<$BlogRSDUrl$>

 
Sunday, August 31, 2003



دیروز وقتی در آینه نگاه میکردم مادرم رادیدم که می گفت دخترم حساس است واین سه کلمه را آنقدر تکرارکرد که دستم اینه را به زمین انداخت .... آخ .. چرا من تصویر جوانی کسی رادارم که به اندازه دنیا بی فکر واندیشه ست ... اغلب فکر می کنم روزی از شکم درختی که توی باغ خانمان آبستن است بدنیا می آیم ... شاید به این خاطراست که وقتی سبزی درختان را کوچک می بینم خودرابه همه آنها نزدیک وآشنا احساس می کنم ... دیروز رقتی چراغ اطاقم سوخت وباد از پنجره نیمه باز به اطاق آمد کسی رادیدم که می آید تا مرا به سرزمین تفاهم ببرد ... آما مادرم پنجره را بست وبه باد نهیب زد.
دیشب تا اخرین قدرت حرف زدم حرفهایی که حتی مادرزحمت ادراک آنهارابه خود نداده بود.. او نمی داند ونمی خواهد بفهمد که من قلبی مهربان دارم .. قلبی که به اندازه یک عشق باشکوه ست .. قلبی که می تواندخیلی آسان دانه های محبت را بردل آنهایی که مرا می فهمند ومی شناسند بپاشد ...
شب هنگام وقتی صدای دلخراش مادر درروزازیاد میرود خاطراتم زنده می شوند وطول اطاق را اندازه می گیرند وبه حالم گریه می کنند...
من ازپنجره وازجانب درختان به مهمانی خواهم رفت وزیرپوست شب نجابت را خواهم دید... زیرپوست شب زندگی را خواهم دید ودختران وپسران خوشبختی را که درزمین کودکی شان ببازی مشغولند...
باران بارید باران بارید ومادردرشب خندید ودرختان که می دانستند چه می گویم وچه می خواهم با چشمی انتظار به خاک نشستند به خیالی که بنشینم ومثل همه دخترهای جوان با نخی درسوزن همه چیزها را به گذشته های خیلی دوربسپارم ...
آه .. چه اشتباهی !!! آنجا زمانی که هوایش گلویم را می فشرد وکسی نبود که برایم حرف بزند من با درخت که مادرم بود می خوابیدم وآهنگ برگهایش رابه بازی می گرفتم ورگه های باد رامسخره می کردم..جالا وقتی نگاهم به پنجره می افتد مرده ام را زیردرخت باران خورده ای می بینم که مرا صدا می کند... دلبستگی وتفاهم رازجاودانگی ما بود... باد پیغام مرا به تمام درختان عالم خواهد رسانید وتو پیغام مرا به تمام درختان عالم نیز برسان... تو پیغام مرا به همه انسانهای ساده وپاک برسان که دلبستگی وتفاهم براستی راز جاودانگی ماست ......






دستهایم باز گوی یک شب سرد است
که در انزوای خیابان
جغدی تنها با تمامی شوم در حرکت است
دستهایم شب راباورنمی کند
ومی بیند حرکت افق را
باکوچکترین غفلت یک کودک از مرزبدنامی
وسیاهی جغدزخمی با خطوط مشخص مرگ

*******************
لحظه ناباوری راببین
که همه چیزرابه بازی می گیرد
گویی ورق بازی
در آخرین مرزموجودیتش
گورخودرابه خنده مهمان می کند
ودرآخرین سکوت شب
همه چیز بانوری تمییز می شود
واسکلت زشت شهر
صورتش سیراب می گردد
ومن در آن لحظه پوچ
انسانی خواهم ساخت
انسانی که نمرده است
ودرانتظارانعام نسیت
وباغرور برسنگفرش شهر
می نویسم نامم را
وباغرور هزارهزاربار در خیابانی سرد
فریاد خواهم زد
من کشف کردم
من کشف کردم
مثلث دو خطی را
وخطوط بی نقطه ای را
که زندگی هدایت می کند
که زندگی نشان میدهد
*******************




Friday, August 29, 2003



در حاشیه انتخابات فرمایشی مجلس هفتم
دو نظریه از طرف معتقدان بایکوت سیاسی رژیم در انتخابات ...
....پای صندوق ها ی رای می رویم وبا حضور سیاسی خود حرکت اعتراضی خود را ازطریق انداختن برگه های سفید در صندو ق رای به بی اعتمادی و بی لیاقتی کل رژیم می دهیم
پای صندوق های رای نخواهیم رفت و بکل تحریم می کنیم ، در خانه هایمان می نشینیم تا حکومت نتواند نهایت بهره سیاسی از طریق تبلیغات وبه بهانه استقبال بی نظیر مردم در انظار عمومی و مجامع بین المللی را کسب نماید .. خیابانها و شهر ها را خلوت می کنیم تا انعکاس بی رونق بودن بساط انتخابات جز رسوایی چیزی در بر نداشته باشد ، از خانه بیرون نمی اییم تا انتخابات آنقدر سرد شود که دست اندرکاران آن از لرزش سرما به خود بلرزند ونتوانند با هیچ جامه ای خود را گرم نگاه دارند
می شنوی ؟؟؟ صدای گریه دیکتاتورها به زودی آرامش شهر خواهد بود




