<$BlogRSDUrl$>

 
Friday, January 31, 2003



پس لرزه كولاك بهمن
بهار نبود
ترانه ‘‘ هوادلپذير شدگل ازخاك بردميد‘‘ بود
كه ماراكشاند به جاده ابهام ،،،،،،،،



Thursday, January 30, 2003



مدير كل تربيت بدني دختران وزارت آموزش وپرورش طرحي تحقيقي درموردسنجش رشدوقامت دانش آموزان دختر انجام داده است و به اين نتيجه رسيده است دختران 17 ساله ايراني ازلحاظ استقامت عمومي بدن به اندازه دختران 9 ساله هستند. ناخوداگاه مرا بيادزهرا انداخت كه از 11 سالگي كه سينه هايش به اندازه فندق بزرگ شده بود خميده راه مي رفت تا شايد در انظارپدروبرادرش كمتر جلب نظركند، تغييرات فيزيولوژيكي در زهرا بار خجالت داشت .هنوز هم كه 16 سالش ست اين احساس رابا خودش دارد ، البته قوزبند استفاده نمي كند چون پولش راندارد بخرد ،امثال زهراها بسيارند.، اما سوال اين است ايا تنها عامل فقرفرهنگي درخانوادهاست كه اين خميدگي ونرم شدن استخوانها وشل شدن ماهيچه ها را سبب است يا عوامل ديگري همچون نارسائي هاي اقتصادي ، پروتئين ، كمبود ويتامينها ي ريزودرشت كه به اذعان خود مسئولان 35 % جمعيت زيرخط فقر هستند هم مي تواند عامل ديگري باشد؟
درست است كه فقرفرهنگي يكي از عوامل بازدارنده رشد سالم جوانان است اما اين تنها منتسب به خانواده نيست. روانشناسي واخلاق جنسي ، بحث و گفتگو درمورد آن ازطريق وسائل ارتباط جمعي و نقش دولت در ايجاد يك فرهنگ پويا و فضاي شاد وسالم بدون تفكيك پذيري جنسيت انسانها زمينه را براي نسل پرجوش و پرتحرك جوان ما مهيا مي كند . ديگر آنكه تا زماني كه سيستم اقتصادي برمبناي ‘‘ او كه از اول داشته و اوني كه از اول نداشته ‘‘ مي باشدومهرطبقاتي بر روي پيشاني انسانها اينچنين حكاكي ميشود و ثروت به صورت عادلانه بين ملت تقسيم نميگردد ما اين نارسائي ها را در همه زمينه ها شاهديم . جامعه بيمار ، بخصوص جوانان بجاي شكوفائي ، خلاقيت ، نشا ط و تحرك ، خمود وايزوله ميشوند و زهراها منتظر ميشوند تا درسشان تمام بشود و شوهر كنندو خرج سنگين خانه را كمتر ، در اين صورت هم ديگر به سالن ورزشي احتياجي نيست .



Wednesday, January 29, 2003



ما دو غريبه ايم كه دريك راه مشترك قدم برميداريم
گوئي سالهاست آشنائيم
وبا اين آشنائي ست
كه خوشبختي رابراي هم قسمت كرده ايم



Tuesday, January 28, 2003



شعمها را روشن كن
مردم زدست تاريكي
چندين سال است نوري نمي تابد در خانه اي
وسرنبش خياباني نمي رويد سبزه اي - بيشه اي
چندين سال است
درصورت فرسوده كوچه
عروسي نمي بينم تا شرمساري غصه خنده را طلب كند
شمعها را روشن كن
مردم زدست تاريكي
---------------------------------------



Monday, January 27, 2003



گرچه فيلم ’’ بماني’’ رانديدم،اماديدم فراوان رنج ومصيبت دختران وزناني كه در منجلاب بي قانوني دست وپا مي زنند ، شكايت را نزدحاكم مي برندكه دريك اتفاق ساده مي تواندپدريابرادرش باشد واگرازهردو بي نصيب بوداقوام وفاميل اين پست غيرت و سنت را به رسم وآيين تحويل مي گيرند. حكم صادر مي شود ونانجيب وبرده حرف نشنو كه تصادفا زن هم هست بدست عدالت كور كشته مي شودويااينكه خودش رابراي خلاصي ازاين همه تبعيض به عدم مي سپارد.
قانون راه گشاهي ست براي مردسالاران ، وزن موجود ضعيف كه درسرايش داستانها وقصيده ها سرودند ، آموخته است درصفي بايستد كه جنسيتش اورا معرفي مي كند واز حدوددش قصور نكند واگر ناشنوائي برگزيد مرگ را مستقبل شود.
فيلم مستند ‘‘ ‍بماني ‘‘ داستان واقعي ست كه چشم وگوش دولتمردان راباز نخواهدكرد تازماني كه قانون اجتمائي وسياسي به نفع انسانيت سواي جنسيت و نژاد تغيير نكند، اين نوع تراژديها را مثل هميشه شاهديم كه حقيقتا قلب هرانساني آزاديخواه را بدرد مي آورد...........



