغول لباس عوض کردن بود خیره به چشمهای مادر منتظره شنیدن خبر ایستاده بود .. صورت جلسه .. نه نه صورت اتفاق رو باید همین الان می گفت وگرنه پدر بیشتر عصبانی میشد ..
مادر با لحنی آروم ونرم من من کنان گفت : قالی رو که هفته پیش قسطی خریدیم بر اثرسهل انگاری مجتبی به انداره یه جای اطو سوخته شده ... وبعد برااینکه قضیه رو بتوونه به خوبی فیصله بده وآمپر پدر هم پایین بیاره ادامه داد : کاری که شده میتونیم اون تیکه رو روتوش کنیم اصلا هم معلوم نمیشه ... پدر دیگه نگذاشت مادر ادامه بده یهو آتیش گرفت با خشم وعصبانیت فریاد زد کجاست ؟؟ کجاست این پدرسوخته ..؟؟
بعد هم با عجله از اطاق بیرون اومد ویه راست بطرف درخت کنار پناهگاه مجتبی که یه دستش از پشت معلوم بود رفت و محکم اورو گرفت وبا خودش بطرف آشپزخوونه کشووند .. .

مجتبی منتظره یه معجزه بود .. می خواست وسط ابرا تو آسمون خودش رو قایم کنه که نشد .. می خواست زمین خمیازه بکشه وتو دهنش سر بخوره اما نشد .. می خواست حتی همین درخت کنار جثه کوچیکش را بلند کنه و بالا ببره اونقدر بالا تا پدر نتونه حتی با نردبون خودش رو بهش برسوونه اما باز نشد ...
پدر شعله گاز رو روشن کردوبا سیخ کباب دست مجتبی رو سوزوند .. مجتبی گریه میکرد فریاد میزد اما پدر نمشنید اما دیوارهای حیاط فریادش رو میشنیدن .. مادر جرعت پا در میونی نداشت وبدون قدرت مثل مجتبی منتظر یه فرجی بود که نرسید ...پدر تا علامت عبرت رو رودست مجتبی نگذاشت ول نکرد انگار کبریتی در قلبش شعله ورشده بودوخیال خاموشی هم نداشت ... با صدای جزجز پوست وگوشت کباب شده پدر دست مجتبی رو ول کردواز آشپزخونه بیرون اومد وزیرلب لا الله الا الله رو با خودش تاتوی اطاق دنبال میکرد ..

پدراون شب باکسی حرفی نزد . ساعتش رو کوک کرد وبدون شام خوابید... فردای اون روز مجتبی در خیاط منزل با خواهرهاو برادرها تیکه بازی میکرد ودست سوخته باندپیجی شده رو هی بالا وپایین می برد وبه همراه تیکه سنگ تو هوا می پرید ..

پدر امروز مثل دیروز وروزهای قبل از آن هم ساعت 5 عصر به خانه آمد .. خانه شلوغ بود وبچه ها ازسروکول هم بالا می رفتند ، پدر چند ساعتی با بچه ها بود ودوباره بعد از شام ساعت رو کوک کرد وبالای سرش گذاشت وخوابید ...
ساعت 6 صبح زنگ کارخونه بصدا درمیاد وپدر به کارخونه میره