Thursday, August 28, 2003



طرح

وقتی از حاشیه کوچه ی ما
خبر مرگ هزار هزار کبوتر بگوش رسید
ابر گریست
وکاسه های پر آب لکه های خون را شست






آه .... که تلمبه قلبم مرا وسوسه می اندازد ... چقدر دلم هوای عصیان کرده است .... چقدر دلم می خواهد دریچه ها را بشکنم و پژ مردگی ام را به آسمان ، باد ، آفتاب وخاک هدیه دهم ... جان من جان رخوتناک انسان حقیری است که با کوچکترین لغزش زیرپا سقوط می کند وزندگیش را به سرزمین دیگر می برد .. ومن نیک پنداشتم که باید خود رابه اندازه محیط گول زد ...و من نیک دانستم که باید دلم را به تصویر بعضی چیزها که روی دیوار می کشم خوش کنم ... وآنقدر که دلم می خواهد به زمین وزمان فحش دهم .... ...





در خیابان قدم می زنم
ماشینی بوق می زند ، راننده غرق هایش را پاک می کند و خسته به من می نگرد
دوستی برایم دست تکان می دهد
سلام روی لبهایم گم می شود ...

پدر در چایی که می خورد
خودش را غرق کرده است و می گوید
عشق برای تو قباحت دارد
و من باز تنها تر از همیشه با بهت نگاه
به این همه بیهودگی فحش میدهم

به اطاقم می روم با نم های شرجی که تمامی پنجره را پوشانده است چیز های نا مفهمومی می نویسم
وباز همه چیز به رنگ اولش باز می گردد

از گرما وشرجی
صدای بوق ماشین
دوستی های کاذب وکسل کننده
آرام آرام گذر می کنم و به جنگل تنهایی خود میروم
آنجا شبنم های نمناک
خواب علفهای سبز خاطرم را پریشان می کنند
ومن به اکراه سایه پدر را از آن سو می بینم
که با فریادش جنگل را می ترساند و می گوید
زندگی تو مال من است واراده تمام کارهایت دست من...

همه خاطرات را کنار می گذارم
پدر را با جنگل تنها می گذارم و با فراموشی از همه چیز وهمه کس
به قلب مهربانت که تنهاییم را پیمانه کرده است دل می بندم
پدر را در جایی گم می کنم ومهربانی را با توقسمت می کنم ومی گویم زندگی مال من است زندگی مال من است ...



Monday, August 25, 2003



نگاه پنجره
درزاویه بی نهایت زندگی جسم من تفاله ای بیش نیست ... بوی نفرت ، بوی پوسیدگی ، بوی مستی ، بوی خون تا زه می آید ... تصویرمرد ه وزنده یک آدم برصفحه پنجره ودیواراطاق فردا را کسل کرده است ... شب که می آید در سیاهی اطاق آدمی فکر می کند .. آدمی که خیلی دلش می خواهد بنشیند به زاویه ای تا تمسخری وخنده ای بگوشش نرسد ... بنشیند باامید های بیشمارش و به لحظه ها مومن باشد به خنده ها .. به شادیها که خیلی زود گذر می کند ...
بوی کهنگی ، بوی شقایق های باغچه را می کشد و پنجره کسی را که با کسی نیست بزرگ می کند ... هرشب یکنفرمی آید ومی گوید آن غریبه ای که به دار آویخته شده شکل پیری توست .. تو سالها مرده ای ... سالها ست با این گلهای مصنوعی خوش بودی ... نگاه کن نگاه کن وببین چگونه رگهای آبی زیر پوست تو متورم شده است ؟ چگونه امید زیر فشار روزها ناچیز می شود ... یک روز وقتی امتداد مهربان آفتاب به انتها رسید وباغچه مرد واسکلت شقایق ها تنها ماند آرزو با همه وسعتش در جسم وروحت حلول کرد به چیزی که فکر می کنی یک پنجره است ... پنجره ای که بتوانی دنیا را در آن ببینی .. دنیا را با آن طبیعت وحشی اش .. با آن دلهای نا آرام وگرسنه اش ... با آن چشمهای آبستن گریه اش .. زخمها را خواهی دید وتو زخم خود را از یاد خواهی برد.. تازه بدنیا می ایی ودر هوایی که بوی حقیقت دارد می گویی . . درد من درد دنیاست ودنیا مال من است ... دنیا مال همه آدمهایی ست که واقع بین فکر می کنند به جلو می ایند .. می جنگند و مردانه می میرند