Sunday, January 26, 2003



{ ادامــــــــــــــــــــــه داستـــــــــــان ن


يكي ازآنها كه حس كردمن كوتاه آمده ام واوبه مقصد خودهمانا ترساندن من رسيده است ادامه داد ،حتما وقتي شكمت بزرگ شدميخواهي با اين وضع درخيابان ظاهرشوي ، طوري حرف ميزدكه انگاريكي ازبستگانم است وسالها هم ديگررامي شناسيم. صداي ديگري راشنيدم كه حالت واسطه گررابازي ميكردگفت : ايندفعه مي توانيم اوراببخشيم يه شرط آنكه بااين وضع درخيابان ظاهرنشود. مردي كه صدايش ازآنطرف ميز ميآمدمتحكمانه گفت: به شرط ضمانت تراآزاد ميكنيم ودرحاليكه باورقه كاغذي روي دستم ميزدادامه داد، بگيروبعدبراي يك لحظه چشمبندم رابازكردند تا بتوانم ورقه راامضاء كنم درحاليكه سرم رادورتادوراطاق چرخاندم تاببينم دركجا هستم مردي كه روبروي من بود با تشرگفت : فقط روبروي كاغذنگاه كن وباانگشت سبابه اش ورقه كاغذ وجائي راكه مي بايست امضاء ميكردم نشانم داد، مردي باريشهاي بلندوقدكوتاه روبروي خودديدم ، مردي كه صدايش باقيافه اش براستي همخواني داشت. امضاء كردم بيآنكه بدانم چه كارخلافي انجام دادم، آنها گفتندوبايدمي شد، تعهددادم كه ديگربااين وضع فجييع بقول آنها بيرون ازخانه نروم . بلافاصله مردي كه پشت سرم بودچشمبندرادوباره بروي چشمهايم بست ودرحاليكه اسلحه رامحكم گرفتم تابروي زمين نيفتم مراسوارماشين كردند وهمراه باعده ديگردرحاليكه يكي يكي چشمهايمان راباز مي كردنددريكي ازخيابانهاي خلوت مركزشهر پياده كردند .
بااين تعهدبودكه پریدخت تامدتها ازترس وشكنجه وتكرار حادثه ازخانه بيرون نمي آمد . چندروراول پس از واقعه ترس والتهاب باعث ازدست دادن روحيه اش شده بودومدتي طول كشيدتابه فرم اوليه خودش درآمد، بدون چادرازخانه بيرون نمي رفت وهميشه ترس ازاينكه اوراتعقيب كنند ورفتاراورا زيرنظربگيرند تيكه پارچه سياه هميشه همراه اوبود ، درواقع سندآزادي اوبود، مرزي بودبين پاكي ونجاست ، معصوميت وگناه ، آنرا كساني تعيين ميكردندكه براحتي حرمت وشان انساني رالگدمال ميكردند ، كساني كه لباس واسلحه شان بجاي انديشه وشعورشان آنها راتعريف ميداد... نوشين كه دوران بارداري را ميگذرانيد تصميم گرفت تازمان وضع حمل درمنزل پدري بماند وازتجربه مادرم دراين اموراستفاده لازم راببرد. متاسفانه اضطراب ودلهره تنظيم فشارخون اوراگاهي به هم مي زدوباعث ميشدتاهردوهفته يك باربه جاي ماهي يك بارنزددكترخودبرود ، هميشه ميگفت احساس مسكنم سايه اي درتعقيب دارم وبااين وضعيت ترس بودكه اوازنظرروحي روزبه روزتحليل مي رفت .
آن شب راخوب به خاطردارم . شبي كه تمام لباسهاي نوزادش راماهرانه درسبدبزرگ تاكرده بودوبانوارقرمزدورتادور سبدراآذين بندي كرده بود، لباسهائي كه بادست خودش آنها رادوخته بودوروي بعضي ازآنهابااسم نانا گلدوزي شده بود،انگارمي دانست بچه اي كه درشكم دارددختري ست، دختري كه عجولانه ميخواست دنياي بيرون رانظاره كند ، دنيائي كه نمي دانست براي تماشاي آن به چه هزينه اي مي بايست تن دهد .
پریدخت وقتي مطمئن شدكه وسائل بچه رارديف كرده است وهمه چيزكامل وتكميل است باآنكه كمي سرددرد داشت ترجيح دادكمي پيش من بنشيندوازگذشته ها حرف بزنيم ، آن شب من به ديدارآمده بودم ودرحياط خانه پدري نشسته بوديم و مدتهاباهم گپ زديم تا اينكه ناگهان با احساس خستگي ترجيح دادبه اطاق برودوكمي درازبكشدمن كه نگران شدم به دنبال اورفتم ودرزيرنوركافي متوجه شدم كه رنك وروي پريده اي داردو بااينكه يك ماه ديگر به وضع حمل مانده بود همگي ترسيده بوديم كه مبادا دوباره فشارخونش بالا رفته است، ازاين روبه اتقاق مادرم اورابراي اطمينان بيشتربه بيمارستان برديم . دربيمارستان دكترسريع دستوربستري شدن دادتا بهتر بشود فشارخون اورازيرنظروكنترل داشت. اوكه سرددرد داشت بادكترشوخي ميكردوميگفت : چه به موقع دكتر !! انگارميدانستم كه به اينجا مي آيم تمام وسائل بچه ام راآماده كردم وكاري ناتمام ندارم ودكتردرجوا ب گفت: خوب اين نشان مي دهد مادرزرنگي هستي ، افسوس كه نمي دانست اين آخرين ديدارماازاوبودوآخرين كلام ازاو،،،،،، نوشين بالبخندي درلب به خواب رفت ، خوابي كه هرگزبيداري نداشت.، خداحافظي نداشت، پيغامي نداشت، تنها چيزي كه ازاوباقي مانده بود بچه اي بوددرشكم كه قلبش با آخرين ضربان قلب پریدخت حياط داشت ، نوشين مرده بود، ازنظرپزشكي تمام كرده بود، فشارخون بالا اورابه كما برده بود، واگرقلبي بوداين قلب بچه بود،،،،،،،.
باورنكردني بود، مگرانسان راحت به دنيا مي آيد كه براحتي ازدنيابرود بي آنكه چيزي بگويد،،، مادرم بيمارستان را زيرسرش خراب كرد اما نوشين نيامد، من كه شوكه شده بودم وسرم رابه شيشه اطاق پذيرش كوبيدم بازنوشين نيامد، عصبانيت ما ازهمه چيزوهمه كس به همراه فريادهاي مااورا بازبيدار نكرد، ناسزاهاي ما به زمين وزمان وهرآنچه كه هست هم اورا بيدارنكرد. شايد او درآن لحظه آخرباآن لبخندوبدن سردش وآن موهاي صاف كة بروي شانه هايش آويزان بود مي خواست بگويد ديگرنيازي نيست كه بترسد، سايه اي نيست كه اورا تعقيب كند . اورا تحقيركند وآنچه راكه اومي خواهد انجام بدهد.
براستي كه زندگي دورتسلسل خودرا طي مي كند. نسلي ميآيدونسلي مهدوم،، ليك واي برما كه اين دوره حياط دوره حقارت انسانها و بي ارزش نمودن آنهاست. وقت آن نرسيده است كه اين دنياي وارونه را خراب كرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