Sunday, September 07, 2003



نسل خواب
مادر گفت : شب بود که بدنیا آمدی ... باران تمام خانه های گلی را خراب کرده بود وصدای غرش آسمان چهره مارا ترسانده بود ... پنجره هابستیم رابطه هارا قطع کردیم تا تو بدنیا آمدی ... با تولدم برای مادر همه چیز تکمیل شد .. اسبابهای های فرسوده ووصله شده خانه ظهورم را تبریک گفتند وبرایم از زیباییهای زندگی .. از جشنهای مستی آور شبانه سخن گقتند ...
باور نمی کردم این چنین صریح جای هر یک از اسبابهای خانه را در ذهنم به خاطربسپارم ... ماهیت خودرادر یافتم ومیان هلهله وشادیهای حیرت آور خود را گم کردم ودرذهن فضای خانه را خالی دیدم ، آنقدر خالی که جسم سردوبیروحم نیاز به یک بخاری کوچک داشت ...
براستی چگونه می شود عمر 15 بهار را توجیه کرد ؟؟ در اطاقی لخت وبدون زمان با پنجره های بسته ودرهای قفل شده چگونه می توان هستی خودرا به ثبوت رساند وبرای فردا کاری کرد ؟؟
مادرهمه چیزهای خوب وقشنگ رادرچهار دیواری محدود کرده بود ... پدر وقتی به سفر رفت مدال افتخارش را به قبرستان عالم هدیه داد ونامش رادرتاریخ ثبت کرد ، نامی که با مداد کم رنگ نهایت اوجش بود واکنون از نظرگاه محو شده است ...
تاریخ اگر بازمان جلورود گذشته را خواهد کشت ...و من دانستم باید کاری کرد ونسل خوا ب ر ا ازبین برد ... چگونه می شود زمان را دستبند زد وحرکت عقربه های ساعت را متوقف کرد ؟ چگونه می شود به زمین که با چرخشش آدمی را هزار هزارباربرزمین می کوبد فرمان ایست داد ؟؟
هنگامی که واسطه هاازبین می روند ورابطه ها بوجود می آیند باید پنجره را باز کرد وخیابان را دید .. باید قفلها را شکست ودر اجتماع گم شد .. من با انهدام نسل خواب زندگی را باور کردم زیرا تلخی را باورداشتم






بدبخت آن است که با خورشید بیگانه است ، روز را نمی بیند ودر شب وسیاهی زندگی می کند .. دلم می خواهد با خورشید باشم ودر حرارت آن بسوزم و آب شوم





چگونه می توانیم در قلبهایمان دادگاهی تشکیل دهیم وانسانهای ضعیف را با حکم رای خود محکوم به اعدام کنیم در حالیکه خود در دریایی از گناه غرق هستیم





گویا دولت در مورد این طرح سهمیه بندی جنسی فعلا عقب نشست . . هر چه قدر خواسته ها ومطالبات منسجم ترو شفاف تر و روشن تر باشد عقب راندن آنان آسان تر خواهد بود



Saturday, September 06, 2003



یکی از دلایلی که ظاهرا منجر به سهمیه بندی جنسی از طرف وزارت بهداشت ودرمان آموزش پزشکی گرده این است که دختران به نسبت پسران دانشجو از رفتن به مناطق دور ومحروم ابا دارند ... باید گفت حتی اگر این گفته صحت داشته باشد نباید موقعیت جنسی آنان باعث شود تا سنگ اندازی بزرگی بر مطالبات وضروریات جامعه ایجاد گردد و زنان ما به خاطر موقعیت و ساخت جامعه از حق ادامه تحصیل در مرحله کارشناسی ارشد محروم گردند .... وقتی خود حکومت ما بنایش را در اساس بر جداسازی زن ومرد پایه گذاری کرده است طبیعی ست در مناطقی که از همه لحاظ محروم و عقب مانده نگاه داشته شده اند و حقیقتا فاقد هر گونه امنیت ، قانون واسایش رفاه می باشد اعزام دانشجو زن به این مناطق بازی با آتش محسوب می گردد و نه تنها دختران بلکه حتی پسران دانشجو جرعت رفتن به این مناطق را به خود راه نمی دهند ... دولت بجای آنکه جلو هرج ومرج و بی قانونی را بگیردو امنیت اجتماعی را تضمین کند زنان ما را از شانس پیشرفت
وارتقاء به دانش سلب می کند نیاز جامعه ماجدا سازی سهمیه بندی جنسی نیست بلکه ایجاد فضایی مناسب وانسانی برای همه شهروندان است تا استعداد وخلاقیت های خود رادر هر زمینه ای در شرایط مساوی وبرابر بتوانند به ازمایش بگذارند
حکومت که ازتاریخ پیدایش خود ، زنان را با زور سر نیزه در کیسه انداخته و جواب کسانی که سر از کیسه بیرون می آورند با توهین وشلاق وزندان پاسخ می دهد و هر کجا هم مردان به دفاع از زنان لب به اعتراض گشودند بی غیرت ونامرد نامیده شدند وآنان را با تحریک به نام حفظ ناموس بر علیه زنان شوراند چه انتظاری می توان داشت ؟؟!!!! ....24سال است که این جیره بندی جنسی مانع بزرگی بر سر راه پیشرفت در همه زمینه ها برای زنان گردیده است که خلاصی از آن تنها وتنها با دگرگونی بنیادی امکان پذیر می باشد