Thursday, August 21, 2003



خورشید پشت تپه
باغ با خورشید اونطرف تپه بود .. هرروز با بوی عطر سبزه ها جاده رو طی می کردم وخودم رو به سختی به تپه بلندی که پر از بوته های خاردار بود می رسوندم وباغ رو تماشا می کردم ..دورتادورش حصاربود وتاچشم کارمی کرددرختهای پرباروسربه فلک کشیده ... با دیدن اونا وسوسه می شدم ... دلم می خواست تا آخرین دم نفس بکشم .. بوی تازه میوه های سیب توشکمم ظهر می شد ... مثل یه بچه که ازپشت ویترین چیزای قشنگ می بینه ودلش میخواد آه می کشیدم وگریه می کردم .. ساعتها فریاد بابا ، فقر وبی چیزی خونه رو ، با حصیر سنگفرش اون ومگسهای بالدارش رو ازیاد می بردم ... سیر که می شدم بایه تیکه سنگ بالا پایین می رفتم وبابازی کردن خودمو تا خونه مشغول میکردم ... بابا زندگیش یه بیل بودوبا یه کلنگ وهمیشه هم با شلوار گلی وکثیف که بوی پهن میداد به خونه می اومد... نمی دونم چراخورشید مامثه خورشید اونطرف دشت نبود... به تیکه زمین درختهای خشکیده ومریض بار می اورد ... بابا هر چه می کاشت زرد می شد واطرافش رو پشه می گرفت... منم در عالم بچگی با خوشحالی تصویر بابا رو می کشیدم که زندگی رو گروگذاشته ویه باغ بزرگ با درختهای پرسیب خریده ... هرروز عصربا سه چرخه وسبد های پراز میوه به شهر می روم وبا غرور به مردم میگم محصول ماست محصول ماست ... باغ اونطرف تپه واسم یه قصه بود .. هرروز بالای تپه وقتی خورشید تو چشم نور می انداخت یه فکرایی ازسرم می گذشت ... حس می کردم بالای درخت نشستم ودارم واسه یه نفر که اون پایین آب دهنش آویزون شده سیب پرتاب می کنم... حس می کردم از آسمون بجای بارون سیب می باره وزمین مثه گل بوته های رنگارنگ ویه تابلو نقاشی شده واسه من خود حقیقته ... وقتی زیرنوربخواب می رفتم هیچی یادم نمی اومد اما وقتی خورشید ناپدید می شد وسرکله ماه پیدا می شد تازه می فهمیدم هرچه بود خواب بود خیال بود ... به خونه که می اومدم یه راست می رفتم روی زمینهای خشک بابا وزیردرخت ساعتها گریه می کردم وقتی هم چشمم رو باز می کردم یه برگ کوچیک سبز روروشاخه میدیدم وبه خودم می گفتم ... ای کاش همه اشکهای دنیا مال من بود اونوفت به درخت جون میدادم زندگی میدادم .. یه روز که بی طاقت شدم و از خورشید اونور تپه هم ناامید شدم به خودم گفتم ... مگه دنیا چند تا خورشید داره ؟؟ واسه رسیدن هیچوقت دیر نیست .. حالا باید همه چیزای خوب وانحصار شده پشت ویترین مال من باشه ... اگه مجبور شدم شیشه رو واسه یه لحظه با سنگ وچوب می شکنم وواسه یه لحظه آرزو می خرم ... خیلی صبر کردم ... می خواستم خودمو گول بزنم ... قانع کنم که به چیزای دست نیافتنی فکرنکنم ... دمای صبح مثه همیشه بالای تپه به آخرین درخت واولین درخت مقابل نگاه کردم ... تو ذهنم واسه سیب بزرگ یه دایره کشیدم ورفتم تا به باغ رسیدم ... هرقدمی که جلو می رفتم وبه قدمهام که اضافه میشد لای دندونام سیب نخورده رومزه مزه می کردم ... از دیوار وحصار خاردار با دستهای خراشیده وخونی خودم رو بالا کشیدم ... اون بالا دنیا رو دیدم ... دنیازیر دستم کوچیک بود ... اون بالا وقتی خونه کوچیک رو دیدم از خودم متنفر شدم که چطور وچگونه پاییز وزمستون رو تحمل میکنم ... تمام این مدت منتظر یه صبحی بودم که آفتابش آدمو تا افق دوردست تو رو می برد... بوی عطر گیجم کرد .. درخت سیب از مدتها که افتابش آدمو تاافق دوردست می بره نیگاه منو دزدیده بود وحالا دستم واسه چیدن می لرزه ... از درختهای بلند پایین اومدم .. ذوق می کردم بالای تپه .. معیادگاه همیشگی من با یه سیب قرمز واشتیاقی که واسه گزیدن بود ... دندونم رو تو گوشت سیب فرو کردم که یه هو دوسه تا کرم ریز از توش سر بیرون اورد وشروع کردن به رقصیدن ... به خودم گفتم .. ببین چقدر حقیرشدی که این جونورهای ریز وموذی هم ترا به مسخره می گیرند ؟ آرزو واسه تو یه سیب قرمز وخوشبو بود باظاهری کاملا آراسته ... برو این را نیز به خورشید بی نور پشت تپه نیز بگو ......