Saturday, January 25, 2003



٭ اگر خدايي است درقلب است
اگرقلب است انسان است
اگرانسان است زندگي است
اگرزندگي است اعدام نيست


»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»


رقص مرگ
پائيزسال حزن آلود61
ميدان بوعلي همدان
انبوه نگاه
حاج بازاربريشت بام مغازه اي نشسته
مشغول شكستن پسته
وبا هردانه پسته يك لعنت درهواپرتاب


زن با كودكي بيماردرآغوش
آدرس دكتراطفال را ميجويد
رهگذران اطراف ميدان بيمارند
كودك در آغوش مادربيماراست
ومادرفراموش ميكند دليل آمدنش را



صداي حاكم شرح مي پيچددرهوا
وبعد،،به اندازه سرعت طپش يك قلب
جوان با جرثقال آويزشد
كفش سفيددرپايش
توانش رادرميدان ورزشي صدا ميزد
وشلوارچوب كبريتي سبزرنگش
درپائيزحزن آلود
يك سوءتفاهم ساده دررنگ بود


يك طپش زندگي آويخته شدبه دار
زن گريه ميكند
و رهگذران اندوه احساسشان رادرسينه قفل
وادرار جاري شدبرسكوي آهنين اعدام
ونقش مي بندد با آن سايه اي ،طرحي
كه ميگويد آهم راقرني با خودداريد



جوان مي لرزد، دست و پا ميزندبراي يك نفس گران
وبعد بي حركت ازاين همه تلا ش عبث
صداي الله اكبربا باد سرد، برگ زردعجين ميشود
سكه هاي روي زمين اما حكايتي ديگر دارد
سفورمحله فردا نان خانه دارد گرچه خنده ندارد


ميدان بوعلي
رقص مرگ را ثبت ميكند
وسكوت ، ترس ، رهگذران را ميكشاند به خانه
وزن فراموش ميكند تب كودكش را
حاكم شهرفرياد ميزند
بگيريد مشركان را ، كوچكترين حركت را
وميدان خالي ميشود
با جا پا يي از شرم براي انسان


زن سوار تاكسي ميشود
وجوان كه همچون پاندول ساعت آويزان
در پاييززرد بيمار
با وزش باد وحشي
ميچرخد به راست به چپ


زندگي تمام ميشود، از آن لحظه از آن دم ،،،،،،،،،،





٭ ديدي چي شد چطورشد؟
داستان شروع نشده تموم شد
تا اومديم سلام كنيم عرض ادب كنيم
تازه هاروآشنا كنيم
كلاغه اومد قارقار خبرآورد باربار
غيرخودي77 زودي اومد توبازار، توكوچه لاله زار
قانون اومد تو بورس روز
بزرگترها ميفروختن به نرخ روز
داستان خودي غيرخودي سوژه باب شد
قهرمانان رنگي و سياه سفيد پيش فروش شد
گفتگوي تمدن از بي تمدون آغازشد
مردم سالاري دنگي ادبيات شهرماشد
متمديان ازميان سفاكان انتخاب شد
كلاغه اومدقارقار، خبرآوردباربار
شهرما قبل ازاينكه سيل بيادبگيردش
طوفان بياد ببرتش
روزنامه اومدتوبازار، كيلوكيلولاله زار
چون خالي بودتوش ازعريضه
نوشته شدحرفهايي كه منع و پرهيزه
داستان قشنگ نوشته شد
سفره پهن گسترده شد
يكي نوشت آقازاده ها ، مال خوره ها
يكي نوشت دارونظافت خوره ها ، عامل قتل روشنفكرها
جوان اومد خيابان فريادميزدشادي
دانشجواومد خيابان شعارميدادآزادي
معلم اومد حرف بزنه از گروني شكوه كنه
گارد اومد با باتومش ، كلاه خودوزره پوشش
جواب اما گلوله شد
بچه توبغل له ولورده شد
مادرسرش شكسته شد
كلاغه اومدقارقار ، خبراوردباربار
اين همه داستان گفتگو
مشتاقان آزادي وبگومگو
اين همه روزنامه هاي بي طرف
واسه اين بودكه همه تابلو بشن،يك شبه ليست بشن،سياه بشن
دانشجوزنداني بشه،دانشگاه تسويه بشه
معلم اخراج بشه تا ترس تو جمع چيره بشه
اينها همه بازي زرگري بود
جنگ پش ساخته موتلفه اي بود
كشتي بقاءتوگل نشسته بود
كشتي رسيدبه لنگرداستان شدچلنگر
شهرمون تسويه شد
روزنامه ضربتي تعطيل شد
خودي غيرخودي يك رنگ و يك دست شد
گفتگو تمدنها واسه خارجي ها تصويب شد
حرفش واسه داخلي ها تثبت شد
چندروز ديگه باز مياد يكي ديگه
شايد از سيما بياد
شايدازتشخيص بياد
هركه بياداين دفعه بي پروا مياد
خنجروچماق به هوا آشكارا مياد
هركه بيادخوب ميدونه
اين بازي، بازي آخرشونه
نه چپ غيرخودي، نه راست خودي توكارشونه
هركه بياد حوب ميدونه
گداخته هاي آتشفشون گريبان گيرشونه
مردم ميشن رهبر خود
ميسازن سرنوشت خود