Wednesday, September 03, 2003



دلم به حال خودم می سوزد
واین لحظه تکرارزفاجعه
که مرا می کشاند به سیاهی
دلم برای این روشنی کاذب
این سبزی بی رنگ گل در گلدان
این قاب بیروح آویخته به دیوار
دلم به حال خودم می سوزد

***************

صدای بوق ماشین
صدای همهمه انسانها
صدای مرگ آخرین فطره آب
خشک شدن گلوی گل شمعدانی
صدای آخرین نفس یک زنده
زنده ای که توی حیاط باغچه
شکل مرادارد
درشب آیه های مرگ را می خواند
از همه بالا تر
وقتی خوبها را در زمان می شمارم
وقتی به اوج هستی می رسم
وقتی برای خاطر یک ترفیع جزیی
برای حس خوشبختی بزرگ می شوم
وآ ینه نشان می دهد ذلت را
دلم به حال خودم بیشتر می سوزد

****************
صدای شب
این شب خسته
مرا دور می کند ززندگی
به خود می آیم
به فردا
این فردای سه شنبه خاکستری
که عاطفه را
در لحظه نیاز از من می گیرد
من که در گهواره زمان بدنیا آمدم
دیدم نفرت در چهره انسانها چگونه جان می گیرد
دیدم محبت چگونه زیرآتش روزهای جهنمی کور میشود

***********************

انگار اشک آن پیرزن تنها کنار خیابان اشک من بود
انگار فریاد آن آزادیخواه در گوش کران فریاد من بود
انگار این من بودم که می خواستم بگویم آتش بس
انگار این تو بودی
که آیه های قران را با حقیقت در هم آمیختی
ومرا بردی به دورها
انگار این من بودم
که همچون نفرت یک کودک
با آتش مسلسل مهربانی را می کشت
انگار خیال یک قهرمان بود
که می خواست قهرمان زاییده شود

زمان من بود
هنگامی که زیبایی زیر گامهای مضطرب مردم
پژ مرده میشد
زمان من بود
آن لجام گسیختگی ها ، پراکندگی عشق ها ، الفتها
زمان من بود
آن شلیک ها آن خون ها آن مرگ ها

***********************
صبح که می اید
آفتاب طلوع می کند
صدا بلند میشود
وماشین های شهر با بوق های مسخره
زندگی را رنگ می زند
زندگی که دلش برای کسی نمی سوزد
ومی ماند در تیک تاک هر ساعت
ومن .. من که هیچ هستم
دلم به حال خودم می سوزد ....