بخشنامه محرمانه داخلی به وزارت اطلاعات ودستگاه قضایی ونهاد های موازی با آن
شکنجه وعلی الخصوص تجاوز جنسی به زیبا کاظمی خبرنگار کانادایی ایرانی الاصل درسهایی به وزارت اطلاعات داده است که لازم است از تجربه آن استفاده گردد .
از این به بعد هنگام تجاوز جنسی به قصد اعتراف به جاسوسی حتما دست وپای زندانی را محکم به تخت ببندید تا بر اثر تقلا ومقاومت سر زندانی از هر گونه آسیبی مصون بماند ومنجر به ضربه مغزی نگردد وگرنه اسلام در خطر جدی قرار خواهد گرفت




Tuesday, August 19, 2003



هزار بار می گویم هزار بار هزار بار
گر چه دوستان مرا کشتند اما افکارشان امروز انفجار حکومت است





من به امروز اعتماد دارم وبه فرداد وهزار آینده که در مقابل چشمهایم می گذرند
یک روز وقتی خورشید بر بام خانه طلوع کرد وگلهای شمعدانی غنچه داد پیامم را به آیندگان خواهند رساند
وبه مردم آنسوی زمین که می گریستند و لبهایشان را با دندانهای شرم می فشردند خواهند گفت سفره شهر خالی نخواهد بود ودیگر از بی چیزی گریه نخواهد کرد





این مردمان که غریبانه به خود می نگرند چگونه با شتاب مسیر خیابان را بی صبرانه می گذرانند ؟؟!!
آنان قبل ار اینکه بمیرند خود را در گور می خوابانند ..
روز بی صداست ومن دلم می خواهد مردمان با قیافه های پریده رنگشان خوشبختی را باور کنند
سبزی را که می روید رشد می کند و می میرد .........

**********************************
من فکر می کنم
من احساس می کنم
در بدترین شرایط زمان می توان
گفت با یقین این سان
در زاویه شوره زار زندگی سبزه وسبزینه می روید از باغ ...




Sunday, August 17, 2003



شیمیدان تا تاریخ فلسفه اسلامی
قبل از انقلاب شیمی بعد از انقلاب تاریخ فلسفه اسلامی را در مدت 4 سال که عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی بود توانست همزمان با تصفیه وبازسازی دانشگاها و اخراج وشکنجه وزندان واعدام دانشجویان بهترین جایگزین دروس تدریسی دانشگاها گرداند آن زمان کار و بار دکتر سروش همانند امروز نبود نه کتابهایش زیر ممیزی بودند و نه توسط افراد حزب اللهی مورد حمله قرار می گرفتند خودش هم آنقدر لیبرال بود که در مقابل روحانیونی که معتقد بودند چپ های افراطی نفوذ زیادی در علوم اجتماعی دارند وبرای اجتماع خطر محسوب می شوند سکوت کند ، البته اکنون که اوضاع بر وفق مرادش نیست می گوید با همکارانش در این زمینه بحث خودمانی داشته است که جلو اندیشه علمی را نمی توان گرفت. .. گردان گردان جوان به سلاخ خانه می رفت وایشان مشغول تالیف کتابهایش بود ..و تا وقتی که مشغول پژوهش ها یش در زمینه اسلام شناسی بود شکنجه دانشجو وحقارت او برایش امری عادی می نمود .. اسمش بود گذار ازمرحله توفنده انقلابی .... امروز که سخنرانی هایش توسط دوستان دیروز و دشمنان امروزش برهم زده می شود بیاد آورده است که براستی آزادی چیز خوبی است






قبل از انقلاب رژیم شاه هر گونه فریاد معترض در خیابان را انکار میکرد ادعا میکرد نوار در خیابان پخش می کنند تا به اسم صدای اعتراض ملت خودشان را غالب کنند ........ اکنون این رژیم هر گونه اعتراض را باور نمی دارد .. به یک باره جوانان سو سول می شوند .. در شناسنامه هایشان مهر خود فروخته و بچه ساواکی می خورند ... با کوچکترین فریاد اعتراضی نیروهای سرکوب که تعداد آنان از تعداد کل معترضین ضریب به 10 می باشد در خیابان ها سان می بینند ..... آنان هر چه بیشتر وگسترده تر خود را نمایش دهند بی شک معترضان مصرتر بر خواسته هایشان پای می فشارند.... تا دیر نشده است به مردم بپیوندید ....






گر چه دوستان مرا کشتند اما افکارشان امروز انفجار حکومت است






وصیه نامه جمشید سپهوند
با سلام و عميقترين آرزوها برای بهروزی، برای شما پدر، مادر و همسر، برادران عزيز، خواهر بسيار گراميم مريم.
با عميقترين آرزوها برای بهروزی شما