٭ دود خاكستري تبسم لبهايم را سياه كرده. حالا هم ترك كردنش كار فولاد آبديده است. يك روز كه نه باروني بودنه سردو نه حوادث طبييعي نخي كشيدم ، نخها شد بيشمار ، آنروز كه دست كردم ته جيب شلوار سوراخ شده ام يك ده سنتي پيدا كردم با غرور به دوستام گفتم : از همين فردا قرنطينه ميشوم ، ريه هام روميشورم و اين دود مرگ رو كنار ميزارم، گفتم: از فردا،،،،
فردا هنوز نيآ مد ، ما كه منتظريمٍٍٍٍٍٍٍٍٍ ›››





٭ وقتي ميبينه ديگه به بن بست رسيده ،با همه علائق ودلبستگي به آدمهاكه درزندگي اوتردد دارند،با يك چمدان به همراه ، چاره در ترك ارتباط نميبينه... دور ميشه آنقدر دور كه اين حس غم گرفتگي وپوچي با آب شدن ذره ذره انسانها كه تاريخ تولدشان ديروزوفرسودگيشان امروز و خوشي كه نيامد ولبخندي كه سالهاست درخانه غريب ديريست برشانه هايش سنگيني دارد.
با دو كودكش از كوه و بيابان گذشت واين گذشت آسان نبود.تلاش كرد انطرف دنيا رابفهماند كه از ظلمت ميايد،كه انسانش بايد براي طلب ابتدائي ترين چيزها بها، سنگيني بپردازد.
به آنها بفهماند نان اگر نبود،مردمانش ميخواستند لااقل درخشندگي آفتاب و دلشاد بودن لحظه هايشان را ببينند...
جواز ماندن گرفت. درس خواند. كاركرد.فرزندانش به مدرسه رفتند.شعروموسيقي به خانه آوردند.دستهايشان از خلاقيت پرشد. به آنها گوش ميدادند.فضائي ميدادندتاآنچه را كه نمي پسندندبدون محاسبه بيان كنند.
سالها گذشت . كودكانش كه خاطرات بيرنگي ازگذشتشان بياد دارند ،خود را با تازه ها اخت دادند.او كه بزرگتر بود و سرب داغ بر پيشاني را فراموش نكردبود،خود را در گذشته ها مي ديد كه كابوس خوابهايش بود....كودكان كه ديگر كودك نيستند قوائد بازي بزرگسالي را سريع آموختند.آزادي را آنطور كه در قانون است تعريف كردند.اينجا آزاداست.كه خودت باشي . يادگرفته اي تاتوقع ات را از زندگي بالا ببري . دنيائي كه اگر چه ايدآل نيست اماانسانهايش را فراري نميدهد.. در اين دنياي آزاد وزيراقتصادش را دريك برنامه تلويزيوني
به يك منزل خانواده كم درامدمي فرستند تا خودش خريد كند وبراي اين خانواده چهار نفره يك وعده غذا درست كند،بااين كار افكارعمومي مي خواهد بداندآيا وزيراز هزينه بالا زندگي خبر دارد؟ آخر سر غذاكه به دست وزيرپخته مي شود گوشتش كفاف چهار نفررانميدهد.وزير اعتراف مي كند كه پولش براي خريد نا كافي بود.
در اين دنياي آزاد موافق ومخالف بدون هيچ پيش شرطي نظراتشان را ميگويند ، چه اگر تلخ باشد، بنام توهين حبس نمي كنند.
اما براي ما كه در دنيائي زندگی می کنیم كه پرنده اش هم درقفس آوازي نيست ، تازه با این تفاوت هاست که خود را ميشناسيم . روزگار غريبي است اي نازنين،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،