ای غربت همیشه بهار
پاییز را در من بکش
که دردی روی آینه حقیقت
مرا به اوج سیاهی می کشاند
که پریدگی دور می کند مرا
ازگیاهان ساده سبز بارورشده
پاییز را ای سلاله بزرگ نجابت
در من بکش
که پیر شدم در فصول بی تو ماندن





در باران وقت تقدس نیست ... باید پنجره روی به جنگل باز شود تا تو جمعیت شوی .... وسعت تنهایی را هجی کن وببین که چگونه مصیبت در پوست موریانه کرده است ... باز کن پنجره را که فردا ازروزنه شیشه ای درخشان است ... فردا که شکل مرادارد خانه را جنگل می بیند ... راه من آنجاست نزدیک ترین راه به بیداری ، به هوشیاری ، به اندیشه های سالم ودور از توهم ... خواب هوس بیهوده بیدار شو ، بیدار شو .. ابرا اگربگریند دیگر باران تقدس نمی شود وقلبها دیگر ازباد وطوفان نمی هراسند...
قلب مشتعل من شوق نفس کشیدن را برای رفاقت شاخه های انبوه تجدید می کند ... با من بیا تا جمعیت شویم .. ما هرگز از ابر نمی هراسیم ای جنگل .........



Tuesday, September 02, 2003



عشق را پاره پاره کردند من همه آنها را وصله کردم میان زمین وآسمان تا تورا ببینیم.. تو که در قبرستان بر خلاف تمایل ات خوابید ه ای







روزی بود ، نه شبی ... بادخشک وگرم ، گردوخاک کرد ، زندان محله هم گردوخاک کرد....
صدای پچ پچ خانواده ها بالای پشت بامها رعایت سکوت بودوحرمتی که همه به یکدیگر می گذاشتند...

چنین شبی بود که اوهمچون دیگران برای مهارکردن گرما بساط خواب را بالا گسترد . نمای آدمها وآرامششان تصویریک پارک بزرگ را می نمود که آنها را درخود جای داده است تا استراحتی کنند وبه عمق دریا به خواب روند ...
چنین شبی بود که او هم درازکش طبق عادت همیشگی روبه آسمان ، اول ستاره ها را ورچین میکرد وپرنورترین آن رابرای تاریک ترین خانه ها سوا میکرد....
اوبادیدن درخشش ستارگان نوررابه مهمانی تاریکی دعوت میکرد وبه این دل خوش بود تا کم کم خوابش برد....

چنین شبی ، پلک هایش رابروی هم ندوخته بود که صدای الله اکبر سکوت محله رابا همه آدمهای خواب آلودش شکست ، با فریاد هر الله اکبری صدای شلیک گلوله مسلسل از 5B4 حیاط زندان شنیده می شد ودوباره سکوت .....
سکوتی که مثل لحظه خواب محله نبود
سکوتی که برای آن گلوله خورده مثل وداع همیشگی صبحی بود که مادرش درگوشش امیدداده بود که این بار با سند خانه می آید و جانت را می خرد با ده ها سند خانه ..
سکوت شکست وصدای مسلسل ده هابار تکرار شد تا آخرین نفس زندگی دیگر بالا نیآمد ، اما باد خشک بوی خون را به اینجا آورد .
باد خشک بوی خون ودودوباروت را اینجا آورد ، محله درسکوتی ازترس ووحشت برخود می لرزیدند ومی دانستند فاجعه در شرف تکوین است ...

فردای آن شب که سیاهی اش برای هر انسانی آرزوی بی نصیبی ست ، مادر با سند خانه دردست روانه زندان شد ، بروی درب بزرگ آبی رنگ زندان یک جمله به چشم می خورد تااطلاع ثانوی تعطیل است
محله زودترازمادر خبر ازمرگ فرزند داشت ، آن شب که بادخشک بوی خون وباروت را با خود برسرپشت بامها آورد وزندگی دست وپامی زد درحیاط زندان با هرفریاد الله اکبر 59B .... چنین شبی پس ازآن سالها نمی رود ازیاد حتی اگر گذشته را بخواهند آسان ورق زنند تا به چشم محو گردد ، برای مادران ، برای او ، برای محله و همه و همه فراموشی آن تنها با پایان زندگی آنها آسان می شود .......


¶ 1:20 PM



This page is powered by Blogger. 

Isn't yours?