عزيزان من اکنون که در واپسين لحظات حيات خود قرار گرفته‌ام، قلبم سرشار از مهر و محبت شماست و برای شما و همه اقوام و عزيزان و انسان‌های شرافتمند می‌طپد. پدر بسيار گرامی، شايد فکر کنی که اين فرزندت از زحمات و عواطف بی‌دريغ شما غافل بوده است. امّا زندگی به بهترين شکل ممکن خلاف آن را نشان داده است. من هميشه بهروزی، و شادکامی شما را آرزو کرده‌ام و اکنون نيز جز اين آرزوئی ندارم. مادر عزيزتر از جانم، تو‌ای دريای بيکران مهر و محبت و‌ای چشمه زلال انسانی، افتخار می‌کنم که چون تو مادری داشته‌ام و در دامان پُرعطوفتت بزرگ شده‌ام. از شما تمنا دارم صبر و متانت خود را چون گذشته حفظ کنيد و با تمام وجود برای تربيت‌کردن مريم عزيزم همت گماريد که اين از جمله آرزوهای من است.
و اما همسر مهربانم، ايران من: ايران عزيز، جانان من، من قلب خود يکبار برای هميشه بتو تقديم نمودم. همسر خوبم تو بيش از هرکسی با من و زندگی من آشنا بوده‌ای و به کُنه احساسات و عواطف من واقف بوده‌ای که بهترين و صميمانه‌ترين آرزوهايم سعادت تواست.
عزيز من، اگرچه مدت کوتاهی با هم زندگی کرديم اما سال‌های سال تو آشنای ديرينه من بوده‌ای، اکنون اگر چه اين سطور را بعنوان آخرين گفتگو با محبوب خود بيان می‌کنم امّا تو بايد بدانی که زندگی جريان دارد و هيچگاه متوقف نخواهد شد. سعی کن حتماً تشکيل خانواده بدهی و نام اولين فرزند خود را جمشيد بنهی. يار هميشگی مادرم باش و سعی کن اندوه و روزگاران را بر او تعديل دهی. مادر گرامی و همه اهل خانواده را بجای من سلام برسان اگر چه در زندگی هيچ چيزی نداشته‌ام، امّا هر آنچه هست متعلق به همسرم می‌باشد
63/6/31 جمشید سپهوند



Saturday, August 16, 2003



از مدتها انتظار همچین روزی رو داشتم .. با شکوه ترین ومفصل ترین مراسم عروسی فامیل امروز برگذار میشه ..
تو عروسی خیلی کسان رو می بینی که باید ببینی .. شو لباس ، ارایش صورت ، که ماهرانه توسط حرفه ای ها انجام میشه وووو...
امروز صبح که از خواب پا شدم تو تب می سوختم تو این گرما بدنم تنوره داغ شده بود ، سوختم واصلا هم دوست نداشتم بابام سوختنم رو ببینه اونوقت دیگه برای نرفتن من به عروسی بهانه خوبی داشت ... باید کاری کرد پا شدم اولین کاری که کردم صورتم رو دو سه بار با آب سرد شستم ، تو فلاکس چای دو سه تا لیمو ترش (عمانی) انداختم و تا می توونستم چای خوردم .. باز صورتم رو آبی زدم وزیر لب مرتب تکرار می کردم من چیزیم نیست نه من چیزیم نیست ... نه فکر کنی هذیون میگفتم ها... ،،، خلاصه تا عصری کارم این شده بود ... دهنم کمی تلخ بود اون هم از شوق عروسی زورکی شیرینش کردم .... بلاخره عروسی رفتم واز تب و اینجور حرفها هم خبری نبود .. انگیزه واسه روحیه شاد حسابی خوبم کرد .. اگه بدونی چقدر خوش گذشت .. کلی هم رقصیدم .. کاشکی همه روزمون عروسی بود




Friday, August 15, 2003



جوان دانشجویی در یکی از زیرزمین های مسجدی در تهران توسط افراد همیشه شناخته شده حزب اللهی به ضرب کشت کتک خورد و هدف نایل شد و دم به دم جان سپرد
رفسنجانی رییس تشخیص مصلحت نظام به مناسبت هفته جهانی مسجد خطاب به مسئولان خواهان گسترش ساخت مسجد گردید