٭ اقتخار من به چاي گلستان، پنيرتبريز، تخت جمشيد، حافظ وسعدي نيست.
اين افتخارهاي خشك وبي هويت سالهاست شعور مارا به بازي گرفته است.
افتخارزماني ست كه شهروندي ناتوان از بي خانماني درماشين ژيان قراضه اي كه تابستانها بي سقف وزمستانها پوشش پلاستكي دارد زندگي نكند.
افتخار زماني ست كه مملكتم گرچه نان بربري خوشمزه اي دارد، اما پدري سركودك خودراباچاقوي تيزآشپزخانه نمي بردودركيسه دورتادور شهرنمي گرداند تا ناموس را حافظ شود.
و بكرات نگوئيم اينها فجاياي قبيله اي عشيره اي ست.ازخود بپرسيم براي ممانعت از آن چه كرده ايم ؟
افتخارزمانيست كه روزنامه راصبگا ه باز كنيم ودرصفحه حوادث خودكشي زنان كشور را نبينيم، پدر دخترش را براي پول نفروشد.
افتخارمن به كاخانه هاي صنعتي وطني وغيروطني ني
ست، آن ا ست كه بالاي شهر وپائين شهر داستان افسانه ايست. نان به تساوي تقسيم ميشود.
شعاررعايت سلامتي و بهداشت جسم وروح فقط آگهي سرلوحه خيابانهاي مركزي نمي باشد.مرد بي بضاعت بدليل عدم پرداخت هزينه بيمارستان زن ونوزادشان در گرو بيمارستان اسير نميشوند، وصبح فردا پس از درج خبردر روزنامه هاي كثيرلاانتشار،انگشت اتهام به يكيگر نشانه نمي رود و گناه اين نابساماني ها به گردن ديگران نمي اندازيم كه نقشي در ساخت قانون ندارند.. آن زمان افتخار من است.،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،





٭ از نا اطمينائي گم شدم تا ترا ديدم.
اينجا ، وسط آدمهائي كه با گامهاي محكم قدم بر ميدارند
هوا سرد نيست ، من سردم است و هيچ لباسي هم مرا گرم نخواهد كرد اما با تو گرم ميشوم
اينجا ايستاده ام از دور خانه اي ميبينم گرچه روشني اش فانوسي ست اما نورفشانيش حسرت دارد
توآن نور را آوردي وقتي تاريكي را قسمت خوانديم
وقتي خود را با آن همه عظمت حقير،
پيشانيمان را باز كردي تا ببينم سرنوشتمان آنجا نسيت ، دردستهايمان است
هر جه را بتو ارزاني دهم كم داه ام
عشقم را به تو مي دهم به گردنت بياويز
تواميد سرشاراز ارزشي
برايت جان نميدهم زيرا از تو آموختم بمانم و بسازم
ار نااطميناني كوچك بودم اينقدر كوچك كه هيچ كسي مرا نميديد يا نمي خواست ببيند
اما تو مرا ديدي
و باور داشتي صاحبان اين گامها را
حتي وقتي مي خواستند آخر ايستگاه پياده شوند
عشقم را بتو ميدهم به گردنت بياويز
تنها دارائيم از روزهاي نااميديم،،،،،،،،،،،،،،،






٭ نـــــــوشابـــــــــه ››››
منیره زارع

نميدانم چرا به او نوشابه ميگفتيم ، انگار كلمه پريدخت روي زبانمان نمي چرخيد، هرچه فرياد مي زدكه اسم اصلي اش راصداكنيم به گوشمان نمي رفت.
روزهاي تابستان كارمان شده بود بازي درحياط خانه وآب پاشيدن بروي همديگر، نوشابه چندسالي ازمن كوجيكتر بو به اين خاطربعضي وقتها سعي ميكردم نقش خواهربزرگتر رابه خوبي اجرا كنم .
ازبازي خسته نميشديم آنقدرتوسروكله هم ميزديم كه حسابي بي رمق ميشيم ومثل يك نعش كف حياط ولو ميشديم، لذت من تماشا در آينه بود، نوشابه هميشه لباس مرا ميكشيد و ميخواست اورابغل كنم و در تماشاي آينه شركت دهم ، اما من نه زورش را داشتم او را بغل كنم و نه ميخواستم ،چون آن وقت نمي توانستم خودبزرگ بيني كنم، هرچه بودسهم خود را در تمامي يت آينه مي ديدم وحاضرنبودم آن را با كسي قسمت كنم ، آخرسروقتي هم حوصله ام سرمي رفت او راازاطاق بيرون مي كردم .
راستي آن موقها رنگها جه مفهم خوبي داشت وشادي حتي درهر قدمي كه برمي داشتي، درجسم وروح خود حس مي كردي . رنگ سياه بي درنگ ترا ياد مادربزرگ مي انداخت و مراسم تدفين،،،،
درخانه شلوق وپرجنب وجوش پدري كه ركودازدحام اگرنه درشهرمان ولي در محله وردزبان همه شده بود .
تابستانها درحياط منزل با بچه ها بازي مي كرديم ودنبال هم ميدويديم. درگرماي 45 درجه وسط ظهرمسابقه كف پا سوخته ميداديم، بازي به اين شكل بود كه بدون دمپائي ويا كفش وسط آفتاب در حياط منزل مي بايست پاها را مدت طولاني در زمين داغ وسيماني پر حرارت همچون تنوره داغ بگذاري وبقيه بچه ها باشمارش اعداد تعيين مي كردند چه كسي بيشتر پايش راروي زمين گذاشته ، اغلب هم كف پاهايمان قارچ مي زد، گرما گونه هايمان راسرخ آتشين مي كردوعرق ازلابلاي موهاي سرمان سرازير مي شدوبا آمدن نسيم گرمي عرقهاي روي پيشاني در امتداد ريشه هاي موي سرمان بدل به شوره زارخشك ميشد، شوره زاري كه گرچه خشك بوداما ما رابه ماتم نمي نشاند.
ازآن موقع خيلي مي گذرد. انگار همه چيز اصالت خودرابراستي از دست داده اندوشادي آن غلظت سابق را ندارد.
منزل پدري آكنون هواي ديگري دارد. خواهران وبرادران هركدام مستقل شده اندوتنها نوشابه بقول مادرم ته تغاري درمنزل پدري مان مانده است، من كه ازدواج كرده بودم هفته اي دوباري نبود كه به منزل پدري سرنزنم ، نيروئي بودكه مرا مي كشاند، انگار چيزي آنجا جاگذاشته ام ، چيزي ملموس و ناپيدا..
نوشابه تازه دوره خياطي را تمام كرده بود ومي خواست به هرشكلي بود براي همه خواهران و برادران از دست دوخت خودش لباسي بدوزد، هرچه برادر بزرگمان امتناع ميكرد او اصرار ، بلاخره براي پسرها زيرشلواري گشادي دوخت كه مي شدحسابي توي ان ورجه ورجه كرد ، براي ما دخترها هم يك پيراهن گشاد كه بيشتربه مانند كيسه برنج بود دوخت ، با اين وجود ما خيلي خوشحال بوديم كه چيزي از محصولات خانگي داريم . بعدها كه دستش روان شد لباسها رابا مدروز ميدوخت وحيرت همگان را برمي انگيخت ، .كاري كه من هرگز نتوانستم ياد بكيرم وشايدنمي خواستم دنبال كارهائي بروم كه آنها رازنانه مردانه ميشماردند ، بخصوص بعدازازدواج كه زورم نمي رسيدوهمه كارها وبال گردن خودم بود. .ظايف خانگي تحميل شده را روزها راكد ميگذاشتم درواقع دهن كجي به خودم مي كردم ، زيرا پس از چند روز انگار كارت شناسائي خودرا جائي گم كرده بودم وشروع به جمع وجور خانه ميكردم .، وقتي هم به منزل پدري ميرفتم ونوشابه را ميديدم كه چطور هنرمندانه وباسليقه خانه راشكل ميدهد ،با آن كوبلن هاي عظيمي كه بادستهاي مهارتش بافته بودگوئي تكه فرشهائي به ديوار اطاق پذيرائي آويزان بودند ، براستي دلم ميخواست ذره اي ازهنراورامن داشتم ، همه چيزسرجايش ، آنطور كه بايد باشد، مرتب ومنظم،، ديگرازچربي وگردوخاك در آشپزخانه خبري نبودوحمام ديگر بوي لاشه مرده موش نميداد. دسته گلي ازباغچه اين تنها وسيله سرگرمي پدرم ميچيد وروي ميزي كه درهال بزركي كه وسط آن يك ستون قرارداشت ميگذاشت ، براستي بوي عطرگلها و نقشهاي كاغذديواري درهال حضورباغچه راتداعي مي كرد .
وجود اوهمه چيزرارنگ وجلاء ميداد ، باآن موهاي صاف وشفافش كه هميشه تيكه اي ازآن برروي پيشانيش آويزان بود و مانع ديد او ميشد ، خرواري ازموكه هيچ سنجاق وگيره اي راحريف نبود ، گيره ها ي سريا مي شكستند وياكج ومعوج بار مو را بزور تحمل ميكردند .
اطاقش بخصوص كمد لباسهايش بيشتر شبيه به فروشگاه مينمود ، عروسكهاي قشنگ دراندازه هاي مختلف دركمداطاقش چيده شده بودو لباسهايش را يكي پس ازديگري ماهرانه ومرتب تاكرده بود . وقتي من باآن بچه فضولم سري به خانه پدري ميزدم، نوشين احتياط ويژه اي مينمود، به ياددارم يك روز يادش رفته بوداطاقش را قفل كند ، بچه من همچون مغولهاي بيرحم همه جيز رادرهم وبرهم كرده بودومشغول بازي باعروسك قشنگي كه لبخندش درخشندگي آقتا ب راداشت بود ، كه نوشابه باآنكه دلخورشدعروسك رابابچه به حال خودگذاشت وشروع به مرتب كردن اطاقش كرد، انگار تقصيررا به گردن خودش گذاشت كه درب اطاقش رابراثرسهل انگاري قفل نكرده بود . او علاقه مفرطي به بچه هاداشت، اينراميشد ازبرخوردورابطه اش باكودكان فهميد. دختردم بختي كه خودش را آماده براي ازدواج وتمرين زندگي متاهلي ميكرد. او از همه لحاظ كامل ودقيق بودچيزي كه من نبودم، اگر مرا ميگذاشتند ساعتها نقاشي مي كردم. اشكال روي تابلو ترسيمي از احساسات من بودكه رنگ شدت وحدت آنرا منعكس ميكرد......(دنباله دارد)