Thursday, August 14, 2003



دوچرخه
عاشق دوچرخه سواری بودم ، یواشکی بدون اجازه برادرم چرخش رو برمی داشتم وتو تاریکی شب می رفتم سواری .. چه کیفی داشت .. محله ما شلوغ نبود ، آرام وساکت . یک خیابان بزرگ اصلی محله مارا با منطقه دیگر شهر جدا میکرد ، آنطرف خیابان شلوغ
اگر بر حسب اتفاق از اون محل عبور میکردی براحتی صدای تلویزیون ورادیو یا دعوا ها ی همسایه ها را می توانستی بشنوی یا مثلا جنگ دو تا پسربچه بر سر یک قارچ خربزه .. اما محله ما خیلی سوت وکور بود ،در تاریکی شب در هیابان وباغ های منازل جز صدای جیر جیرک و قورباغه صدای دیگری شنیده نمی شد ، خانه هایی با باغچه های دراز وباریک که بین درب باغ ودرب خانه فاصله دراز بود ، واسه من حسنش این بود که جون میداد واسه یواشکی چرخ سواری کردن .. اوایل یادگیری رو میگذروندم وپاهام بدون اینکه خودم متوجه بشم سیاه وکبود شده بود .. یه روز که می خواستم شلوار عوض کنم وقتی روبرو آینه لخت شدم از خودم وحشت کردم انگار زیر مشت ولگد بادمجون شدم ، درد نداشتم شاید هم داشتم ولی من حسی نمی کردم .. ذوق دوچرخه سواری ترس از عواقب بعد از آن را برام آسون کرده بود .. مادرم کمی غرولند میکرد وبعد همه چیز تموم میشد .. جون حالا دیگه میتونستم رکاب بزنم وای چه لذتی داشت !! وفتی بادی به صورتم میخورد موهام مثل موج با حرکت خنک باد می رقصیدند وبه عقب افشونده می شدند .. یک شب به مادرم گفتم دم درب باغ بنشیند تا من یک چرخی بزنم ، با بودن مادرم احساس امنیت میکردم .. سواری من یه عیبی داشت ، چون تازه کار بودم واول کار حتما می بایست کسی چرخ را محکم بگیره تا بتونم سوار بشم بعد دیگه بقیه اش با خودم ، سرعتی می رفتم بیا وببین تازه یه دستی هم واسه مادرم تکون میدادم
یه روز یه پسر که قدش وسنش از من بلند تر وبزرگ تر بود ویک چپیه عربی هم دور گردنش انداخته بود با چرخش افتاد دنبالم .. واسه اینکه جرخش به جرخ من نخوره از چرخ اومدم پایین ، هول شدم پسر مزاحم سر خیابون منتظر من بود ، ای وای... چه کسی رو پیدا کنم تا چرخم رو بگبره وسوار شم ؟ راستی اگه مزاحم این رو بفهمه چی میشه ؟ با عجله چرخ بدست داخل باغ خونه ای شدم ، درب میله ای تقریبا 60 سانتی داشت ، با خودم گفتم میرم واز صاحب خونه کمک میخوام ، دیدم مزاحم نزدیک باغ شد ودرحالیکه فاصله او با من یک حصار درب بود مرتب فحش میداد وحرفهای نا مربوطی میزد و می خواست داخل باغ بشه که من رفتم زنگ خونه رو زدم یک بار دو بار سه بار ای وای ..... کسی خونه نبود اگه مزاحم بفهمه کارم زار میشه ، سنگی بلند کردم تا بطرفش پرت کنم اما پسر با صدای بلند می گفت بزن بزن بزن بزن ... گفتم الان میگم عموی گردن کلفتم بیاد حسابت رو بده ... عمو در کار نبود وپسر هم کور وهم کر شده بود ... یهو دیدم پسر به تیم نگاهی به ته خیابان کرد وبا چرخش کمی عقب نشست ، حتما عابری رو دیده،من هم از فرصت استفاده کردم وخودم رو به بیرون باغ رسوندم ودیدم یه رهگذری ، فرشته نجات من از خیابون داره رد میشه ، با عجله جلو رفتم وگفتم آقا میشه این چرخ منو بگیرد تا من سوار بشم ؟ بعد هم با کمی خجالت ادامه دادم ، چرخ سواری تازه یاد گرفتم آقا ... رکاب زدم و پا به فرار گذاشتم
نفس نفس به خونه رسیدم ، مادرم دیگه دم درب باغ نبود ، ضربان قلبم به شدت می زد ، کمی ایستادم تا رو فرم بیام بعد رفتم داخل خونه ... ماجرای اون روز رو واسه خونه تعریف نکردم چه اگه می گفتم دیگه چرخ سواری کردن رو می بایستی تو خواب می دیدم حالا دیگه یه چرخ سوار قهاری شدم






شنیدی الله کرم رو می خواستند ترور کنن ؟؟؟؟
اینها دیگه ترور کم آوردند چسبیدن به کرم .
نه میگن می خواد کاندید انتخابات دوره هفتم مجلس بشه
تازه گروه های رینگویی مثل الله کرمی در حال نقشه کشیدن برای ته مانده های این طرفداران اصلاحات هستند
اینها ها همه بازی بر سر قدرته قدرتی که مردم هیچ سهمی از آن را ندارند
الان دیگه دو نیرو درحال جدال با یکدیگر هستند مردم و ضد مردم
حالا تو حدس بزن که پیروزی اینجا با کیست ؟؟




Sunday, August 10, 2003



محسن رضایی دبیر مجمع : مجمع تشخیص مصلحت مخالف آزادی نیست
مردم : ولی ما مخالف آزادی مجمع تشخیص مصلحت هستیم

|



نمردیم وبلاخره در جهان مقام اول را صاحب شدیم
سالانه 150 تا 180 هزار ایرانی برای همیشه ترک وطن می کنند این باعث بسی مسرت وخوشحالی ا ست که کشور عزیز ما ایران در بین 98 کشور بدتراز خودمان مقام اول را نایل گردید این هم برای آن عد ه ای که همیشه سعی دارند ایران اسلامی ما را سیاه نمایی کنند






مشکل مسکن حل شد
از این به بعد کلیه شالیزارها ومناطق ومزارع کشاورزی تبدیل به آپارتمان می شود ، این منصفانه نیست عده قلیلی خانه ها وویلاهایی به گستردگی شهر مالک باشند واکثریت مردم بی خانمان ، مشکل کشاورزی را هم با همت باند مافیایی موتلفه و تجارت آزاد بیش از حد و حصرآنان حل خواهد شد طبیعت زیبا وفضای سبز هم وعد ه اش در آخرت انشالله .....