٭ با آغاز جنگ همه چيزمفهوم ديگر پيداكرد. ديگركسي احوال ترانمي پرسيد، ساعت 5 صبح صداي همسايه ات رامي شنيدي كه براي رفتن درصف تخم مرغ عجله داردووسط ظهرميتوانستي براحتي درچشمهاي فرورفته اش برق ظفررا ببيني. اگرعابري برحسب نيازازاوسئوال مي كردكه اين خوشبختي راازكجا بدست آورده است، باترس درحاليكه دودستي شانه تخم مرغ را بروي سينه اش محكم نگه ميداشت، بااحتياط جواب ميداد . امروز پيروزي دردستهاي اين زن بود .
جنگ اين سايه سياه همچون چتربزرگي تمام شهرراپوشانده بود. هركس به هرجائي كه مي توانست فرار ميكرد، وآن كس كه نمي توانست مي ماند و ميمرد، همچون پرده سينما صحنه هاسريع عوض ميشد، كشته روي كشته ، خرابي روي خرابي ، انفجار روي انفجار، بي آنكه قدرتي داشته باشي جلو آن همه مصيبت رابگيري، زيرا هيچكس ازماسئوالي نكرد، كارماكندن گوركنارباغچه خانه مان شده بود. پرسشي دركارنبود، اگربودجوابي نبود.سال وسال گذشت، جام زهر هم نوشيده شد وتو جوابي براي اين همه نشنيدي .
مادر جليل و جلال آن زن هم كوچه مان ، بعدازنوشيدن آن جام معروف ديگرهيچ خبري ازپسران 15 و 17 ساله رزمنده اش نشنيد ، فقط مي دانست كه جلال اگربوداكنون بايد 25 ساله شده باشد ، بيچاره دلش راخوش كرده بودكه شبيه فرزندش رادرتلويزيون برنامه جبهه وجنگ ديده است ومي داند يك روزنه چندان دومي آيند ، ولي هرگزآنهانيامدند ، ومادر آنها هم ازحسرت آرزوي برنيامده دركنارجاده بي انتهاي قبرستان نزيك كارخانه به خواب فرورفت ..

نوشابه كه ديگر به او پریدخت مي گفتيم ازدواج كرد . همگي هفته اي يكباردرمنزل پدري دورهم جمع ميشديم وازخاطرات دوران پيش ازجنگ وبخصوص دوران كودكي حرف مي زديم ، اين تنها چيزي بودكه به مانيروميدادواينكه به فردااميدوارباشيم .
بااينكه پریدخت درشهرديگري زندگي ميكردولي ما تماس خودراقطع نكرده بوديم . هر وقت او را مي ديدم بي درنگ اولين سئوالم درمورد بارداريش بود، راستش كنجكاو بودم كه بدانم اين ته تغاري بچه اش چه شكلي است. مادرم جاي خالي اورا بيشترحس ميكرد، بخصوص كه دوباره خانه پدري مثل سابق شده بود ، دوباره درهم وبرهم ، هيچ چيز سرجايش نبود. روزي كه مادختران همراه باهمسران وبچه هايمان به آنجا ميرفتم بيشترشلوغش ميكرديم ، شلوغي خانه صفاولطف آن دوران را تداعي ميكرد ، اغلب همسايگان ازمادرمان گله ميكردند كه چرابي خبرجشن گذاشته ست وآنهارادعوت نكرده است ، مادرمان توضيح ميدادكه جشني دركارنيست وفقط فرزندانمان باخانواده هايشان به ديدارآمده اند.
گرچه بوي غم وعزا تمام فضاي كوچه هاي شهرراپركرده بودوديگربراي بهارنمي توانستي واژه دلنشيني بيابي ، گرچه بيرون ازخانه خنده ازگناهان كبيره بودوشادي هرانسان درازدهام هركوچه جرعت نمايان شدن رابه خودنمي ديد، اما هرچه بود درچهارديواري خانه بود . مادرم كه دلش را به ما خوش كرده بود، هميشه مي گفت خوشبختي من با شما بودن ست. مسئوليت غذاپختن راهروقت كه به خانه پدري ميرفتيم خودبه عهده ميكرفت وآن را بالذت همراه با وظيفه انجام ميداد .درخانه وقتي مادرم بودهمه چيزبود . امنيت فضاي خانه راپرميكرد، انگار چيزي گم وگورنميشدوهمه چيزسرجاي خودش بود. روزهاي پنجشنبه قرار هميشگيش درقبرستان بودوپدرم درغياب او ازتنهائي به باغچه حياط خانه دلبسته بود، باآن كاكتوسهاي خشك وخشن كه سردي وگرمي حاليشان نبودودورتادورحياط احاطه شده بودند. پدرم بعدازكاردرباغچه درهال بزرگ خانه روبروي ساعت بزرگ كوكي قديمي كه به ديوار آويزان بود مي نشست و به آن مي نگريست تا مادرم به خانه بازگردد، شمارش زمان برايش بدترين چيزبود، بخصوص ازصداي دنگ دنگش كه بيشتر به ناقوس كليسا مي نمود ، هميشه با عصبانيت ميگفت: تنها راهش اين است كه ديگر كوكش نكنم تاازصداي ناهنجارش خلاص شوم ، ولي باآمدن مادر همه چيز يادش مي رفت و ساعت هم بارها وبارها كوك مي شد ..................ادامه دارد