Saturday, August 09, 2003



می توانستم درهر کوچه برزن
ندای آزادی سردهم
گرچه اب نبود
گرچه نان نبود آزادی که بود
می توانستم روی اسفالت خیابان شعار ارتش خلقی .... برپاگردد را
بی محابا بنویسم
گرچه خانه نبود
گرچه درهوای شرجی پرتحرک
خیره به دودسیگارپدر
شب راگرسنه دلخوش به آزادی به صبح میرساندم
اما لیک می دانستم چشمهایی درجریان ست که با یک اشاره ویران می کنند
آتش شورفهمیدن مارا
می دانستم گوشهایی در حالت استراق سمع همچون گذشته
جوخه اعدام رابرای نارضایتی همسایه آماده می سازند
وبه آتش می کشند
ماشین فولکس واگن زیرقسط کارگرروزنامه فروش را
وباتهدید وارعاب بیرون می اندازند معلم دلسوزومهربان بچه ها را
حادثه درشرف تکوین بود
آزادی در چشمها ، گوشها ، زبانها بیگانه ......
نگاه پرمعنی مردی مضطرب به ساعت یک دقیقه ... یک ثانیه ..
فقط یک دقیقه به آزادی
بی حرکت بی حرکت
فرمان شلیک








چقدر دلم می خواهد دریچه هارابشکنم وپژمردگی ام را به آسمان ، باد ، آفتاب وخاک هدیه دهم. جان من جان رخوتناک انسان حقیری ست که با کوچکترین لغزش زیرپای سقوط می کند وزندگیش را به سرزمین دیگر می برد .. ومن نیک پنداشتم که باید خودرابه
اندازه محیط گول زد ومن نیک دانستم که باید دلم را به تصویر بعضی چیزهایی را که به دیوار می کشم خوش کنم وآنقدر که دلم بخواهد وتا که می توانم به زمین وزمان فحش دهم






Thursday, August 07, 2003



یکروز تحریم یک روز تحریم یک روز تحریم یک روز تحریم یک روزتحریم




Wednesday, August 06, 2003



گفت : گرمای 45 درجه بوی تن نیم پخته آدم رو تو هوای لعنتی پخش کرده ، تابستون که میشه یادمون میاد که جهنم هم هست بابا
آب اشامیدنی لبتری 200 تومان می خریم ، اب لوله اطمینانی نداره ، بوی لجن وماهی مرده میل استفاده از اون روازت میگیره ... روزی که از خوونه بیرون نمی یایم اخلاق سگی نداریم که اون هم روزهای جمعه هست .. هی .. مشکل ما نون وآب ست و مشکل شما انوری ها حق آزادی واسه همجنس بازها و ازاین جور چیزها
گفت : خوش به حال شما که می توونید تو خیابون داد بزنید واسه حق اتحادیه یا همچنین چیزی واسه همجنس گریان .. ما شمارو نمی فهمیم ، وشما هم مارو نمی فهمید ، بهتره برید تو همون کارنوالهاشون لیسیدن دو تا مرد رو تماشا کنید وتو وب لوگتون از ازادی حرف بزنید





Tuesday, August 05, 2003



البته من خودم ذاتا میانه خوبی با خشونت ندارم ولی بعضی وقتها این گفته برتولد برشت من رو گاهی به تعمق وامیداره

اگر برای فردایت امیدی دردل میپروری تبررابدست گیر وتیزش کن
آیات مبتذل ودوذکلک های مشکوک بکار نمی آید از وعظ تو خالی چه حاصل ؟؟
بنگر تبر معجزه می کند





Monday, August 04, 2003



گفت : وقتی چشمی رهایی را بخواد ببینه نمی توونم جلوی اون روبگیرم آنوقت مثل یک جلاد مامور میشم وتمام عواطف خود م رو میکشم
گفت : چرا هنگامیکه حق رومیخوای رهایی ازهمه چیزوهمه کس درنظرت بزرگتر میشه وکسی که باتو هم چندان فاصله ای هم نداره برات بازو نشون میده ؟
گفت : وقتی رهایی منو خلاصی ببخشه چرا حذرکنم ؟ می توونم ازپنجره ، ازجنگل ، ازپرنده حرف بزنم ، حرف رو باید گفت . می توونم به فردای پرازپنجره فکرکنم وقتی تاصبح خواب برچشمام نمی آد وشادی وپیروزی جوون وروحم رو چنگ می زنه چرا مردد بمونم وچرا ازبرادری وبرابری چیزی نگم از خودم می پرسم تا کی این دریا میخواد سر تعظیم بر ساحل فرو بزاره ورهایی فریاد گم لحظه های سخت باشه
.. اگر ما رو آواز بده ما آبی آبی میشیم وانوقت دیگه نوبت ماست تا اون رو آواز بدیم وهمه روآبی دریا کنیم