٭ يادم مي آيديك روزگرم تابستاني با آن بادهاي داغ وخشك وآفتاب سوزان كه انگار روي زمين افتاده است، همه ما طبق معمول درمنزل پدري جمع بوديم. نوشين باهمسرش هم آنجا بود. براي اولين بارپرده ازحقيقتي كه ما مشتاق وانتظارش را مي كشيديم برداشت واعلام كرد كه 5 ماهه حا مله است، ديگرنمي توانست كتمان كند ، زيرا وقتي به او مي گفتيم چاق شدي مگرخبري است؟ لبخندي مليح ميزدوازجواب دادن طفره مي رفت، بلاخره آن روزاين پرده برداشته شدوهمگي خوشحال شديم .
عصرهمان روز پریدخت لباس ساده برنگ ابي كمرنگ بتن داشت، جوراب سفيدزيرزانو به پاداشت كه لباس بلند وگشادش پاهايش راپوشانده بود، روسري بزرگ سرمه اي رنگ بسرداشت كه با صورت سفيدوبي آرايشش همخواني داشت. قراربودآنروزبا همسرش به داروخانه مركزي برود . منصور همسرش اورانزيك داروخانه مركزي پياده كردوقرارگذاشتندبعدازاينكه پریدخت كارش در داروخانه تمام شدروبروي داروخانه منثظربماندتا منصورازپمپ بنزين برگردد ، نيم ساعتي انتظار طول نكشيد وقتي منصوربرگشت از نوشين خبري نبود، انگارزمين دهن بازكرده بودونوشين را بلعيده بود. بيچاره شوهرش سراسيمه وهراسان ازكيوسك روزنامه فروشي جنب داروخانه پرس وجوكرد. مردپيرفروشنده بانگاه خسته ومعترض وچشماني كه نشاني ازهمدردي بودگفت: ده دقيقه پيش شاهدبوده است كه ماشين گشت يك زن جوان را بازورواكراه سوارماشين كردندوبردند، آن زن نمي خواست سوارشودولي يكي ازپاسداران باقنداق تفنگ به شانه زن مي زد واورا هول مي دادتاسوارماشين كند، و زن امتناع مي كرد وباصداي بلندمي گفت كه كاري نكرده است ومنتظرشوهرش است ولي يكي ازماموران درحالي كه درب عقب ماشين پاترول رابازكرداوراواداربه سوارشدن كرد وديگرچيزي نمي داند . منصورنمي دانست به كجا بايد رجوع كند، سراسيمه به منزل آمدوماجراراتعريف كردكه به مراكزسپاه وكميته مراجعه وپرسجوي كرده است ولي آنها اظهار بي اطلاعي مي كردند. منصورتعريف ميكردكه يكي ازپاسداران درحاليكه باريش صورتش ورمي رفت باصداي خشك وخشن انگاركه بالبخندبيگانه بود، نگاهي به طرف همقطاريهاي خودوگفت : ازاول جلويشان رانمي گيرندوحالابايدبكشند، حالت پاسدارطوري بودكه انگاردنيارادردستهايش محكم نگه داشته است وحاضرهم به پس دادن آن نيست.
منصورحدس ميزدكه پریدخت رامثل صدها دختروزن جوان ديگربه مركزمنكرات بردند ولي اودستش ازهمه جا كوتاه بودوبايدمنتظرمي ماند.
غروب وقتي كه تاريكي همه جاراپوشانده بودنوشين بارنگ پريده وچشماني متورم به خانه آمدوباترس والتهاب پشت سرخود را مرتب نگاه ميكرد، درحاليكه دستهايش لرزش عجيبي داشت ماجراي دستگيري خودرابرايمان شرح داد، حرفهايش بريده بريده بودوكلمات بروي زبانش سنگيني ميكرد.
پاسداران مرابه زور سوارماشين كردندونگاهشان طوري بودانگار بزرگترين جنايت قرن رامرتكب شدم، وقتي باصداي بلندمي گفتم كه كاري نكردم يكي از آنان ازترس ازدحام مردم گفت : خواهرسوارشويداين به نفع شماست، بلاخره مرا به منطقه نامعلومي بردندكه بيشترشبيه يك خانه شخصي دوطبقه بودتاشبيه يك اداره دولتي. وسط حياط ساختمان يكي ازآنان فوراچشمان مرابست تانتوانم قيافه ها راشناسائي كنم وگفت : آنطرف اسلحه را بگيرودنبال من بيا . مرا به داخل اطاقي بردندكه صداي چندنفري به گوشم مي رسيد، يكي از آنان باتحكم گفت :بشين و پشت ميزي نشستم ، مردي كه به نظر مي امد روبروي من نشسته بودباقدرت وعصبا نيت تمام شروع به حرف زدن كردوگفت: حالاديگرجوراب سفيدمي پوشي وبا اين وضع به خيابان ميائي؟ از خودت خجالت نمي كشي؟ حالت صحبتهايش عيررسمي وطوري بود كه انگار مرامي شناسد. شروع به موعظه كردن كرد وازحضرت فاطمه وزهرا فاكتوروالگوآوردن، خيلي عصباني شدم گفتم : مراوسط روزبه زور سوارماشين مي كنيدوبه اينجا مي آوريد وطوري رفتار مي كنيدكه انگار خلافي كرده ام ، مردپاسدار گفت :خيلي زبان درازي مي كني بايد ادب شوي. چندين ضربه شلاق حالت راجامي آورد. بااين حرف اوانگاردنياروي سرم خراب شدوشروع كردم به زارزار گريه . ترسيدم انها بلائي سربچه بيگناهم بيآورند. موضوع برسريك موجودديگرست ، درخوداين حق رانمي ديدم كه به جاي اوهم تصميم بگيرم به اين خاطربلافاصله ملتمسانه گفتم :من حامله هستم مرا شلاق نزنيد،،،،،،،،،،.ادامه دارد



This page is powered by Blogger. 

Isn't yours?