Sunday, August 03, 2003



اصلاحات مدل لاک پشتی رو به جلو می رود. طرفداران انقلا ب ودگرگونی بنیادی بدانند که راه آنان بیراهه رفتن است
انقلاب برای مردمی که معنای دمکراسی را بدرستی نمی دانند وعادت آن را ندارند همچون نوزاد تازه بدنیا آمده را می ماند که ما اصرار راه رفتن او را داریم
حالا چه ؟؟؟؟ بنشینیم تمرین دمکراسی را در مناظره و اختلاف میان قاضی مرتضوی و محسن آرمین را تماشا کنیم ؟ حزکت به موقع مجلس را در تصویب الحاق ایران به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان را مشاهده کنیم ؟؟؟ یا تصویب قانون منع شکنجه را !!!! درست زمانی که خبرنگار زن در زندان بر اثر شکنجه کشته شد . این است معنای اصلاح پذیری این رژیم ؟؟؟
یعنی همین که شاهد اعتراض نمایندگان دوم خردادیمان از حقیقت جو تا امان پور و کدیور و غیره از وزیر اطلاعات باشیم . سناریوی که بارها بی نتیجه تکرار شد
قانونی کار کنیم . در پس هر استیضا منتظر جواب بمانیم
از تکرار این خیمه شب بازی ها خسته نشویم . توروشنی وتاریکی شیشه بریده وختجر وچاقو را آرام آرام از کمر جوان معترض در بیاوریم و خوشحال وسر مست که اصلاحات لاک پشتی داریم . پرونده سبک مظلومان را تحویل نمایندگان سرتا پا توهم جهت رسیدگی بدهیم وهر بار شاهد سنگین شدن جرم آنان توسط ظالملن شناخته شده باشیم و باز هم دم نزنیم تا از قانون تخطی نکرده باشیم . به ما می گویید این ها نشانه های بارز اصلاحات است
راننده تاکسی می نالد
فرش فروش می نالد
مرد بیکار می نالد
معلم می نالد
کارگر می نالد
زن خانه دار می نالد وباز شما از اصلاحات گام به گام دم میزنید
اصلاحاتی که مشروط است
از همه چیز وهرچیز دل تنگت بگو اما از حکومت چیزی نگو






Saturday, August 02, 2003



از صفر شروع خواهم کرد . از صبح خمارآلود وبیمار ، صبحی که آدمی را در بطن زمان می کشدوبه روالی مشخص ومعین سالهای دراز در جدول زندگی سیاه شده است ومهر خورده است .
جامی از شراب ، بوسه ای ازیار ، عربده سحرگاهی ، حرفهای دل خوشکنک روزانه همه دریک برگ ، دریک سطل مچاله می شود ومن بدون هیچ ادعایی و خواهشی می خواهم قشرزرد وپریده رنگ زندگی ام را که درلابلای رنگهای سبز وخرم احاطه شده است ببینم
جدول هنوز ناتمام است ومن مثل یک بادبادک دراین هوای بوالهوس وعاشق معلق مانده ام
مثل مامور مالیات عوضی برنامه را طوری تنظیم می کنم که بتوانم دراین صبح هر قیافه ای را خندان ببینم
قیافه آن پیرزن مفلوک را که گوشه خیابان خزیده
راستی چرا من قبل ازآنکه به صفربرسم اورا ندیده بودم ؟ من حتی خیابان پرلجن را که بوی عفنش سراسر مسیرم را پرکرده است ندیده بودم
دریک خط مستفیم ثابت هرروز صبح با مصرف ادکلن خوشبو تعاونی ، لباس قرمز ، کفش براق مشکی به اداره می روم وباصدای بلند می گویم حق با شماست ، حق با شماست
امروز کمی ازدیروز بهتر است
وهرچه پیش تر می روم حقیرتر ازدیروز جدول زندگی را نگاه می کنم وبه خود می گویم : باید همه قراردادهارا کنارگذاشت وبرای فردا و پرشدن همه خانه های سفید جدول کاری کرد اما ... اما.. چگونه می توانم برای این صبح پکر وبرای این موجود بدبخت کاری انجام دهم.
می خواهم تازه بدنیا بیایم ودرد رادرون سینه حس کنم وزیر چهره دلسوز ومهربان همسایه نفرت را ببینم
ازصفرهم می شود جواب پیچیده زندگی را پیدا کرد ، راهی دراز درپیش است این را به صبح بیمار نیز بگو





من از مرگ می ترسم ، زیرا زندگی را حتی بیشتر از بستنی دوست دارم
به مادر گفتم پیش از آنکه فکرکنم اتفاق می افتد
به مادر گفتم مرگ لخت است ممکن است شارت دهد
مادرخندید وگفت : مگربرق است ؟ به پدرگفتم : مرگ مهمان ناخوانده هرخانه ای ست ، پدرخندید وگفت : درب خانه من بسته است.

وحالا پدر مرده است ومادر عزادار
ومن مرگ را دروست دارم
من مرگ را بیشترازبستنی دوست دارم



Friday, August 01, 2003



بیاد آنانی که در زندانها با ادای یک کلمه فقط یک کلمه جان خود را ازدست دادند





نمی توانم برایت شعر بگویم
زیرا زمینی را اباد
دلی را سیر
دشتی راسرسبز ندیدم
ظهورسردت
همه سنگفرش خیابان را
پرخون کرد
وخون جاری شددرشهرها وآبادی ها
غبارکینه نشست درحیاط خانه ها
وخواهر عروسی نکرد
وبرادر فرزند ندید
نه نمی توانم برایت شعر بگویم
زیرا وجودت با آن تحفه در سرما
ارمغان خودت یاد



This page is powered by Blogger. 

Isn't yours?